مکتب بوشهر /تاریخ اندیشه بوشهر

مکتب بوشهر / تاریخ اندیشه بوشهر

مکتب بوشهر /تاریخ اندیشه بوشهر

مکتب بوشهر / تاریخ اندیشه بوشهر

رویکرد اجتماعی به مکتب تفکیک

ﺳﻪ ﺳﻨﺖ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺗﻔﮑﯿﮏ ﻭ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ، ﺩﺭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﺎ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺳﻪ ﺩﻋﻮﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺩﺍﺷﺘند.

ﻇﺮﻓﯿﺖﻫﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻣﮑﺘﺐ

ﺗﻔﮑﯿﮏ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﻨﺖﻫﺎﯼ ﻣﻬﻢ ﻓﮑﺮ ﺷﯿﻌﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ

ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺴﻂ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﻓﻖﻫﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ

ﺭﻭﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑﮕﺸﺎﯾﺪ . ﺍﯾﻦ ﻇﺮﻓﯿﺖﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﭼﻨﺪﺍﻥ

ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﮑﺘﺐ ﺗﻔﮑﯿﮏ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺑﺎﻗﯽ

ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺘﺐ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ‏«ﻧﻘﺪ ﻓﻠﺴﻔﻪ ‏»، ﺑﻪ

‏«ﻧﻘﺪ ﻋﻘﻞ ﺑﺸﺮﯼ ‏» ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﻭ ‏«ﻧﻘﺪ ﻋﻘﻞ ‏» ﻭ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﺣﺪﻭﺩ ﺁﻥ

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﺷﮑﻞﮔﯿﺮﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﺪﻩ

‏« ﺗﻔﮑﯿﮏ ‏» ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺠﺎﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﻋﻘﻞ ﻗﺎﺑﻞ ﻧﻘﺪ

ﺑﺸﺮ ﺩﺭ ﺣﻮﺯﻩﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﺪﺍﻭﻡ ﺁﻥ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺗﺤﻮﻟﯽ

ﺟﺪﯼ ﺩﺭ ﻧﺴﺒﺖ ﺳﻨﺖﻫﺎﯼ ﺷﯿﻌﯽ ﺑﺎ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﻨﺠﺮ ﺷﻮﺩ.


ﻣﮑﺘﺐ ﺗﻔﮑﯿﮏ ﺍﺯ ﺗﻔﮑﯿﮏ ﻣﯿﺎﻥ

ﺩﯾﻦ ﺑﺎ ﻋﻠﻢ ﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪ، ﻟﺰﻭﻡ ﺣﺪﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﻋﻠﻢ ﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻭ ﻣﻌﯿﻦ

ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑُﺮﺩ ﻣﻌﻠﻮﻣﺎﺕ ﺁﻥﻫﺎ ﺳﺨﻦ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ . ﻓﻠﺴﻔﻪ

ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺩﺭ ﻗﺮﺍﺋﺖ ﺁﯾﺖﺍﻟﻠﻪ ﺟﻮﺍﺩﯼ ﺁﻣﻠﯽ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻪ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ

ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺎ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻟﺰﻭﻡ ﺍﺳﻼﻣﯽﺳﺎﺯﯼ

ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﺩﯾﻨﯽ 

ﺣﮑﻢ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﯽﺩﻫﺪ . ﺗﮑﺜﺮ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺳﻨﺖ ﺷﯿﻌﯽ

ﺭﺍ می توان ﻧﺸﺎﻥ داد؛ ﺳﻨﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﺍﯾﺶﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻓﻠﺴﻔﯽ،

ﻓﻘﻬﯽ، ﮐﻼﻣﯽ، ﻋﺮﻓﺎﻧﯽ، ﺗﻔﮑﯿﮑﯽ، ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﻭ … ﺗﺸﮑﯿﻞ

ﺷﺪﻩ ﻭ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻣﻔﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ

ﺭﻭﺳﺖ ﮐﻪ باید از ﺳﻨﺖﻫﺎﯼ ﺷﯿﻌﯽ نام برد ﻧﻪ

ﺳﻨﺖ ﺷﯿﻌﯽ .

ﺗﮑﺜﺮ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺳﻨﺖﻫﺎﯼ ﺷﯿﻌﯽ، ﺳﻠﻄﻪٔ ﯾﮏ ﺳﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮐﻠﯿﺖ

ﺁﻥ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺶ ﻣﯽﮐﺸﺪ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ، ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺕ ﺟﺎﻣﻌﻪﺷﻨﺎﺧﺘﯽ

ﺗﺸﯿﻊ ﺟﻬﺖ ﻓﻬﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﺮﺍ ﻋﻠﯽﺭﻏﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﻧﻈﺮﯼ ﻣﺘﮑﺜﺮ

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻨﺖﻫﺎﯼ ﻓﮑﺮﯼ، ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﻣﺨﺘﻠﻒ، ﯾﮏ

ﺭﻭﯾﮑﺮﺩ ﻏﻠﺒﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺿﺮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﻨﺖﻫﺎﯼ ﻣﻮﺟﻮﺩ

ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ، ﺳﻠﻄﻪ ﻭ ﻣﺸﺮﻭﻋﯿﺖ ﻣﯽﯾﺎﺑﺪ،

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۴:۴۱
mahmood kangani

 جناب آقای مردیها، شما از آن دسته افرادی هستید که به بحث روشنفکری توجه خاص داشته‌اید. اگر اشتباه نکنم بیش از بیست سال پیش مقاله‌ای از شما چاپ شد به‌نام «سنت جدید روشنفکری» که بعدها در کتاب دفاع از عقلانیت مجددا چاپ شد. در دوره پس از بازگشت شما از خارج، دو مقاله از شما منتشر شد به‌نام «شاه آخر و یهودای روشنفکری» و «مرده ریگ سنت روشنفکری» که خود نام آنها کم حساسیت‌برانگیز نبود و نشان می‌داد که نویسنده حرف متفاوتی دارد. بعدها کتاب دیگر شما به‌نام «مبانی نقد فکر سیاسی» منتشر شد که فصل اول آن تحلیلی بود توجه‌برانگیز از ریشه‌های تاریخی پدیده روشنفکری در غرب. در کتاب بعدی‌تان در دفاع از سیاست انگار می‌خواستید حرف آخرتان را بزنید. در اولین مقاله این کتاب روشنفکر و سیاستمدار را در دو کفه ترازو گذاشتید اما برخلاف آنچه مرسوم بوده وزن سیاستمدار را زیادتر دیدید. اینها کافی است برای اینکه نشان دهد شما به این موضوع دلبستگی خاص داشته‌اید. با این توصیف شاید قبل از هر چیز بهتر باشد بپرسیم چه چیزی باعث شد که شما این موضوع را در مرکز توجه خود قرار دهید؟


پاسخ دادن به این سوال آسان نیست. احتمالا عوامل متعددی در کار بوده است. اما اگر بخواهم روی یک دلیل بخصوص تأکید کنم باید بگویم علت آن همین وضعیتی است که سال‌ها است از آن رنج می‌بریم. البته معمولا توصیه می‌شود که این‌طور وقت‌ها دنبال مقصر نباید گشت. اما اگر کسی در مظان جدی اتهام است ولی خود را شاکی، آن هم شاکی ردیف اول می‌داند، بهتر است به قول شاعر بیدارش نمایید که بس خفته نماند. در دوره‌ای، بیش از دو دهه پیش، این دغدغه خیلی آزارم می‌داد که چه شد که چنین شد. فکر که کردم به این رسیدم که به‌قول ناصرخسرو از ما است که بر ما است.


یعنی بحث روشنفکری برای شما در یک فضای ایرانی و آن هم در این چند دهه موضوعیت داشته؟


نه. فقط گفتم که گزیده شدن از این شکاف توجهم را به موضوع جلب کرد. وگرنه بعد که موضوع را بیشتر دنبال کردم دیدم که مساله اصلا اختصاص به ایران ندارد و جهانی است. ما هم در اینجا شاخه‌ای از آن بوده‌ایم. برای فهم مقدماتی کافی است به نام برخی کتاب‌های معروف روشنفکرانه در دهه پیش از انقلاب توجه کنیم. «از کجا آغاز کنیم» یا «چه باید کرد»؛ اینها عناوین تیپیک کتاب‌هایی بود که سرکردگان چپ‌های رادیکال اروپایی قبلا نوشته بودند و خب البته با مضمون‌هایی مشابه. چگونه مردم را از خواب خرگوشی بیدار کنیم؟ چگونه حالی‌شان کنیم که باید حساس و هوشیار شوند؟ و اعتراض کنند و برپا خیزند و مبارزه کنند و... در اینجا هم نسخه آنها گاهی کمی بومی‌تر می‌شد و مثلا از ذخیره سنت هم مایه‌ای برمی‌داشت و قدم می‌گذاشت به همان صراط نامستقیم.


چرا نامستقیم؟


خب، کمترین دلیلش اینکه حاصل‌اش را دیدیم. و البته تصادفی هم نبود. در جاهای دیگر هم اگرچه تا این حد شور نشد ولی حاصل کار نهایتا به‌کلی غیرقابل دفاع درآمد. البته من قصد ندارم به این قسمت از مطلب در اینجا زیاد بپردازم. عجالتا یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد. شرح این مساله و ماجرا را در کتاب‌های چاپ شده (و البته در یک کتاب چاپ نشده به شرح و تفصیل بیشتر) گفته‌ام. فکر می‌کنم بهتر باشد در اینجا به اسکلت بحث بیشتر بپردازیم.


پس قاعدتا باید از این سوال تکراری شروع کنیم که اصلا مفهوم روشنفکری از نظر شما چیست؟


بله ولی من جواب شما را با یک حرف تکراری نمی‌دهم که مثلا بحث را ببریم به دوران روشنگری و الی آخر. در مقام دادن یک تعریف خاص هم برنمی‌آیم. اگرچه می‌توان به این تعریف هم اشاره کرد: درس خواندگانی که ذهنشان فراتر از محیط خود و شغل و تخصص خود است و انسان و جامعه و مشکلات و راه‌حل‌های آن، در اندازه‌های کلانش، دغدغه آنان است. ولی مساله مهم مصادیق آن است که آشناست و همه می‌دانند. فقط یک تذکر مهم در اینجا لازم است. این که من گاهی تعبیر روشنفکر را ممکن است در همین معنای بی‌طرف یا حتی مثبت به‌کار ببرم. مفهومی که اعم است از مصداق‌های لیبرال یا لیبرال‌ستیز آن. اما از آنجا که جریان عمده و غالب و بلکه تنها جریانی که سر و صدا و هیمنه‌ای داشت و شهرت و محبوبیتی عام پیدا کرد نیمه دوم آن بود یعنی جریان چپ، پس خیلی وقت‌ها، هنگامی که می‌گویم روشنفکران یا جریان روشنفکری منظورم همین نیمه‌ای است که جای همه نشسته. نیمه‌ای تمام‌نما. یعنی همان چپ که برای‌مان آشنا است. اگر مواقق باشید می‌خواهم به علل شهرت و محبوبیت همین سنت و جماعت بپردازم.


شما از دو نوع روشنفکر یعنی لیبرال و لیبرال ستیز صحبت کردید. منظور شما از روشنفکر چپ این است که هر روشنفکر ضدلیبرالی، چپ است؟


شما درست می‌گویید. اگر بخواهیم دقیق حرف بزنیم ممکن است روشنفکر راست افراطی هم داشته باشیم. البته اگر تعبیر روشنفکر چنان تعریف نشود که با فاشیسم در تناقض باشد. ولی راستش این است که به جز در مورد جنگ جهانی دوم، راست افراطی مشکل چندانی درست نکرده و گوش کسی هم زیاد بدهکار آنان نبوده. پس خط اصلی جدایی و رودررویی میان لیبرال است و چپ. حالا اگر بپرسید منظور از چپ...


دقیقا می‌خواستم همین را بپرسم.


... بله، احسنت! خواهم گفت که از نظر من چپ به جریانی اطلاق می‌شود که عنصر فریب و اغفال را وصفِ نخستینِ تقریبا تمام نهادهای دنیای مدرن می‌داند. یعنی جریانی و فکری که معتقد است در دنیای نو در دنیای صنعتی، بی‌طرفی و خیرخواهی و مردم دوستی و حق‌جویی و حقیقت‌خواهی و آزادی و عدالت و انسانیت، به صورت سازمان یافته و با برنامه، از سوی دولت و قانون و علم و دموکراسی در معرض فنا است و ادعاهای متفاوت جز ماسک و دروغ و فریب برای استثمار آسان‌تر نیست.


ولی این تعریف به این مشکل برنمی‌خورد که گسترده است؟ مثلا بسیاری از مسلمانان یا حتی مسیحیان مبارز رادیکال هم گاهی همین‌ها را می‌گویند. حتی نیچه و هیتلر هم همین را می‌گفتند.


بله، شما مرا یاد فیلمی انداختید که همین اواخر دیدم. فیلمی بود به نام «کتاب ایلی» که ترکیبی بود از رامبو و آهنگ برنادت و دکتر استرنج لاو. مومنی مسیحی بعد از فاجعه‌ای که محصول تمدن و تکنیک مدرن است مثل جنگ جهانی اتمی، که در آن همه چیز نابود شده، مأموریت دارد تنها نسخه کتاب مقدس را که قرار است تمامی مشکلات جهان را حل کند به تنها چاپخانه باقیمانده برساند. در این راه مشکلاتی برایش پیش می‌آید و او به شکلی اسطوره‌ای بر دشمنان پیروز می‌شود. شما فکر نکنید چپ را نمی‌توان غسل تعمید داد. خود ما مگر همین کار را نکردیم؟ کدام یک از فقهای اعظم را، پیش از این قضایا، سراغ دارید که از این حرف‌ها زده باشند؟ به استثنای شاید دو سه نفر که از قضا با روشنفکران چپ آشنایی‌هایی پیدا کرده بودند. بله، سر ما و آستان حضرت دوست، که هرچه بر ما می‌رود ارادت اوست.


برگردیم سر تعریف. چطور اعتقاد به اینکه اغفال و دروغ در دنیای مدرن حرف اول را می‌زند را رکن روشنفکری چپ می‌دانید؟


خیلی ساده و سرراست. مارکس گفت ایدئولوژی فریب دوران است. از انگلس پرسیدند راست است که کمونیست‌ها می‌خواهند ازدواج را اشتراکی کنند و خانواده را از بین ببرند؟ و او گفت خانواده را که بورژوازی، به‌رغم ادعاهایش در تقدیس خانواده، قبلا از بین برده است. مارکوزه گفت جامعه آمریکا هم فرقی با اردوگاه‌های کار اجباری روسیه و آلمان ندارد. در سردر دانشگاه نانتر در قضایای می 68 نوشتند حقوق بشر وسیله‌ای است که بورژوازی برای تجاوز راحت‌تر به پرولتاریا از آن استفاده می‌کند(البته به دلایل اخلاقی این جمله را با مختصری رتوش آوردم). برسیم به فوکو و بوردیو که محور تقریبا تمام کارهای‌شان این است که واقعیت آنی نیست که به نظر می‌آید یا می‌خواهند به نظر آید. علم و عدالت و بی‌طرفی و... همه دیسکورس است، ابیتوس است.


حقیقت را ما آشکار می‌کنیم با افشای ابزارهای پیچیده دیسیمولاسیون و کموفلاژ (اختفا و استتار) که بورژوازی و لیبرالیسم برای گول زدن مردم به کار بسته‌اند. جالب اینجا است که حتی روشنفکران راست افراطی امروزه محبوبیت و شهرت‌شان دارد از نو واکس می‌خورد مثل ‌هایدگر و به‌خصوص نیچه؛ و این به گمان من به این دلیل است که چپ دارد از آرسنال آنان برای مقاصد خودش اسلحه و مهمات درست می‌کند. احتمالا فهمیده‌اند که سلاح‌های کلاسیک خودشان، مثلا در مانیفست یا کپیتال، زنگ زده و از دور خارج شده، در خانه همسایه را زده‌اند. آنچه امروز از این روشنفکران راست افراطی برگرفته می‌شود عمدتا همان تمسخر عقل عرفی و انسان‌گرایی و علم رایج است.


حال اصلا ربط این قضیه فریب با تعریف روشنفکری چیست؟


ببینید، گفتم که روشنفکری در کل دغدغه مشکلات عمده جامعه را دارد و چیزی که می‌گوید و کاری که می‌کند قاعدتا در جهت هدایت خلق است به چاره‌جویی برای این مشکلات. مثلا آزادی، عدالت، رفاه و غیره. و نیز گفتم که یک شاخه از جریان روشنفکری که چنان برومند و بارور شد که اصل تنه درخت را انگار زیر سایه خود از رونق و از رمق انداخت و «کان لم یکن» کرد، یعنی انگار که اصلا نبوده. چطوری این‌طور شد؟ اینگونه که اینها آمدند برای همه مشکلات یک فرمول کلان درست کردند و آن عبارت بود از نظریه سوء‌ظن یا همان تئوری توطئه. و مفاد بسیار ساده آن که معمولا زیر خروارها ادا و اطوار شبه علمی پنهان می‌شد این بود که، یکی بود یکی نبود، یک دیوی بود به نام بورژوازی لیبرال و به نام سرمایه‌داری که تصمیم داشت تمام دنیا را ببلعد و نه اخلاق می‌فهمید و نه انصاف و نه انسان. بعدا که دید انگار نمی‌شود صاف و راست زور گفت، رفت در ماسک، در پوشش، در پوستین بی‌آزاری، و آدمکی هم درست کرد به نام «دولت» که ظاهرش در خدمت همه است و باطنش در خدمت «طبقه مسلط» و خلاصه هر چه از اخلاق و قانون و علم و عقل و عرف را که می‌بینید به شما عرضه می‌کنند و ظاهرا مفید و کارآمد هم هست. ‌الله‌الله گول نخورید که همه اینها اژدهاهای آدمی‌خوارند که در پوستین...


خب حالا نتیجه؟


نتیجه این که اولا جایگاه و پایگاه روشنفکر معلوم است: کسی که افشا می‌کند. کسی که با نوعی نبوغ الهام‌آمیز کلاه سرش نمی‌رود و بواطن امور را می‌بیند. و دوما این که خلق را به مبارزه با آن دیو سفید و آن اژدهای هفت سر هدایت و رهبری می‌کند و نمی‌گذارد آنها راحت خون خلق را بمکند.


به نظر می‌آید که شما مطلب را خیلی دراماتیزه می‌کنید. یعنی در یک شکل حداکثری و افراطی آن روایت می‌کنید.


خیر، این‌طور نیست. برق خیره‌کننده تحلیل‌های پیچیده و محافظ‌های عالمانه چندلایه آن را کنار بزنید تا ببینید غالبا چیزی بیش از این نیست. وانگهی همین رادیکال‌های اینها هستند که معروف و محبوبند و خوانده می‌شوند و ذهن جوان‌ها و البته پیرها را هم، خراب می‌کنند. مگر سارتر نگفت هر موبوری را باید کشت که استعمارگر است؟ مگر فوکو نگفت وظیفه نخست هر زندانی این است که فرار کند؟ مگر دلوز نگفت غرب حق ندارد صدام را از کویت اخراج کند؟ شما به اینها گوش نمی‌دهید و می‌روید سراغ کتاب‌هایشان، عقل دیالکتیکی و مراقبت و مجازات و سیاست پست مدرن، اینها را می‌خوانید و در هزارتوی تئوریک آن گیر می‌افتید و فکر می‌کنید خبری است. انصافا یک فوکویی بیاید به این سوال جواب دهد. فرض کنیم همه حرف‌های این معظم له درست است و دنیا بنا دارد مطلقا به ایشان گوش کند. چه کار باید بکند؟ لابد قبل از هر چیز باید تیمارستان‌ها و زندان‌ها را خراب کنند و بعد هم نوبت پلیس و ادارات است و همین‌طور تلویزیون و دانشگاه. خب آن وقت چی جای آن باید گذاشت؟ آیا یک سطر راجع به این حرف زده‌اند؟


حالا نقد شما بر این روایتی که عرضه کردید چیست؟ یعنی می‌خواهید بگویید که روشنفکران به لحاظ پراگماتیستی کاری از پیش نبرده‌اند؟


والله به گمان من که نقد سرخود است، به قول حکیم سبزواری و فیه ما فیه،. که معنای عامیانه‌اش می‌شود همان چیزی که معمولا با بادمجان میل می‌شود. گفته‌اند روشنفکران سه دسته‌اند: کسانی که دغدغه اصلی‌شان علمی است، آنها که سیاسی مبارزاتی هستند و دسته سوم که می‌خواهند دیده شوند. گئورگ زیمل می‌گوید مشکل می‌توان باور کرد که دسته اول یعنی روشنفکر علمی مصادیق زیادی داشته باشد. برعکس دسته سوم را باید جدی گرفت. ولی فعلا این قضاوت را می‌گذاریم در پرانتز. فرض می‌کنیم هر سه دسته وجود دارند. از دسته اخیر شروع می‌کنیم. ساده‌ترین راه برای دیده شدن، به‌خصوص کسانی که خیلی هم دیدنی نیستند، این است که غریب بگویی و غریب رفتار کنی. حتی در خوردن و پوشیدن و جوشیدن. و البته در گفتن و نوشتن. (بلاقیاس البته، یک نمونه قابل مقایسه‌اش را نزدیک خودمان داریم. دیده‌اید کسانی را که از راه نرسیده می‌خواهند توجه بیشتری را به خود عطف کنند، چه کار می‌کنند. رادیکال‌تر و عجیب‌تر حرف می‌زنند. مثلا اگر تا حالا بقیه گفته‌اند فلان‌ها را باید گرفت، او می‌گوید باید اعدام کرد.) دسته دوم که اهل مبارزه و مجاهده‌اند برای از نفس انداختن دشمن، به‌خصوص وقتی زورشان به او نمی‌رسد، طبق سنت قدیم جنگ خدعه می‌کنند.


شایعه درست می‌کنند و اسمش را می‌گذارند افشاگری. جالب است. کجا افشاگری لازم‌تر است؟ در سنت لنینی یا جفرسنی؟ بهترین و کارآمدترین شیوه جنگ، برای کسی که زور ندارد اما تا بخواهید میل به برنده شدن به هر قیمت دارد، شایعه‌سازی و دروغگویی است. آن هم با سه طلاقه کردن حیا. بهترین نمونه‌اش سرگذشت حزب کمونیست فرانسه است و روشنفکرانی که یک چند کارمند آن بودند. این جماعت چه به فلسفه می‌رسیدند چه به هنر و چه به علم، آن را به اسلحه تبدیل‌ می‌کردند و راه این کار عبارت بود از غریب‌گویی و حیرت‌افکنی. فلسفه‌اش می‌شد اگزیستانسیالیسم و هنرش می‌شد سورئالیسم و علمش ساختارگرایی. فصل مشترک هرسه این بود که ظاهری وجود دارد و باطنی.


 هشدار هشدار که گول ظاهر را نخورید که پشتش بواطنی است. و وظیفه ما، که افشا کنیم. به گمان من حتی اگر برخی این ژرف‌بینی‌ها درست هم باشد یعنی حقیقتی را هم نشان دهد، زیاده از حدش بی‌فایده یا خطرناک است. چرا باید فکر کنیم همه جا هرچه عمیق‌تر و دقیق‌تر بهتر. نه فقط زیبایی‌شناسی مستلزم درجات مشخصی از عمق و دقت است (مثلا فرض کنید کسی بخواهد صورت معشوقش را با ذره‌بین ببیند) بلکه حتی فیزیک و شیمی هم باید در عمق و دقت کف نفس کند. بهترین تئوری‌ها مثلا جاذبه عمومی نیوتن با برخی تخمین‌ها و حذف بعضی تاثیرات ریزتر جواب می‌دهد. این عمق‌کاوی‌ها که پشت هر چیز و زیر هر چیز، چیزی است تا کجا فایده دارد؟ مثلا گیرم که پشت علم قدرت است. خب که چی؟ اولا پشت هر علمی قدرت است نه فقط علم امروزی و غربی. دوما، چه‌کار کنیم؟ چگونه علم خالص بدون قدرت درست کنیم؟ ممکن است؟ اگر هم منظور این است که اجمالا بدانید دانش چندان هم روی پای خود نیست و عوامل غیرعلمی هم در آن دخیلند، بله از این راهنمایی خوب سپاسگزاریم ولی این همه شلوغ‌کاری و ربط آن به سیاست چرا؟


دسته اول چه؟ روشنفکرانی که دغدغه علمی دارند، دنبال حقیقت‌اند.


ببینید، راستش را بخواهید گمان من این است که اگر کسی یک عنصر علمی باشد ممکن است در تحقیقاتش به همین حرف‌ها هم برسد، اما آن را وسیله غوغاگری قرار نمی‌دهد. می‌دانید علم موجود محجوبی است و قدری خجول. و نیز متواضع و آرام. هر جا شلوغ‌کاری و ادعا و دعوا و افشا دیدید بدانید که احتمال زیادی دارد که به تعبیر وبر «اخلاق ایمان و اعتقاد» جایگزین «منطق استدلال» شده باشد. به عنوان مثال به کسانی مثل کواین و کوهن و رورتی نگاه کنید. بخشی از یافته‌های علمی اینان با آنچه در برخی راهبردهای علمی و فلسفی چپ و پست‌مدرن هست تشابه دارد. ولی آنها به استناد این جست‌وجوهای علمی یافته‌های نامتعارف، جیغ و جار اجتماعی راه نینداختند و از راهزنان سیاسی در گوشه کنار دنیا دفاع نکردند و نظم مدرن را به مسخره نگرفتند. کاری که امثال چامسکی و بودریار و... کردند.


به نظر شما علت این همه شهرت و مقبولیت که خودتان هم به آن اشاره کردید چیست؟ چرا این عقاید مهم‌ترین و معتبرترین روش برای تحلیل مسائل شده است؛ از سیاسی تا فرهنگی و تقریبا در همه جا؟


اولا یک نکته را اشاره کنم و آن اینکه این شهرت و محبوبیت یا مقبولیت خیلی واقع‌نما نیست و تا حدی مدیاتیک است. منظورم این است که در فرانسه این اکول نرمال و کلژ دوفرانس و مثلا لوموند هستند که به سبب اعتباری که به دست آورده‌اند، می‌توانند چنین کسانی را حمایت کنند و توی دهان‌ها بیندازند. بخش عمده‌ای از مراکز علمی کمتر اسم و رسم دار همین فرانسه، به این تفکرات می‌خندند.


سوال من همین است که چرا کلژ دو فرانس معتبرتر است و نه پاریس چهار و لوموند و حتی شاید لیبراسیون و نه مثلا فیگارو؟


به قول عوام، گل گفتید. یعنی سوال خوبی است. این روزها در حال ترجمه کتابی هستم از دانشمند و نظریه پرداز مشهور و معتبر فرانسوی ریموند بودُن به‌نام «چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟» او در این کتاب در توضیح این مقبولیت می‌گوید چون این جماعت فهمیده‌اند که بر اساس قانون عرضه و تقاضا عمل کنند، بعضی حرف‌ها خریدار دارد. تعبیر بودُن این است که نارضایتی معدنی است که جان می‌دهد برای استخراج. من بر قول بودُن اضافه می‌کنم که خوب، روشن است که هرچه نارضایتی عمیق‌تر و گسترده‌تر باشد آن بهره‌برداری یا به تعبیر مطلوب‌تر برای خود روشنفکران «بهره‌کشی»، امکان بیشتری دارد. و دنیای مدرن هرچه بیشتر به مردم داد آنها ناراضی‌تر شدند. همان جمله معروف رشد امکانات با تصاعد حسابی و رشد انتظارات با تصاعد هندسی. از این نارضایتی گسترده و عمیق این حضرات بدجوری استفاده کردند.


گفتند افشا از ما مبارزه از شما و خواهید دید که بعد از پیروزی دنیا بهشت می‌شود. حقیقت ماجرا این است که دانشمندان، روشنفکران، دانشگاه‌ها، نشریات، کتاب‌ها و خلاصه هر آنچه از این دست، اگر گرایش عقلانی و تجربی و لیبرالی داشته باشند، حرف‌های خیلی هیجان‌انگیز و مواعید ماورایی از جنس «ما خاک راه به نظر کیمیا کنیم، صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم» نمی‌دهند. سخنانی نرم و معقول و شدنی و لاجرم محدود و نه خیلی جذاب دارند. مردم ولی، مردمی که ناراضی بودن کلا جزء اوصاف ذاتی‌شان است، اما خوب، در بعضی موارد جدی‌تر ناراضی‌اند، این حرف‌های نرم و متین و عقلانی به کارشان نمی‌آید. وعده‌های داغ می‌خواهند. چیزی که روال رایج را برهم زند و نظم جدیدی ایجاد کند. مردم حتی اگر یقین داشته باشند که این وعده‌ها دروغ یا برآورده نشدنی است هم از دل بستن به آن راحت دست برنمی‌دارند. مثل همان قصه تشنه و دیوار و آب. روشنفکران سنت چپ و لیبرال‌ستیز این را خوب فهمیده و خوب (یعنی بد) هم از آن بهره‌برداری کرده‌اند.


چطور؟ به چه شکلی؟


نه خیلی سخت. اینطور که تبلیغ می‌کنند این حرف‌هایی که ما (یعنی لیبرال‌ها) می‌زنیم که این دنیا و این بشر ماهیتی دارند که زیر و زبر کردن آن ممکن نیست، اینکه برای تغییر راهی جز تعمیر نیست که ناگزیر خرد و ریز و آهسته است، اینکه ساخت انسان و جهان را نمی‌توان شکست و از نو ساخت، اینکه خیلی چیزها «برساخته» انسان و جامعه نیست؛ دیسکورس نیست؛ (مثلا ایدز برخلاف حرف‌های فوکو، دیسکورس نبود؛ یک بیماری مهلک بود که در اثر بی‌احتیاطی در مواقع خواهش شدید پدر آدم را در می‌آورد، همان طور که با خود او همین کار را کرد.) می‌گویند این حرف‌های ما عاملی برای تخدیر مردم است تا مبارزه نکنند و نظم مطلوب سرمایه‌داران و قدرتمندان و مسلطان باقی بماند و بازتولید شود.


به امثال این ژوزه بوه، از رهبران سندیکالیست و مخالفان جهانی شدن (یک ماسک جدید پاره پوره برای چپی که دیگر نمی‌تواند مارکسیست باشد) نگاه کنید. شعارشان این است: Other world is possible. نمی‌دانم که این بیشتر کلک است یا سادگی و در هر دو صورت دروغ. اصلا جهان دیگری، به معنایی که در نظر آنان است، ممکن نیست. مادامی که بشر پول، سکس، شهرت، قدرت، برتری و... آن هم بی‌انتها می‌خواهد و مادامی که این جهان در دادن اینها خست ذاتی دارد (بگذریم که در برخی موارد اصلا نشدنی است. مثلا همه 7 میلیارد که نمی‌شود مشهور شوند. همه که نمی‌شود برتر باشند.) جهان همین است که هست. فقط با شیوه‌های آهسته و پیوسته و با امید و نه آرزو و کار و فعالیت و تولید و نه شیطنت و چوب لای چرخ گذاشتن، می‌شود کمی آن را بهتر (و نه هرگز خیلی خوب) کرد. همان کاری که سیاست‌مداران و کارآفرینان و تکنسین‌ها کردند و نه شما حضرات!


ولی بنی‌بشر که وصف دومش طمع است، آنچه را که گرفته، که حق مسلم خود می‌داند، دنبال بقیه است و روشنفکران این میل غریزی را برای او به آرمان و ایمان و... تبدیل کردند. خوب، چرا محبوب و مشهور نشوند؟


راست در فکر تربیت مردم بوده چپ در فکر خدمت به مردم. راست مثل پدرومادری است که به‌رغم میل بچه می‌خواهند او درست بار بیاید. چپ مثل پدرومادری است که به لوس‌بازی‌های بچه همه‌جور زمینه می‌دهند و این به جریان اصلی روشنفکری بدل شد.


شما اینطوری همه روشنفکران را با یک چوب می‌رانید و این مخالف ادعای اصلی تان در دفاع از روشنفکران لیبرال است.


نه. نه چندان. در اصل معتقدم کار کردن بهتر از نظر دادن است. اگر بخواهم آرزو کنم جای کسی باشم ترجیح می‌دادم جای جیمز وات باشم یا یکی از رایت‌ها یا فوردها یا لااقل جای واشینگتن یا جفرسن یا آدامز. ولی خوب، اگر قرار بود جای یکی از روشنفکران باشم اسمیت یا میل یا آرُن را که به سنت لیبرالی متعلق‌اند، ترجیح می‌دادم.


و اگر قرار بود مثلا جای سارتر باشید یا...


خوب در این صورت جمله مریم را هنگامی که بارداری او معلوم شد و برخی او را امرئه سوء یعنی زن بدکاره شمردند، به زبان می‌آوردم که «یالیتنی مت و کنت نسیا منسیا»؛ یعنی‌ ای کاش مرده بودم و اصلا از صفحه خاطره‌ها محو! شما را به مسیح مقدس، با سارتر چه مشکلی از این جهان حل می‌شود؟ سارتر و پیشینیان و پسینیان او مثل باغ‌وحش‌دارانی هستند که موجودات وحشی و حیرت‌آوری را نشان مردم می‌دهند و از حیرت آنها و جمع شدن‌شان حس خوبی دارند. مارگیر از بهر حیرانی خلق، مار گیرد. اینت نادانی خلق! فقط مار و اژدهای اینان از جنس اندیشه است. بگذارید مثال بهتری بزنم: اندیشه‌های اینان مثل همین حیوانات عظیم پرنده در فیلم «اَوَتار» است. که به‌رغم گندگی و غرابت ظاهر و خشونت، مثل ماهند و با آدم‌های خوب بسیار خوبند و با قدرت حیرت‌آوری که دارند پرواز می‌کنند و آدم‌ها را به عرش اعلا می‌رسانند تا بر «بدان» چیره شوند و سیاست‌مداران مدرن و مدیران مدرن را که «بدند» می‌کشند و بعد آن آدم‌های خوب با آن موجودات خوب سال‌های خوب به مهربانی و خوشبختی زندگی می‌کنند.


البته توی کارتون همه چیز می‌شود گفت و در واقعیت نه. این جماعتِ روشنفکرِ لیبرال‌ستیز دنیا را با کارتون اشتباه گرفته است. (لازم است اشاره کنم که انگیزه جناب کامرون و امثال او از ساخت چنین فیلم‌هایی، کاملا از فضای تمدن‌ستیزِ روشنفکری چپ مایه دارد. این حکم‌ هالیوود است و کارگردانی که آن فیلم درخشان پرفروش را سال‌ها پیش ساخت، تا خود چه باشد حکم کَن و امثال لینچ) حرف من این است که اندیشه‌های وحشی، همچون حیوانات وحشی، برای نگهداری در قفس و به تعجب انداختن خلق خوب است؛ اما جدی گرفتن آنها و انتشارشان در میان خلق مثل باز کردن در باغ وحش است به روی مردم کوچه و خیابان. بله، علت اصلی توفیق اینان این است که معرکه‌گیر هستند و از وعده دادن‌های عجیب به مردم و آنان را دور خود جمع کردن و تحریک و تهییج کردن ابایی ندارند.


 مردم، بنی‌بشر که به لحاظ ساخت روانی، عموما و غالبا مستعد این هستند که یقین کنند حتما کسانی حق آنان را خورده‌اند وگرنه وضعی بهتر داشتند، چه می‌خواهند بهتر از اینکه کسانی مشتهر به علم و خرد و نیک‌خواهی و البته قدری هم غیبگویی، نظریه‌های عمیقی بپرورند که ته‌اش چیزی بیش از همین توهم بدوی نیست که ارواح خبیثه در سرنوشت ما دم سمی دمیده‌اند و حالا ما باید دفع طلسم به‌کار ببریم؟ بله اشتهار و اعتبار از اینجا می‌آید: گفتن چیزهای عجیب، پرهیجان، نو نو و پروعده. از حس حسادت و خواهش سیری‌ناپذیر و خوی درندگی مستتر در ذات بشر استفاده کنیم و آن را در پوشش نظریات عدالت و حق و مبارزه قرار دهیم و مثل ویروسی داخل آن زخم‌های باز کنیم. پروردن احوال بدوی و غریزی مردم با نظریه مشهور به علمی، گاهی خیلی علمی و پیچیده! در حدی که لیبرال‌های ساده‌لوحی مثل ما نمی‌فهمند. خدا را شکر که ما از این فهم عمیق بالمره محرومیم. وگرنه لابد به یمن آن، القاعده را روح جهان بی‌روح می‌دانستیم و تفاوتِ مشهودِ جنسیت زن و مرد را هم یک دیسکورس.


شما فکر نمی‌کنید با این تصویر از اصلی‌ترین جریان روشنگری و روشنفکری که گاهی بر سر عقیده خود زندان رفته و شکنجه شده‌اند و حتی جان داده‌اند، چهره مشتی شارلاتان را عرضه می‌کنید؟ آیا واقعا طومار روشنفکری چپ را می‌شود با این جملات درهم پیچید؟ یعنی اینها هیچ نقش مثبتی نداشتند؟ هیچ کار مثبتی نکردند؟ اگر اینها نبودند دنیا الان همینی بود که هست؟


خوب، اینجا باید، به‌قول علما، قائل به تفصیل شد. اولا همه یا اکثر اینان چنان که شما گفتید نبوده‌اند؛ وانگهی تحمل آن شداید در بهترین حالت نیت خیر را اثبات می‌کند (نمی‌گویم در بدترین حالت چه چیز را) و نیت خیر به قول کسی، کلی راه به طرف جهنم هست که با آن فرش شده. اصلا چرا راه دور می‌روید؟ مگر اطراف خود ما، قبلا‌ها به‌خصوص، کم بوده‌اند آنهایی که با خلوص نیت و با قصد خیر و غیره چه‌ها که نکردند؟ البته گفتن ندارد که آنچه من می‌گویم به میزان بیش از کافی در برخی از رادیکالترها بیشتر به چشم می‌آید. همه جور آدمی در اینها بوده. این صفات بد به تفاریق در میان‌شان پراکنده بوده. ولی مشکل اینجاست که رادیکالترها محبوب‌تر و مشهورترند. نگاهی به نام‌های پرآوازه بیندازید. نقش مثبت هم مثل هرچیزی در این دنیا کمی دارد. بالاخره هرکسی نهایتا یک جای این پازل را پر می‌کند. حرف من این است که اینان برخلاف مشهور جای خیلی خوب آن را پر نکرده‌اند. حتی بدترین‌های تاریخ هم احتمالا از این حیث که چشم دنیا را به بعضی بدی‌ها باز کردند و باعث این تجربه شدند که بسیار مواظب باشند دیگر به دام آن نیفتند خوب است...


نه منظورم همین وضعیت بالنسبه بهتر دنیا است؛ آیا محصول مبارزه آنها نیست. برخی از آن به عقب‌نشینی ناگزیر طبقه مسلط یا دولت‌های بزرگ تعبیر می‌کنند. از شریعتی کتاب کوچک جزوه‌مانندی دیده بودم به‌نام سرعقل آمدن سرمایه‌داری. خب، این نمی‌تواند نتیجه روشنفکری چپ باشد؟


چه بگویم؟ نه. نه چندان. یعنی گمان نمی‌کنم. بله آن فشارها هم موثر بود ولی دشوار می‌شود ادعا کرد که اگر آن نبود این هم نبود. نهایتا قدری دیرتر. ولی آخر به چه قیمت؟ بگذارید خیالتان را راحت کنم. البته مطمئن نیستم این حرفم درست باشد. (این هم از عیوب ما است که برخلاف دوستان چپ به محض اینکه چیزی به ذهن‌مان خطور کرد مثل امری یقینی بر صحت آن ادعای بداهت نمی‌کنیم. چه کنیم، هرکس نقطه ضعفی دارد.) می‌خواستم بگویم گاهی فکر می‌کنم ممکن است بدترین و خسارت‌بارترین نهادی که در تاریخ بشر به‌وجود آمده و البته حمایت اندیشه‌ای گسترده داشته روشنفکری چپ باشد. این چیزی است که به ذهنم رسیده ولی مطمئن نیستم.


چه پشتوانه و دلیلی بر چنین حرفی دارید؟


دنیای ما دنیای بدی است. (نه دنیای امروز. اتفاقا امروز کمتر از هر دوره دیگری بد است. با اینکه همین هم به قدر کافی و شاید بیش از آن بد است.) بدی این دنیا، که به‌ عقیده برخی بهتر بود که اصلا و از ازل نمی‌بود، «کمترش» ناشی از بدی آدم‌ها در حق هم است تا ناشی از ناسازگاری بنیادینی که میان بنی‌آدم است و این دنیا. این موجود خواهش‌گر و خودخواه و حساس، با این دنیای، به اعتقاد برخی، سنگ و سَقَطِ گیج و گول که عمری است دور خودش می‌گردد نمی‌داند چه آبی بر سر خودش بریزد؛ و «کمترش» ناشی از بدی طبقه‌ای یا نژادی یا آیینی در حق طبقه یا... دیگر است تا ناشی از بدی آدم‌ها، به‌طور کلی، در حق هم. از هم‌کیش و هموطن و همسایه تا غیر آن.


 اگر این درست باشد نتیجه‌اش این می‌شود که آدم‌ها باید از جانب فهمیده‌ترها دائما تشویق شوند تا ضمن اینکه کمتر در حق هم بدی می‌کنند، به‌خصوص بدی‌های خیلی پرخطر، در مورد این وضع عمومی بد، که ناشی از اصل زندگی چنین موجودی در چنین دنیایی است به هم «تسلی بدهند». بفهمند که بنی‌آدم اعضای یک پیکرند، چراکه همگی گله‌ای هستند که یک داغ بر آنها گذاشته شده؛ داغ سرنوشت و رودررویی با مشکلات زیستی که یا نیاز است و ناراحتی عدم امکان برطرف کردن آن؛ یا تلاش است برای رفع نیاز و شکست خوردن در آن یا موفق شدن در آن و بعد کسالت ناشی از عادی شدن آن. ما باید در این مصیبت به همدیگر تسلای خاطر بدهیم نه اینکه یقه هم را بچسبیم. (لطفا این پاراگراف را با دقت دوباره بخوانید.)


ولی روشنفکر چپ، چپ رادیکال در معنای گسترده آن، درست عکس این آموزش داد: «تضاد آنتاگونیستی میان طبقات». این هیچ نیست جز انتقام خلقت را از خلق گرفتن. درست مثل ملانصرالدین که وقتی گوساله شرورش رها شد و خرابی کرد، گوساله بسته را به چوب گرفت چون دستش به آن دیگری نمی‌رسید. این چیه؟ غیر از بی‌عدالتی عدالت‌دوستان؟ حالا که یک همچو حرفی زدم که بسا که دوباره این انتقاد را برانگیزد که من افراطی سخن می‌گویم بگذارید ته حرفم را بزنم که مخاطبم قبول هم اگر ندارد لااقل بشنود. من فکر می‌کنم که جناب عطا هم در یازدهم سپتامبر بیشتر از بنگاه فکری- سیاسی چپ آبشخور داشت تا جاهای دیگر. اگر صرفاً از سر سلفی‌گری و جهاد با کفار بود خیلی کارهای ساده‌تر و کارآتر می‌توانست انجام دهد. جهاد سلفیه با کفار چه‌کار دارد به حمله به مرکز تجارت جهانی؟ این حمله‌ای بود به نمادهای اقتصادی و نظامی امپریالیسم؟ این به ایده‌های لنین و گوارا و کلاً روشنفکری چپ رادیکال نزدیک‌تر است که همان کشاندن ایده تضاد آشتی‌ناپذیر طبقات به اشل جامعه جهانی است.


هیچ ارزشی از نظر نوآوری تئوریک و تبیینی در سخنان چپ و چپ نو نیست؟


حتما هست. من گفته‌ام در جاهایی اما گاهی نیت اصلی و گاهی کارکرد اصلی آن همین بوده است: نو و پیچیده و جذاب و افشاگر و سلاح مبارزه. این کمی کار را خراب می‌کند. البته نقش تبلیغات در بزرگ کردن بیش از حد بعضی از این نظریه‌ها هم هست.


عکس ماجرا چه؟ اصلا شما انتقادی به روشنفکری لیبرال و دولت مدرن و لیبرال دموکراسی دارید؟


البته. مگر می‌شود نداشت؟ مختصرش اینکه دموکراسی عام قدری دموکراسی را عوام‌زده کرده و سیاست را ریزه‌خوار خوان عوام. عوامی که در کشورهای صنعتی مهمترین مساله‌شان فقط چند دلار مالیات کمتر یا بیشتر است. دولت‌های بزرگ دموکرات خیلی کارهای مهم و مثبت در دنیا داخل یا خارج مرزها می‌خواهند انجام دهند ولی عمدتا چون ریش‌شان گیر رای عمومی است و نه رأی نخبگان، نمی‌توانند یا مشکل می‌توانند. پس مجبورند به مراتبی از عوام‌فریبی و اگر نکنند از رأی خبری نیست و روشنفکران هم مردم را که خیلی‌شان مشکل‌شان اندکی پرداخت مالیات بیشتر است یا تامین اجتماعی کمتر، کوک می‌کنند و توی دهن‌شان حرف‌های مثلا عدالت‌خواهانه و مترقی می‌اندازند و می‌کشانندشان توی خیابان‌ها. با این شعار که مثلا ما مخالفیم با دخالت در مسائل داخلی دیگر کشورها، ظلم به کشورهای جنوب، استثمار منابع و نیروی کارشان، از بین بردن تامین اجتماعی و غیره.


با این تلقی شما کارنامه روشنفکری ایرانی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟


بگذارید از قدیم شروع کنیم. گرچه رسم بر این است که این تعبیر در مورد قدما به‌کار نرود اما اگر این حد از تسامح در مورد کاربرد کلمه‌های مدرن در قدیم جایز باشد، می‌خواهم سه چهره روشنفکری ایران چند قرن پیش را مقایسه کنم. البته خیلی مختصر: مولوی، حافظ و سعدی. اینها هم به همان معنایی که گفتم روشنفکر بوده‌اند. مولوی تاحدودی شبیه‌تر است به روشنفکران رادیکال دوره مدرن. آدم‌ها را با معیارهای آیینی به خوب و بد تقسیم می‌کند. قدرتمندان و ثروتمندان و لذت‌طلبان بدند. درویشان خوب‌اند. راه درست و راه نادرست برایش کاملا تفکیک‌ شده است. آسمان و سرنوشت و خلقت هیچ داخل ماجرا نیست و هیچ تقصیری نباید متوجه آن کرد. هرچه هست تقصیر کژی و بدی ما است.


 همه چیز روشن و خوب است فقط ما باید اراده کنیم و دشمن را که نفس لذت‌جوی خودمان و عقل فضول خودمان است شکست دهیم. اگر اهلش باشیم به دانش و بینش و اوج و ارتفاع و سیری و غیره و غیره می‌رسیم و مشکلی هم نیست. مر رسن را نیست جرمی‌ای عنود، چون تو را سودای سربالا نبود. حافظ اینطور نیست. او بیشتر شبیه برخی روشنفکران هنرمند امروز است. که زیرکانه انتقاد می‌کنند اما راه چاره نشان نمی‌دهند. یعنی چاره‌ای که جامعه‌نگر باشد و تمدن‌ساز. او به‌خوبی فهمیده است که در کارگاه هستی انگار دستگاه‌ها درست کار نمی‌کنند یا ما سر از حکمت آنها در نمی‌آوریم. بشر به این جهان پرتاب شده که خلل‌ها در آن است. گرچه گاهی از طرح نو حرف می‌زند اما نهایتا می‌داند که زورش نمی‌رسد. پس شعار با معیارهای اعتقادی و ایمانی نمی‌دهد. حرف او مدارا و مروت است. پس همین‌قدر است که می‌گوید باید سخت نگرفت و رندی کرد.


 یعنی خیلی اهل مسوولیت و دقت و هدفداری و تدبیر و تأمل نبود. ما تاحد زیادی دست بسته غرایز و سرنوشتیم و بی‌تقصیر. مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی، چنانکه پرورشم می‌دهند می‌رویم. حافظ برای برخی مشکلات فکری چاره خوبی است، اما با آموزه‌های او نظم پیش‌رونده برقرار نمی‌شود و جامعه قرار و قوام نمی‌گیرد. سعدی بسیار شبیه است به یک روشنفکر عقلانی و لیبرال. کسی خیلی خوب نیست نه شاه نه گدا. ولی هر دو می‌توانند و باید قدری از بدی‌های‌شان کم کنند. غریزه‌ها هست و کاریش هم نمی‌شود کرد. آدم فرشته نیست اما اخلاق مهم است و خط جدایی اصلی میان آدم‌ها است. گرچه همه بسته یک زنجیرند و خیلی تفاوت زیادی نیست با این همه باید کوشید و از رنج این زندگی کاست. رعیت به توازن عشرت و قناعت و دولتمند به تعادل انداختن میان عدالت و سخاوت. تو کز محنت دیگران بی‌غمی، نشاید که نامت نهند آدمی.


و روشنفکران معاصر؟


یکی مثل شاملو است که هفده سالگی به زندان می‌رود، زندان سیاسی؛ و شعرش پریا است. که آمده‌اند به جایی که مهمترین خصیصه‌اش صدای زنجیری است که می‌آید؛ زنجیر مجاهدان اسیر. و در اواخر عمر هم حتی از فردوسی زیر نام مشدی ابوالقاسم «فئودال» یاد کرد. یا آل‌احمد که داستان «شوهر آمریکائی»‌اش حاکی از این است لابد که آمریکایی یعنی گورکن. یا آن به‌قول خودش گرگ اجنبی‌کش که در ترکستان ضدفارس بود و در ایران ضدامپریالیست و الان انگار زندگی در غرب را از همه‌چیز بیشتر دوست دارد. و نه بنای غلط‌کردم گفتنی! یا شریعتی که به‌رغم پیچیدگی‌های شخصیت‌اش یک گلوله سوزان مبارزه بود و دنبال یک سوسیالیسم ناب شیعی که گویا پرفروش‌ترین کتاب تاریخ زبان فارسی را نوشت: آری اینچنین بود برادر. که مضمونش مظلومیت بود و استثمار و بردگی. (آیا جالب نیست که تنها کتابی که تیراژش نزدیک این بود کتاب دیگری بود هم‌جثه و هم‌مضمون همین کتاب از یک مارکسیست معروف: ماهی سیاه کوچولو).


 از عناصر حزبی که بگذریم، کثیری از روزنامه‌نگاران، شاعران، داستان‌نویسان، نقاشان، اساتید، خطیبان و غیره و غیره دکانی کوچک یا بزرگ در همین راسته داشتند: راسته توطئه‌انگارانِ عدالت‌دوست عامه‌گرا. که برای همه مسائل دنیا راه حلی سرراست داشتند: تقریبا، حکومت پرولتاریا. البته بودند کسانی هم مثل فروغی، مثل خانلری، مثل هدایت، حتی مثل سپهری، که، درحدودی سیاسی یا اجتماعی بودند و هم مشکلات را پیچیده‌تر می‌دیدند و هم چاره‌ها را نرم‌تر توصیه می‌کردند و البته بسیاری دیگر که چون بیشتر اهل کار بودند و کمتر حرف اسمی از آنان نیست و چون فضای تبلیغی در انحصار چپ بود کمتر شهرت پیدا می‌کردند.


جلوه‌های روشنفکری در نسل بعد و امروزی‌تر را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا به روایت شما، در بر همان پاشنه می‌چرخد؟


مثلا از کسانی بگویم که نطق می‌نوشتند برای سیاست‌مدارانی که ثواب فیلسوفی هم می‌خواستند؟ و به آنها یاد می‌دادند که چه خوب است پست مدرنیت؟ که هم ضد غرب است و ضد امپریالیست و اصلاً ضد هرچیز برقرار و استوار و مفیدی (پس اساس روشنفکری را خدشه نمی‌زند) هم این خرافات فکری را که ما با آن رودربایست داریم ساپورت می‌کند (پس برخی خودی‌ها هم به‌شان برنمی‌خورد و اعتراض نمی‌کنند) و علاوه بر اینها و درکنار اینها این حسن را هم دارد که مدرن یعنی امروزی و مترقی هم هست. چه می‌گویم پست‌مدرن است که از مدرن هم می‌شود یک کلاس بالاتر (پس دیگر نگران این هم نیستیم که برچسب مرتجع بخوریم). و لهذا همه مشکلات ما را حل می‌کند. عفو بفرمایید.


فکر نمی‌کنم مصلحت باشد. یا کلیدهای سنجشی که دادم مصداق‌یابی دشوار نیست. با این توضیح که گرچه مارکسیسم امروز مرده است. نه امروز که به گمان من از 1968 به بعد تقریبا مرده بود و گرچه حلول کردن روحش در ساختارگرایی، پساساختار، پسامدرنیسم، نوفرویدیسم، نونیچه‌ایسم و حتی چندفرهنگ‌گرایی و نیز مکاتبی که گویا یک رشته علمی هستند مثل مطالعات فرهنگی و مردم‌شناسی اینها هم اعتبار علمی چندانی ندارند، اما چپ به حلول کردن در هیاکل ناشناخته ادامه می‌دهد و حتی هنگامی که اینها هم رد می‌شوند، چنان‌که ریمون بودُن هم می‌گوید، قالب‌ها و الگوهای اغلب روشنفکران و اغلب مردم به تبع آنها، برای توضیح و تبیین مسائل عمده، هنوز هم از همان جنس است: طبقه مسلط، قدرت‌های بزرگ، دولت‌های شمال، توطئه می‌کنند.


آخرین سوال من این است که شما از تئوری توطئه و سوءظن و بدگمانی به‌عنوان مهم‌ترین خصوصیت روشنفکری چپ یا روشنفکری لیبرال‌ستیز نام بردید. فکر نمی‌کنید نوع برخورد خود شما با روشنفکری چپ نیز همینطور است؟


بله، به‌قول یکی از دوستان مچ‌گیری، سنت چپ بوده است. شما که نیستید ولی احقاق حق آنان را می‌کنید که غایب هستند، می‌کنید. بگذارید ما بی‌اخلاقی‌ها را با اخلاق جبران کنیم. بگذارید مثالی بزنم که تاحدی تطبیق می‌کند و گویا است. اگر کسی توی گوش شما زد و شما هم برگشتید معامله به مثل کردید، شما دوتا مثل هم نیستید. یکی متجاوز است و دومی حق‌طلب. مانیفست حزب کمونیست، تقریبا در نیمه قرن نوزده درآمد و هرچه دلش خواست راجع به نظام سیاسی و اقتصادی و اجتماعی دنیای صنعتی گفت. گزارشی که مانیفست از فلاکت کارگران می‌داد راست بود اما تفسیری که از نظام سرمایه‌داری به عنوان عامل خودآگاه و برنامه‌ریز چنان وضعی می‌داد غلط بود.


 اصلا نظامی در کار نبود که چیزی برنامه‌ریزی کرده باشد. آنچه بود بشر بود؛ همان بشری که همیشه بوده بود. فقط یک‌مرتبه خیلی به وسایل تولید انبوه مجهز شده بود و این عدم تناسب درآمد را که همیشه بوده و خیلی هم بدتر بوده، متمرکز و متراکم در شهرها پیش چشم گذاشته بود. حضرات که قدرت درک این را نداشتند و قدری هم شور تغییر تاریخ داشتند، فرماندهی عملیات را به دست گرفتند و روشنفکران و مردم و خصوصا کارگران را به محو خشونت‌بار آن نظام فرمان دادند. نظام مذکور اگر آنقدر که آنها می‌گفتند و نه آنقدر که حتی اگر از آن کمتر هم جنایتکار بودند، لابد باید این حضرات، این پیغمبران بهشت‌آیین را به درکات بهشت واصل می‌کردند، اما نکردند. مارکس و لنین و غیره به راحتی کارهای‌شان را دنبال کردند و وقتی آن نظام بهشتی که وعده داده بودند جای نظام جنایتکار می‌آید، آمد تازه دنیا معنای جنایت را فهمید. ولی حامیان این جریان که از حزب توده ایران تا حزب کمونیست فرانسه و ایتالیا و آلمان گسترده بود، با پررویی‌ای بی‌سابقه هر آنچه از زشتی را که آن دولت عقب‌مانده آن کشور دهاتی انجام داد، ستودند و هرچه در شأن خودشان بود را به دولت‌های کشورهای صنعتی نسبت دادند. جنایت سازمان‌یافته خودشان را انکار کردند و آن را به رقیب خود نسبت دادند.


 بعدترها مارکسیسم نقابدار، یعنی همین‌هایی که گفتم برای پاک کردن ردپای یاران خود دو کار کردند: اول، انکار مارکسیسم و کمونیسم (تصریح دریدا و فوکو مثلا) و دوم، ادعای اینکه اگر غرب به‌نظر جنایتکار نمی‌آید برای این است که ظاهری دارد و باطنی. اولی زیبا و دومی بسیار هولناک و زشت است و ما با تئوری‌های پیچیده و عمیق ذات آن را نشان می‌دهیم. خوب، حالا اگر لیبرال‌ها در پی افشای این فکر و رفتار زشت و خطرناک که از نویسندگان مانیفست تا فرانکفورتی‌ها و شصت و هشتی‌ها تا ساختارگراها و پست‌مدرن‌ها و بقیه این امت واحده، بگویند که اینها توطئه‌کار و سرشار از خسارت (و تعابیر تند دیگری بر همین وزن) بودند، به‌جز پس زدن به‌حقِ سیلی به‌ناحق خورده چیز دیگری است؟ فکر نمی‌کنم.


 من می‌فهمم که بسیاری، از جمله برخی از دانشجویان، مشکلات نقدی و جنسی و سیاسی و عاطفی و فلسفی و... را تحمل ندارند. اینها مشکلات زندگی این‌جهانی است. تقصیر غرب و لیبرالیسم نیست. این عقاید و رفتارهای غریب هم برای تفنن شاید یک‌چند بد نباشد اما خریدن و فروختن آن به‌عنوان راه‌چاره، بسا که سادگی است یا ماجراجویی. کمی شبیه کسانی که نازیبایی خود را با مدل‌های آرایش و لباس عجیب و غریب و جلب توجه سعی می‌کنند جبران کنند.

گفتگو در مجله مهرنامه 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۴:۴۴
mahmood kangani

فوتبال به مثابه دین و آیین

. ﭘﯿﺮﻭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻥ ﺗﻮﺣﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺧﺪﺍ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ

ﺩﯾﻦﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ، ﭘﺮﺳﺘﺶ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﺰ ﺍﻣﺮﯼ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ. ﺑﺪﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﯾﺰﺩﺍﻥﭘﺮﺳﺘﺎﻧﻪ، ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻧﯿﺰ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﭘﺮﺳﺘﯿﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﺑﺮ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮐﺮﺩﻫﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﺩﯾﺎﻥ، ﺣﻔﻆ ﻭ ﺻﯿﺎﻧﺖ ﺍﺯ ﻧﻈﻢ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﻪ ﺷﯿﻮﻩﻫﺎﯼ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﻫﺪ . ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ، ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﺔ ﺧﻠﻖ ﻓﻀﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ، ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺷﯿﻮﻩﺍﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﻭ ﭘﺮﺷﻮﺭ، ﺑﻪ ﺗﺠﺮﺑﺔ ﻫﻮﯾﺖ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻧﺪ؛ ﻣﻮﺟﺐ ﺗﺸﺪﯾﺪ ﺍﺗﺤﺎﺩ ﻭ ﻫﻤﺒﺴﺘﮕﯽ ﺗﻤﺎﺷﺎﭼﯿﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﯾﮏ ﻣﺴﺎﺑﻘﺔ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ‏( ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ ﻧﻮﻋﯽ ﺁﯾﯿﻦ ﺩﯾﻨﯽ ‏) ﺩﺭ ﯾﮏ ﻭﺭﺯﺷﮕﺎﻩ ‏( ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﻣﻌﺒﺪ ‏) ﺑﺮﻭﺩ، ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﭼﯿﺎﻥ ‏( ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﺮﺳﺘﻨﺪﮔﺎﻥ ‏) ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﻫﻤﺎﻥﮔﻮﻧﻪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻣﯽﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﯾﺎﻥ ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺗﯿﻢﻫﺎﯼ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ، ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﻨﺒﻊ ﻫﻮﯾﺖ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ.


ﻣﺎﻧﻮﺋﻞ ﻭﺍﺳﮑﻮﺋﺰ ﻣﻮﻧﺘﺎﻟﺒﺎﻥ، ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﮐﺎﺗﺎﻻﻥ، ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺬﻫﺐ ﺧﻠﻖ ﺷﺪﻩ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺳﻮﻡ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ . ﺍﻭ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﺳﺮﺩ، ﺍﺯ ﺭﻭﻧﻖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻣﮑﺎﺗﺐ ﺍﯾﺪﺋﻮﻟﻮﮊﯾﮏ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺑﺤﺮﺍﻥﻣﺬﻫﺐ ﺩﺭ ﻏﺮﺏ ﺧﻸﯾﯽ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﻫﻮﺍﺩﺍﺭﺍﻥ ﺗﯿﻢﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ، ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﺮﺳﺘﻨﺪﮔﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺧﺎﺹ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﯽﯾﺎﺑﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﻞ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ. ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﻥ ﻣﺤﺒﻮﺏ، ﻣﻮﺭﺩ ﺳﺘﺎﯾﺶ ﻭﺍﻗﻊ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﺍﻥ ﺗﯿﻢ ﺭﻗﯿﺐ، ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺘﻌﺼﺐﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﺗﯿﻢ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ـ ﺩﻗﯿﻘﺎً ﻣﺜﻞ ﭘﯿﺮﻭﺍﻥﺑﻨﯿﺎﺩﮔﺮﺍﯼ ﺍﺩﯾﺎﻥ .


ﭘﺪﺭ ‏«ﻣﻠﻮﯾﻦ ﺧﯿﻤﻨﺲ‏» ﮐﺸﯿﺶ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺳﻦ ﺧﻮﺯﻩ – ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﮐﺎﺳﺘﺎﺭﯾﮑﺎ – ﻭ ﺭﻫﺒﺮ ﮐﻠﯿﺴﺎﯼ ﭘﺮﻭﺗﺴﺘﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ : ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﯿﺶ ﻭ ﺁﯾﯿﻦ، ﺑﻠﮑﻪ ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﻣﺬﻫﺐ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯼ ﻻﺗﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.


ﺻﻮﺭﺕِ ﮐﻤﺎﻝِ ﺍﻓﻼﻃﻮﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ‏« ﭘﻠﻪ ‏» ﯾﺎﻓﺖ ﻭ

ﻏﺎﯾﺖﺷﻨﺎﺳﯽِ ﺍﺭﺳﻄﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﺗﺼﺮﻑ ﺗﻮﭖ ﻭ ﮔُﻞ ﺯﺩﻥ ﻧﻤﻮﺩ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺍﺯ ﻣﻨﻈﺮ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽﺷﻨﺎﺳﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﯾﺒﺎ‏( ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻝﻫﺎ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩﺍﻧﺪ ‏) ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﯾﺎ ﯾﮏﺧﻄﺎﯼ ﺣﺮﻓﻪﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ. ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺁﻓﺴﺎﯾﺪ ﺭﺍ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﭼﺎﺭﭼﻮﺏ ﻗﺼﺪ ﻭ ﻧﯿﺖ ﻭ ﺩﺧﺎﻟﺖ، ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖﭘﺬﯾﺮﯼ ﻭ ﺗﻔﻮﯾﺾ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺗﻔﺴﯿﺮ ﮐﺮﺩ. ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺍﻻﻫﯽ، ﻗﻀﺎ ﻭ ﻗﺪﺭ ﻭ ﺟﺒﺮ ﻭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ‏( ﻣﺜﻞ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﺎﺭﺍﺩﻭﻧﺎ ‏)، ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ ﻭ ﻋﻤﻞﮔﺮﺍﯾﯽ، ﻫﻮﯾﺖﺷﺨﺼﯽ ﻭ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ‏( ﻣﺜﻞ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﯾﻦﺍﻟﺪﯾﻦ ﺯﯾﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﺎﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﭘﯿﺸﯿﻦ ‏) ، ﺍﺧﻼﻕ، ﻋﺪﺍﻟﺖ، ﺷﮑﺎﮐﯿﺖ ﻫﯿﻮﻣﯽ، ﻣﻠﯽﮔﺮﺍﯾﯽ ﻭ ... ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ .


ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺐ ﺑﺼﯿﺮﺕ ﺩﺭﺧﺼﻮﺹ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﻭ ﺳﺎﺧﺘﺎﺭ ﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﻭ ﻫﻨﺠﺎﺭﯼ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ـ ﺩﺭ ﻏﺮﺏ ـ ﺑﻪﺗﺤﺮﯾﺮ ﺩﺭﺁﻣﺪ.

 ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﮐﺮﺍﺗﺲ ـ ﺩﮐﺘﺮ، ﻓﻌﺎﻝ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺟﻨﺎﺡ ﭼﭗ، ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺗﯿﻢ ﺑﺮﺯﯾﻞ ‏) ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 2007 ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ ﺟﺮﺳﯽ ﺑﻪ ﭼﺎﭖ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﺋﻠﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺑُﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﯾﻤﻮﻧﺪ ﺑﻠﯿﻮﺗﯽ ﺑﺪﺍﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ، ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻭ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺩﻭﺳﺘﯽِ ﺍﺭﺳﻄﻮ ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺍﻧﯿﻞ ﺑﯽ .ﮔﺎﻻﮔﺮ ﺑﻮﺩﻩ، ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﮐﻪ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﭘﮋﻭﻫﺶﻫﺎﯼ ﺍﺳﮑﺎﺕ ﺍﻑ . ﭘﺎﺭﮐﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ، ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﻬﻤﯽ ﻣﺜﻞ ‏« ﺁﯾﺎ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯾﮑﻦ ﺧﻮﺏ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ، ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ؟‏» ‏( ﺍﺳﮑﺎﺕ ﺩﯾﻮﯾﺪﺳﻦ ‏)، ﻭ ﺩﻩﻫﺎ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﻭ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺸﺎﻥﺩﻫﻨﺪﺓ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺻﻨﻌﺖ، ﺗﺠﺎﺭﺕ، ﻫﻨﺮ، ﻭﺭﺯﺵ ﻭ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﺗﻌﻠﻖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ‏(ﺍﮔﺮﭼﻪﻫﻤﯿﻦﺟﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻣﺪﺩ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺪﺭﻥ ﺭﺍﻩ ﯾﺎﻓﺖ ‏). ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﯾﮏ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺳﺖ. ﯾﮏ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﺳﺖ. ﯾﮏ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ. 

#فوتبال_به_مثابه_دین 

بخشی از مقاله مرضیه سلیمانی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۴ ، ۰۴:۲۷
mahmood kangani

مناظره ی،علی باباچاهی با شمس لنگرودی


مجالی فراهم شود برای اندیشیدن و تامل دیگرانی که در کار شعر و نقد شعرند و مجالی برای بازاندیشی وضعیت شعر امروز از این راه، که با حضور این دو شاعر ممکن شد. تا چه پیش آید.


به نظر می‌رسد شعر ایران در دهه 70 به نوعی خود را بازتعریف می‌کند. همزمان با تغییر وضعیت سیاسی/اجتماعی گویا تلقی شاعران از شعر نیز متفاوت می‌شود. در این دوره شعر، بیش از آنکه پدیده‌ای فعال یا کنشی فرهنگ‌ساز باشد، به صورت یک محصول فرهنگی بروز کرده است. اگر نخواهیم خیلی به قبل برگردیم و جریان‌های شعری را از بدو شکل‌گیری شعر نو و از «نیما» آغاز کنیم، احتمالا دهه 70 به دلیل همین چرخش رویکرد به «شعر» می‌تواند مقطع مناسبی برای بحث درباره وضعیت امروز شعر ما باشد. در این دو دهه اخیر یکسری جریان‌هایی شکل گرفت که به نوعی تا امروز نیز ادامه پیدا کرده. در دهه 70 شعر ما به دلیل فضای حاکم جهت‌گیری دیگری کرد که شاید بتوان آن را با دو مفهومِ «تماس» و «ارتباطِ» شاعرانه صورت‌بندی کرد. در این دوران برخی از شاعران با مفهوم «تماس» پیش رفتند و بر «زبان» تاکید کردند. و این‌طور جریانی با عنوان «شعر زبان» شکل گرفت که بیشتر به زبان فکر می‌کرد و کمتر به مخاطب. تا از این راه به نوعی از «شعر نوشتن» حفاظت کند حتا اگر آن شعر قابل خواندن نباشد. که البته این مساله بیشتر در گرایش‌های افراطی این جریان بروز کرد. در مواجهه با این رویکرد بعدها برخورد دیگری با شعر شکل گرفت که بر «ارتباط» تاکید کرد. این جریان بیش از هر چیز به «مخاطب» فکر می‌کرد: به ارتباط شعر با مخاطب. اگر جریان شعرِ تماس، حرکتی رادیکالی یا حتا بنیادگرایانه بود، جریان دیگر که بعدتر با عنوان «شعر ساده» شناسایی شد، سازش بیشتری با وضعیت داشت و تقدیرش را به‌عنوان یک محصول فرهنگی پذیرفت، با این مانیفست که «شعر باید خوانده شود». در ابتدای بحث کمی درباره این صورت‌بندی بگویید، آیا اساسا این روایت را می‌پذیرید؟

محمد شمس‌لنگرودی: این ماجرا همان‌طور که اشاره کردید از دهه 70 شروع نشد. بعد از مشروطیت از همان موقع که نیما براندازی شعر کهن و بنیانگذاری شعر نو را شروع کرد، این ماجرا شکل گرفت و دو جریان رو‌‌در‌روی هم قرار گرفتند، یک‌سو نیما یوشیج و هوشنگ ایرانی بودند که ضرورت و نیاز جامعه و شعر را به تغییری بنیانی درک کرده بودند، یک سوی دیگر هم پرتو کیا و بعدتر کسانی دیگر بودند که بی‌درکی از مطلب خودشان را داخل ماجرا کرده بودند. بعدها شاخه‌هایی با اسم‌های مختلف از اینها جدا شدند. بنابراین با مبدا

قرار دادن دهه 70، شاید مقداری خلط مبحث ‌شود. من فکر می‌کنم که مطلب را از جای دیگر شروع کنم. اینکه مطرح می‌کنید ظاهر و صورت مساله است. مساله این است که هر هنرمند خلاق که اثری خلق می‌کند، بر اساس یک تئوری یا درکی از زندگی است که پس پشت آن وجود دارد. اینکه نیما آنطور می‌نوشت، نتیجه یک تئوری بوده است و همین‌طور هوشنگ ایرانی که مخالفش بوده. یعنی یک ضرورت تئوریک باعث می‌شود که نیما یا هوشنگ ایرانی بروند و آنطور شعر بنویسند. حالا چرا از اینجا شروع کنیم؟ برای اینکه بعدها آب گل‌آلود می‌شود و یک عده آدم‌های غیرخلاق هم می‌آیند وسط ماجرا و چیزهایی می‌نویسند که هیچ ضرورت تئوریکی باعث کارشان نمی‌شود، آنها براساس مد روز عمل می‌کنند. بنابراین فکر می‌کنم جای آنکه به صورت قضایا بپردازیم به علتِ تئوریک ماجرا بپردازیم. یعنی من که اصطلاح «شعر ساده» را مطرح کردم، یک اصطلاح بوده، مثل اینکه به آن طرفش بگوییم «شعر منقبض». اینها اسم و اصطلاح است، تعیین‌کننده نیست. یک تئوری، یک پسِ پشت یا زیبایی‌شناسی باعث شده که من به این سمت بروم و به آن سمت نروم. خب بعدا هم شاید عده‌ای پیدا می‌شوند و از شعر ساده طرفداری ‌می‌کنند و درک دیگری از شعر ساده دارند و معتقدند شعر‌ساده می‌گویند. عده‌ای دیگر هم در سوی دیگر از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند، هذیان‌هایی می‌نویسند و خودشان را جزو شاعران زبان می‌دانند. خلاصه اینکه بهتر است این ماجرا را از آن زاویه تئوریک پیگیری کنیم.

علی باباچاهی: تردیدی نیست که هر جنبش، شبه‌‌جنبش، حرکت یا شبه‌حرکتی که بعد از تحول نیمایی یا تجدد دوره مشروطیت اتفاق می‌افتد، وامدار تجارب پیشین است. اما نمی‌شود به سادگی از کنار این حرکت خاص گذشت. چرا که یک زمینه اجتماعی، سیاسی، فرهنگی جدید نیز نه‌تنها در سطح ایران که در سطح جهان زمینه‌ساز آن است. اجازه بدهید من به جای «دهه 70»، بگویم شعرِ «در دهه 70»! وقتی می‌گوییم دهه 70، این دهه را مطلق کرده‌ایم. من با مطلق کردن پدیده‌ها مخالفم ولی اینکه در دهه 70 به تعبیر شمس عزیز، آب گل‌آلود شد و مسایل کاذبی پدید آمد و مثلا طرح برخی گزاره‌های تئوریک در کار نوشتن بعضی‌ها، انحرافی ایجاد کرد بحث دیگری است اما نمی‌توان این نکته را به همه کوشندگان این عرصه تعمیم داد. بحث مقوله پست‌مدرنیسم در همین دهه در‌گرفت و عدم قطعیت‌ها و... به گمان من حرکت شعر در دهه 70، مدیون ادبیات دوره مشروطه و 90 سال شعر نو فارسی است، ولی شرایط منحصر‌به‌فرد خودش را دارد. تقریبا در همان زمان بود که در سطح جهان اتفاقات غیرمنتظره‌ای افتاد. کعبه آمال روشنفکران فروریخت، ایدئولوژی‌های مسلط سیطره خود را از دست دادند. و تردیدمحوری در راس تاملات قرار گرفت. ایقان ایدئولوژیکی سال‌های قبل از 70 که خیلی هم ضربه به شعر دهه 40 و 50 زد کنار رفت و به تبع آن مطالبات خوانشی جدیدی پیش کشیده شد. خواننده فعال دنبال کتاب‌هایی می‌گشت که به عطش جدید او پاسخ دهد. کتاب‌های جلد‌سفید کنار رفت و بحث ادبیات‌براندازی نیز! دیگر ما با اکراه به کتاب‌های دکتر شریعتی نگاه می‌کردیم. اینکه چقدر این‌ کتاب‌ها در تحقق انقلاب اسلامی تاثیر داشته، مقوله‌ دیگری است. خود من در دوره‌ای آنها را با ولع می‌خواندم وگاه از ترس زیر خاک پنهانشان می‌کردم. این جذابیت‌های فریبنده به هر حال از بین رفت و نوع دیگری از مطالعه از سر گرفته شد. ضرورت‌های جدید در مطالعه یا خلأ مطالعاتی موجب شد که کتاب‌های فلسفی، روان‌شناسی و... ترجمه و تالیف گزاره‌های تئوریک به بازار کتاب عرضه گردید. تئوری‌های فلسفی بعضا متضادی ترجمه شد. از فوکو ترجمه می‌شد، از بودریار نیز! (این دو دیدگاه مختلفی در مورد قدرت دارند). کوتاه می‌کنم و می‌گویم باید تمرکز بیشتری بر بسط مسایل شعر و... در دهه 70 داشته باشیم. اینکه از کجا بحث را شروع کنیم یا ادامه پیدا کند... مثلا بر مقوله «زبان» و تعدد آن می‌توان درنگ کرد، یا...؟ طبعا طرح این مباحث موجب باز شدن گره‌هایی خواهد شد. نکته دیگر اینکه، من درباره هوشنگ ایرانی؛ تجدد و نوآوری او و نیما حرف‌هایی دارم. همین‌طور در مورد اینکه آقای شمس فرمودند که من ساده‌نویسی را در شعر طرح کرده‌ام!

شمس‌لنگرودی: حرف‌های شما تعارضی با حرف من نداشت. در واقع یک جوری ادامه آن بود. مساله من این بود که این بحث را وسیع‌تر نگاه کنیم. کسانی که اثری را خلق می‌کنند دو جور هستند. یک عده براساس ضرورت تئوریک مثل نیما اثری خلق می‌کنند، عده‌ای هم از یک تئوری خوششان می‌آید، نه نیاز اجتناب‌ناپذیر درونی و سعی می‌کنند با آموزش دست و پا شکسته تئوری چیزی بنویسند. حالا چه در دهه 70 باشد، چه در دوره نیما یا هر زمان دیگری. یعنی یک عده هم خودشان را وسط می‌اندازند برای بازی. به نظر من در این مورد صحبت کنیم که مثلا خود من چه چیزی باعث شد که بروم سمت «شعر ساده». آیا هر کسی که اینطور شعر می‌گوید جزو این نوع شعر محسوب می‌شود؟ از کلیات صحبت کردن چیزی را حل نمی‌کند، گرچه بحث شما درست است. می‌گویید در سال‌های 70 اتفاقات تاثیرگذاری رخ داده. فروپاشی شوروی، سرخوردگی ایدئولوژیک در ایران، اوج گرفتن پست‌مدرنیسم در سطح جهان، سرخوردگی‌ها در داخل. در سال‌های 70 این مجموعه باعث شد عصیانی علیه همه آن زیبایی‌شناسی‌ها اتفاق بیفتد که به گمان من بسیار هم درست بوده است. اتفاقا اگر آنها نبودند من به این سمت کشیده نمی‌شدم. یعنی زیبایی‌شناسی من مشخصا رو‌در‌روی این اتفاقات بود که پیدا شد. مساله من این است که مثلا می‌گویند یکی از عواملی که در شعرهای سال‌های 70 موثر واقع شد، پست‌مدرنیسم بود. در دنیا به طور کلی همه پست‌مدرنیسم را زیر سه نوع پست‌مدرنیسم جمع‌بندی می‌کنند، حرف من این است که آیا آنها از جمله شما که در این سال‌ها به سمت شعری به نام شعر پست‌مدرن گرایش یافتید، ضرورت زیبایی‌شناختی تئوریک و نیاز جان‌تان باعث شده بود که از این نوع شعرها بنویسید یا نه نوعی جوزدگی مد روز علتش بود. نیما نیاز جانش او را به آن سمت برد. هوشنگ ایرانی نیاز جانش باعث شد. در کتاب زیبایی‌شناسی او می‌بینیم که او عمیقا اعتقاد دارد به آن نوع شعر گفتن. با دهان عطشان می‌رود به سمت شعری که جانش را سیراب کند. اما در این سال‌ها می‌بینیم عده‌ای از جمله شما می‌بینید که فوکو عجب حرف‌های قشنگی زده و یک روزه پست‌مدرن می‌شوید. هیچ‌گونه نیازی شما را که تا دیروز به سبک بابا‌طاهر شعر می‌گفتید به این سمت نکشاند، جز ذوق‌زدگی مد روز.

اینکه بحث را از دهه 70 شروع کردم یا روی دهه 70 تاکید گذاشتم مشخصا به دلیل وضعیت سیاسی/اجتماعی آن دوران و تاثیر آن بر پدیده شعر گفتن است. طبیعتا شاعرانی که در این دهه روی «زبان» تمرکز کردند و جریانی را به وجود آوردند که تا امروز هم عده‌ای خود را به آن وابسته می‌دانند، یا شاعرانی که روی مساله «ارتباط» تاکید کردند و بعدها جریان شعر ساده را شکل دادند، همه به نوعی زیبایی‌شناسی نیما و هوشنگ ایرانی و دیگرانی چون براهنی و... را درنظر داشته یا به آن تعلقی داشتند. اما دهه 70 به دلایلی نوعی فصل ممیز است. در دهه 70 «شعر»، به پدیده‌ای بحرانی بدل شد...


باباچاهی: ما بحث می‌کنیم تا بحث ‌کنیم. در پاسخ به جناب شمس بگویم که پست‌مدرنیسم به سه نوع خاص محدود نمی‌شود. به قولی اگر «سرچ» کنیم این واژه را در اینترنت، در شش دقیقه، 92‌هزار تعریف تحویل می‌گیریم. بعدا این هابرماس است که از پروژه ناتمام مدرنیته حرف می‌زند، نه یکی از این سه گونه پست‌مدرنیسم! آقای شمس نکته‌ای می‌فرمایند، «اول باید تئوری داشته باشیم و به تبع آن تئوری، شعر بنویسیم» به نظرم منظورشان داشتن نوعی تفکر است نه اینکه از روی یک تئوری مدون شعر نوشتن! تفکری که تعلق به جان آدمی داشته باشد مثلا نوعی جهان‌بینی. ما یک جهان‌بینی داریم، بعدا بر اساس آن متنی که پدید می‌آوریم، تئوری تبیین و تدوین می‌شود. بگذریم...اما در مورد دغدغه آقای شمس و اغتشاش و غموض در شعر غیرساده باید بگویم که بیشتر و نه همه نوشته‌هایی که زیر عنوان شعر در دهه 70 بدین سو مطرح شد نوعی فناوری تقلیدی بود. اما از میان جوان‌ها چندین چهره درخشیدند. غیرجوان‌ها نیز به دلیل تحولات و به تبع تغییرات فرهنگی-هنری، شعرهاشان را صیقل دادند. جریان‌بازی و موج‌سازی نیز آغاز شد. انکاری قطعی در کار نیست اما لازم است که به خوانش انتقادی آثار عرضه‌شده بپردازیم.


در این بحث به «شعر زبان» اشاره شد. سویه مثبتش معلوم است. به وجه افراطی و انحرافی آن هم باید اشاره‌ای کرد. گاه دیدگاه‌هایی که متفکران بنیادستیز غربی مطرح می‌کردند- و تصادفا در تضاد با یکدیگر نیز بودند - سرمشقی برای تکوین اثر هنری تلقی می‌شد. بدین معنا که اگر فرضا فوکو بحث جنون را مطرح و از حقوق مجانین دفاع می‌کرد، بی‌محابا طرح قطعه‌قطعه شدن اثر هنری (شعر) پیش کشیده می‌شد. یا اگر روان‌نژندی لاکان مطرح می‌شد، شاعران عجول این مباحث را به‌عنوان معیارها و مولفه‌هایی برای نوشتن شعر به خاطر می‌سپردند. حال آنکه این مقولات خوانش انتقادی را تعمیق می‌بخشید. من خود از مطالعه این متون نتایجی گرفته‌ام که در خوانش انتقادی من نسبت به شعر امروز ایران موثر بود و بومی‌شده آن جزو تعلقات جان من شده است، به همان صورت که فرضا رمان «سرزمین گوجه‌های سبز» یا «صد سال تنهایی» را می‌خوانم. در نهایت تکه‌ای از آن می‌چسبد به سقف ذائقه عمر آدمی! در مجموع معتقدم که در دهه 70 به رغم غوغاسالاری‌های بسیار، دریچه‌هایی تازه هم برای افق‌های ناشناخته گشوده شد. شعر تنها به شعر زبانی و غیرزبانی محدود نشد. در این دهه - و البته به بعد- با تعدد شعر زبانی، شعر غیرزبانی، شعر گفتاری متعارف، شعر گفتاری غیرمتعارف، شعر ساختاری، شعر غیرساختاری و... روبه‌رو شدیم. در این می‌شود گفت «دوران»، از نسل‌های غیرجوان مثلا آتشی، حقوقی، سپانلو، محمد مختاری، جواد مجابی و مفتون امینی به خود آمدند. فرامرز سلیمانی، غلامحسین نصیری‌پور و... فعال بودند.

این یکی وزن را کنار زد، آن دیگر تعلقات خاطری که ثابت و یگانه می‌نمودند. جوان‌ها اشتیاق نشان دادند: 1- بهزاد خواجات، بهزاد زرین‌پور، هیوا مسیح، نازنین نظام‌شهیدی 2- مهرداد فلاح، علی عبدالرضایی، ابوالفضل پاشا 3- کامران بزرگ‌نیا، رضا چایچی، احمدرضا قایخلو، عبدالعلی عظیمی و...

4- شاگردان دکتر رضا براهنی... و علی قنبری 5- پگاه احمدی با مجموعه شعرهای درخشانش به‌ویژه «این روزهایم گلوست» که بسیار خوش درخشید. و خیلی‌های دیگر...

این ضرورت تئوریکی را که شما و آقای شمس به آن اشاره کردید کمی بشکافید تا شفاف‌تر شود. این ضرورت‌ها چقدر برآمده از ضرورت‌های اجتماعی است و چقدر با پسِ پشت ذهن فردی خود شاعر مرتبط است. اینکه آیا شعر دنباله‌روی تئوری است یا تئوری در خوانش شعر موثر است؟

شمس‌لنگرودی: نیما یوشیج می‌گوید، شعر از جمع گرفته می‌شود و در خلوت ساخته می‌شود. این جمله بسیار مهمی است. یعنی به هر حال هنر از جمع گرفته می‌شود. منتها هر هنرمند بر اساس خصلت‌های فردی و استعدادهایش به آن شکل می‌دهد. بنابراین هر دو چیز موثر است. منظورم این نبود که هنرمند یک تئوری پیدا کند و براساس آن شعر بگوید. می‌گویم هنرمند نیاز به گفتن حرفی پیدا می‌کند. در جریان تجربیات و مطالعاتش آرام‌آرام به آرایی می‌رسد. به یک زیبایی‌شناسی می‌رسد. و می‌فهمد که از این طریق می‌تواند حرفش را بیان کند. منظورم از تئوری این است. دوست ندارم حرفم گنگ و پیچیده یا کتابی باشد. عرض بنده این است که همه شاعران یا هنرمندان الزاما در پی کار مدام و نیازهای روحی‌شان به زبان خاصی نمی‌رسند، عده‌ای به دنبال مد می‌روند و زبانی می‌سازند که راه هم به‌جایی نمی‌برد. اگر هنرمند براساس تئوری‌ای که خودش به آن می‌رسد و با جانش آغشته است، اثری خلق کند، حتما مخاطب پیدا خواهد کرد. لازم نیست مخاطب، حرفش را بفهمد. مخاطب حس می‌کند. هیچ مکتب هنری‌ای نیست که هنرمند بزرگ نداشته باشد. بنابراین تئوری‌ای که من می‌گویم به معنی ارزش‌گذاری بر یک تئوری خاص نیست، خوبی یا بدی تئوری خاصی نیست. بلکه به این معنی است که اگر هنرمند براساس نیازهای شناخته و ناشناخته‌اش پیش برود به زبانی دست پیدا می‌کند که نتیجه تئوری درونی‌شده اوست. مهم نیست که شعر ساده یا غیرساده باشد. صمیمیت اصل کار است. و صمیمیت یعنی یگانه شدن هنرمند با آن چیزی که به آن دست یافته است. نه اینکه فکر ‌کند چون دریدا حرفی گفته که قشنگ است بنشیند و به مذاق او چیزی بنویسد.

همه اعتراض این سال‌های من همین است. اداست. زندگی ما اداست، تئوری‌های ما اداست. رفتار و شعر ما اداست. اینها با دهان عطشان سمت شعر نمی‌روند. چه فرقی می‌کند که شعر ساده باشد یا پیچیده؟ شعر نیما، بسیار پیچیده است. اما نیما تاثیرش را می‌گذارد. اما خاقانی نمی‌گذارد، چون خاقانی می‌خواهد بگوید من آدم بزرگی هستم اما حافظ اینطور نیست. منظور من از تئوری این نیست که مثلا رولان بارت چه گفته. مهم این است که هنرمند، رولان بارت را بخواند و به تئوری خودش برسد. فوکو در زندگی‌اش مدام اشتباه کرده است، ما نباید مرعوب فوکو شویم. ما مثلا امپرسیونیسم نمی‌خوانیم که امپرسیونیست شویم، ما می‌خوانیم که نشویم. ما با هر تئوری که یگانه بشویم شعرمان در مخاطب موثر می‌افتد. مشکل من با آن شعرهایی است که سر و ته‌اش پیدا نیست چون سر و ته شاعرش پیدا نیست که چه می‌خواهد بگوید.

آقای شمس، شما گفتید زیبایی‌شناسی خاصی شما را به شعر ساده رسانده است. در یکی از گفت‌وگوهایتان می‌گویید، «تحت‌تاثیر زیبایی‌شناسی هوشنگ ایرانی بودم. آبشخور شعرم نظام زیبایی‌شناسی نیماست.» این دو جمله به‌ظاهر با هم تضاد دارند. در عین‌حال می‌گویید که معتقد به دیالکتیک این دو زیبایی‌شناسی هستید. چه زیبایی‌شناسی‌ای پشت شعر ساده بوده، که این همه بحث و جنجال به راه انداخته و تا امروز هم ادامه پیدا کرده و همان‌طور که اشاره کردید، بسیاری مواقع به «روزنامه‌نویسی» بدل شده، تا جایی که حتا می‌توان گفت، شعر ساده شعری‌ست که جای نثر نشسته است. اما به هر حال همه اینها شعر ساده عنوان گرفته و این روزها هم نمونه‌هایش نوشته می‌شود و کتاب‌‌ هم می‌شود.

شمس‌لنگرودی: دو چیز در شعر نیما برایم جذاب بود: یکی دیالکتیکی که در شعر نیما وجود داشت و باعث ساختار شعر نیمایی می‌شد، یکی هم عینیت‌گرایی شعر او. اما جذابیت آن برایم آنقدر نبود که به جوهرِ جان من پاسخ دهد. آنچه برایم جذاب بود همواره سوررئال‌های ایرانی بود. اولین بار یادم هست 17-18 سالم بود که شعر «نیایشِ» هوشنگ ایرانی را خواندم و سخت تحت‌تاثیرش قرار گرفتم. در حالی‌که هرگز آنقدر تحت‌تاثیر شعرهای نیما قرار نگرفته بودم. یادداشت‌های نیما به فکرم پاسخ می‌داد، شعرهای ایرانی به قلبم. البته نه همه شعرهای ایرانی. به نظر می‌رسد با اینکه ذهن دیالکتیکی دارم و کوشش من این است که عینیت‌گرا باشم، فکر می‌کنم ایده‌آلیست باشم. فکر می‌کنم ترکیب این‌دو چیزی است که به من پاسخ می‌دهد. نمونه عالی آن را در سطح جهان در شعر لورکا می‌بینم. البته دنبال این نیستم که مدافع این یا آن باشم. دنبال پیدا کردن خودم هستم.

این مساله که «شعر باید در اختیار همه باشد» اولین بار توسط نیما مطرح شد. نیما می‌خواست شعر را آزاد کند «تا برای همه قابل درک باشد یا برای همه باشد» و می‌گفت، «شعر خوب باید حاکی از زندگی باشد» در یادداشت‌های روزانه و در مانیفست‌های متعددش نیز روی این مساله تاکید می‌کند. یا شاملو از «شعری که زندگی‌ست» می‌گوید، از پیوند شعر با زندگی. اما شعر هیچ‌کدام از اینها منجر به پدیده «شعر ساده» یا بحرانِ ساده‌نویسی نمی‌شود. چرا پروژه آنها به پدیده شعر ساده نمی‌رسد؟ فکر نمی‌کنید شاید این امر امکان‌ناپذیر بوده، آیا فکر می‌کنید پروژه نیما در این راستا شکست خورده است؟

شمس‌لنگرودی: نه، نیما آغازکننده این راه بوده. خیلی سخت بود که هزار سال شعر فارسی را واژگون کند. همان کاری که کرده هم خیلی هنر کرده. در شعرهای بعد از سال 32تازه داشت به این سادگی می‌رسید. نیما در شعرهای اواخرش رسید. شاملو برعکس، روز‌به‌روز کمتر موفق شد. تنها کسی که به ساده‌نویسی رسید فروغ بود.آقای باباچاهی درباره بحث ساده‌نویسی...


باباچاهی: باشد... لطفا این را به یاد داشته باشید! چون خود آقای شمس برای من سوال‌هایی را مطرح کردند که ابتدا باید به آن بپردازم.

حس می‌کنم در مورد شعر و مخاطب‌ها که جناب شمس مطرح می‌کنند ناچارم که صراحت به‌کار ببرم. اینجا نمی‌خواهم به سیر تاریخی جریان ساده‌نویسی بپردازم و اینکه ساده‌نویسی از کجا آمد، مثلا بروم سراغ دوره مشروطه و کسانی که به سادگی می‌نوشتند. یا در دهه 40 به نصرت رحمانی اشاره کنم و حتی به منوچهر شیبانی و نیستانی و به خصوص به فروغ و به کتاب «هوای تازه» شاملو که دربرگیرنده بسیاری شعر ساده و موثر است: «روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد»، «هوای تازه» شاملو آغاز‌کننده شعر ساده موثر و بسیار جدی است. می‌خواهم به این سال‌ها بیایم و اسم ببرم از شاعرانی که در این زمینه کار کرده‌‌اند. مثلا وقتی شاعری مثل احمدرضا احمدی خیلی پیشترها به سادگی رو کرده. یا محمد باقر کلاهی اهری و حافظ موسوی نیز ساده‌نویس بوده بود! یا سیدعلی صالحی خودمان که در همین زمینه آن همه غوغاسالاری! راه انداخته‌اند. خب! این شعر ساده که شمس عزیز می‌گوید خیلی‌خیلی سابقه دارد و آشنا نیز هست! بیژن جلالی، بیژن نجدی، مسعود احمدی، ایرج ضیایی، نازنین نظام‌شهیدی (زنده‌یاد)، رسول یونان و هیوا مسیح عزیز سانتی‌مال را هم نباید از یاد ببریم! عجب روزگاری است نازنین! به گروه 5-4 نفری مورد حمایت زنده‌یاد گلشیری هم اشاره بکنم. من شعر همه این دوستان را در کتاب «گزاره‌های منفرد» زیر عنوان شعر «عینیت‌گرا» آورده‌ام. جناب شمس که سابقه دوستی ما به هزارسال پیش می‌رسد نباید بر خود روا دارند که لیدر یک جریان شعری هستند! عجبا! لیدر یا پرچمدار یک جریان شعری کسی است که شعرش دارای احتراق درونی و مایه انفجاری باشد که... بگذریم! این را هم خدمت شمس عزیز عرض کنم همان‌طور که دوره تقلید ارسطویی در فلسفه و ادبیات و نقاشی و سینما و... سپری شده، در شعر نیز توسل به استعاره و توکل به تشبیه، «ماه مداری» و... نیز گذشته است.

انسان در سال 1969 در ماه فرود آمد و عصر اینترنت نیز از همین تاریخ آغاز شد. پس ماه را برادر کوچک آفتاب خواندن قدری... نمی‌دانم! (نگاه کنید: آوازهای فرشته بی‌بال، صفحه 50). مایاکوفسکی هم که در بیانیه فوتوریستی‌اش فریاد «مرگ بر ماه»اش را سر داده است. (البته من با کلمه مرگ در اینجا میانه‌‌ای ندارم) خط زدن ماه؟ بد نیست! اما این نکته را از یاد نبریم که سپری شدن یک مرحله، مثلا سپری شدن دوره اقتدار و نفوذ شعر شاملو، بدین معنا نیست که او به بایگانی تاریخ سپرده شده است. نه، هرگز! شاعر خلاق در طول اعصار می‌درخشد، مخصوصا شاعر آوانگاردی که به شاعر ملی تبدیل شده باشد. اگر شمس‌لنگرودی همچنان دچار توهم لیدر بودن است به شدت اشتباه می‌کند، اصلا امتیازی هم برای ایشان دربر ندارد. آنقدر ظرفیت‌های تخیل در «جشن ناپیدا»یش دیده می‌شود که... او می‌تواند همان‌ها را بگیرد و ادامه دهد. کمی هم کارشناسانه! در عرصه روان‌شناسی صحبت کنم. به گمان من تاکید شمس بر اسم‌گذاری –شعر ساده- بر شعرش و متمایز کردن خود ظاهرا با دیگران علت روان‌شناختی دارد. بس که به ایشان گفتند که در شاملو متمرکز شده‌ای که او با ظرافت عیان دست به کاری زد که ذهن مخاطب را از این موضوع منحرف کند. اما شمس به خوبی می‌داند که سهم‌اش در این عرصه بسیار محفوظ است. ولی به هرحال دوره شعر استعاره‌محور سپری شده اما مخاطب‌نگهداری حق مسلم هر شاعری است!

به گمان من ایشان در هرزمان و هر لحظه می تواند در همین شعر ساده‌ای که سابقه آن به شاعرانی در همین سال‌های نزدیک می‌رسد، تحول ایجاد کنند. ساده‌نویسی البته- آن‌گونه که مدنظر من است- هنر می‌خواهد، به شرطی که، به شرط‌هایی که...

فردی مثل شما که رمان می‌نویسد، آواز می‌خواند، فیلم بازی می‌کند و تاریخ تحلیلی شعر می‌نویسد، به خوبی می‌تواند به صمیمیت (حقانیت) حرف‌های من فکر کند. من به‌عنوان یک خواننده حرفه‌ای نه داعیه‌دار فلان یا بهمان جریان شعر، این موضوع را دوستانه به شما گوشزد می‌کنم که‌ای نازنین، مهم این است که «تو» حضور داشته باشی و خلاقیت البته. تاثیرگذار باشی یا نه بحث دیگری است. مگر منوچهر آتشی جریان‌ساز بود؟ شاعر خوبی که بود! این را لابد حدس می‌زنید که من با خواندن شعرهای ساده سعدی حیرت‌زده می‌شوم.آنطوری بنویسید، مخلصیم ما! و اما... اینکه تعدادی از شاعران جوان به این نوع سادگی فاقد طنین و طرب و تعب روی آورده‌اند دلایلی دارد که برمی‌شمرم:

ذهنیت مسطح شاعر غالبا، آشنا نبودن به فرهنگ شعر و نثر فارسی که قدر «کلمه» را گوشزد می‌کند به آدمی و عجله برای ترجمه شدن و در نهایت جهانی شدن! بوکفسکی و براتیگان هم در این میان بی‌تقصیر نیستند! این دوستان جسارتا ابعاد مختلف کلمه، وجه موسیقایی، رنگ‌ها و درنگ‌های آن را دست‌کم می‌گیرند و بار دیگر «مثل‌هم‌نویسی» رواج پیدا می‌کند. شمس‌لنگرودی البته ادبیات کهن را مطالعه کرده، از این‌رو بی‌عنایتی‌اش به قدر و صدر کلمه و... برایم سنگین است. بر حسب فهم که بگویم پیچیده‌ترین شعرها حتا اگر سیم خاردار دور فرهنگ و سرزمین ما بکشند بالاخره یک جا نشت می‌کند، می‌زند بیرون: پری‌رو تاب مهجوری ندارد! این صحبت‌ها اما بدان معنا هم نیست که من با شعردوستانی که رویکردی غیرفعال به کلمه دارند و اجرای زبان شعر را دست‌کم بگیرند قهر باشم، تا قیامت، قهر، قهر! تصادفا نمونه شعرهایی از این عزیزان همراه دارم... نخوانم؟ باشد برای بعد! در مجموعه شعر گروس عبدالملکیان با فضاهای جالبی روبه‌رو شدم. «بر میز بی‌گلدان» مریم مهر‌آذر و «شیوه‌های دلپذیر آوریلِ» رویا زرین را پسندیدم. یارگیری؟ نفوذ در صفوف دشمن! و اما شمس عزیز خودمان!‌ای کاش کتاب‌های شعر شاعران ظاهرا پیچیده را کمی بیشتر می‌خواندی. اصلا کاش می‌خواندی! آخر ما هم مردمانیم! تحریم؟! شنیده‌ام که می‌گویند عصر «چهره»ها سپری شده و اکنون عصر جریان‌های گروهی است. خنده‌دار نیست! ممکن است در مقطعی به هر دلیلی شاعری تاثیرگذار و با ظرفیتی چشمگیر پیدا نشود اما دلیل نمی‌شود که شعر به کار گروهی تبدیل شود. شعر کار فردی است. در تنهایی و به تنهایی اتفاق می‌افتد.

من از آقای شمس سوالی داشتم که به بحث‌های شما هم ربط دارد. گفتید، نیما هم نتوانست به شعر ساده برسد و تنها آغازگرش بود. و می‌گویید ساده‌نویسی کار دشواری است. آدم‌های بسیاری احساس کردند که کار سهلی است و کتاب‌‌شعرهای بسیاری با عنوان «شعر ساده» چاپ شد که هیچ‌کدام ارزش شعری یا پتانسیل شعری نداشت. و نشان داد که «ایده شعری» نابود شده است. و همان‌طور که اشاره کردید گویا با نثر اشتباه گرفته شد. چرا جریان ساده‌نویسی که به هر حال در این دهه با شما شناسایی می‌شود این آدم‌ها و این نوع شعرِ‌کالاشده را بازتولید کرد؟ یا چه فرآیندی موجب شد ساده بودن شعر و به تبع آن کمیت، ارتباط و مخاطب‌پیداکردن اولویت این جریان شود؟

شمس‌لنگرودی: حالا خدمت‌تان خواهم گفت، اما نمی‌دانم این وسط کار یکهو چه شد و آقای باباچاهی یاد چی افتادند که اینقدر عصبانی شدند. و نمی‌دانم آواز خواندن و بازیگری من چه ربطی به این ماجرای ساده‌نویسی دارد. اما آقای باباچاهی عزیز! من هرگز هیچ‌کجا نگفته‌ام که لیدر شعر ساده هستم. شما اصرار دارید مرا رهبر جریانی کنید. من فقط این نام را مطرح کرده‌ام، آن هم در برابر شعری که «شعر منقبض» است. غامض است. وگرنه چطور نمی‌دانم از رودکی به این طرف شعر ساده هم گفته شده است. بارها هم گفتم منظورم از شعر ساده، شعر ساده‌لوحانه نیست و شعر سهل‌ و ممتنع است. هرگز هم نگفتم به آن چیزی که می‌خواستم رسیدم. حافظ هم شعر ساده می‌گفت، سعدی هم. فروغ فرخزاد قبل از من شعر ساده را به جایی که می‌خواست رساند. دیگر اینکه می‌گویید دوره شعر استعاری گذشته. از شما بعید است که این حرف را می‌زنید. پس این نام کتاب اخیرتان، «دره‌ای پر از گل نرگس» اگر استعاره نیست پس چه هست. جز اینکه استعاره‌ای است بسیار تکراری و کهنه. بعید است شما ندانید آقای باباچاهی که زبان اساسا یک پدیده استعاری است. همین کلماتِ «پرده‌پوشی» و «زیر پایم سبز شده» و... همه‌اش استعاره است. اساس زبان استعاری است. اما مفهوم استعاره عوض شده. بله دره پر از گل نرگس، دیگر کهنه شده است. همین است که می‌گویم شما این چیزها را توی کتاب‌ها خواندید و از طریق کتاب دارید شعر می‌گویید نه با ندای قلبی‌تان. و نامش را هم می‌گذارید شعر زبان. مگر تجلی شعر در جایی غیراز استعاره زبان است. در مورد ماه هم همین‌طور. پیش از رفتنم به آمریکا، عده‌ای آنقدر از این حرف‌های بی‌ماخذ در مجلس و محافل زده بودند که من فکر می‌کردم در آمریکا شمع پیدا نمی‌شود. اما درست برعکس بود. کارکرد شمع در آنجا فرق کرده است. کارکرد ماه فرق کرده است. پیش از شما نیما در این‌باره‌ها حرف‌های اساسی زده بود. مشکل در ماه نیست، مشکل در این است که دره و سوسن را چطور ببینیم.

باباچاهی: البته من در مورد «شعرِ زبان» حرف دارم!

شمس‌لنگرودی: مهم نیست. اینها اسم‌اند. من اسم کتابم را گذاشتم «و عجیب که شمس‌ام می‌خوانند». برای اینکه یک اسم است. شعر ساده اسم است و همه اینها استعاره است. من که شمس نیستم. یعنی چه که من شمس هستم! اگر قرار باشد کسی این چیزها را نفهمد و مثلا بگوید خودش را با شمس‌تبریزی مقایسه کرده، من اصلا بحثی با او ندارم. خلاصه اینکه الان دو جریان در شعر وجود دارد. یکی شعری ساده که مخاطب‌محور است و یکی هم شعری که انواع نام‌ها را دارد و صنعت و فرم‌محور است. به نظرم در هر دو جریان هم درخشش‌هایی و خرابکاری‌هایی وجود دارد. من انتظارم از آقای باباچاهی این بود که با مسایل آسیب‌شناسانه برخورد کنند، وگرنه به قول فروغ «به من چه داده‌اند این واژه‌های ساده‌فریب». اما خدمت شما خانم بهره‌مند عرض کنم که بله در پی همه‌گیر‌شدن شعر ساده مقداری نثر هم هست که به نام شعر ساده منتشر می‌شود و این امری طبیعی است. چشمه که جوش می‌زند انواع گل و خار هم کنارش می‌روید. نیما می‌گفت، من هیچ از این شعرهایی که به تبعیت من گفته می‌شود راضی نیستم. در‌حالی‌که نه من نیما هستم و نه همان‌طور که آقای باباچاهی گفتند بنیانگذار این نوع شعرم. آقای باباچاهی من هستم که اگر قرار باشد برای این نوع شعر به کسی حمله کنند اسم من دم‌دست باشد.



علی باباچاهی: در جلسه پیش گفتم که دوره توسل به تشبیه و استعاره- مخصوصا از نوع مستعمل‌اش - در شعر سپری شده است. آقای شمس گفتند شما اینها را توی کتاب‌ها خوانده‌اید و به این می‌گویند دانش کتابی و رای‌صادرکردن درخصوص عبور از استعاره! فرصت نشد در این‌باره صحبت کنم. حال باید بگویم که دانش فرآیند خواندن، آموختن، اندوختن و بعضا دورانداختن است. به‌هرحال یک‌جور زیست هنری (معنوی) است. زیست معنوی در زیست روزمره از ما آدمی می‌سازد که می‌تواند فکر کند. منظور شمس عزیز البته این است که من به تأسی از فلاسفه پست‌مدرن این حرف را می‌زنم که تصادفا این‌جور نیست. پست‌مدرنیست‌ها بر این مساله تاکیدی ندارند. از قضا نیچه - که می‌گویند پدر پست‌مدرنیسم است - به‌شدت بر استعاره تاکید می‌ورزد. علاوه بر این کلاسیک‌ها و رمانتیک‌ها غالبا استعاره‌گرا بوده‌اند. شاید عیب کار این باشد که جناب شمس دون‌شأن خود دانسته‌اند که آرا و عقاید حضرات را بخوانند. حرف من درونی شده است و معطوف به تجربه‌ها و جریان‌های مختلف 90سال شعر نو و البته ادبیات کلاسیک فارسی است. در ضمن «منش» ما مدیون دانش است. منشِ فاقد دانش فقط کمی خنده‌دار است. بگذریم!

 پروست به‌شدت استعاره‌گراست و کافکا به‌شدت استعاره‌گریز! حتی می‌گوید، «استعاره تنها چیزی است که مرا از نوشتن ناامید می‌کند.» اما جالب اینجاست که کافکا در «نامه‌ای به پدر» تصادفا از استعاره استفاده می‌کند! من با اراده معطوف به تجربه از استعاره‌گریزی حرف می‌زنم! به این نمی‌گویند دانش کتابی. من با توجه به طی طریق و روند آزار‌دهنده استعاره‌گرایی حس می‌کنم که استعاره به‌صورت یک ظرف درآمده است. اینکه کاسیرر، استعاره را بیماری زبانی می‌داند یا چامسکی آن را انحرافی در طبیعت زبان تلقی می‌کند ربطی به آرای فلاسفه پست‌مدرن ندارد و اما پل ریکور و رولان بارت فیلسوفانی استعاره‌گرا هستند. من اما با این دیدگاه موافقم که می‌گوید: «مشابهت‌های آدمی‌واری که از طریق استعاره پدید می‌آید، ما را با جهانی متافیزیکی روبه‌رو می‌کند.» حال آنکه شعر مورد نظر آقای شمس نظر به عینیت‌ها و چیزهای ملموس دارد. بد نیست اشاره‌ای به شعر حجم داشته باشم. اصولا حرف آخر بیانیه حجمی‌ها چیست؟ به گمان من تمرکز این بیانیه بر فراروی از استعاره است: حذف ردپاها! به‌دورانداختن نردبان! من در عجبم که چرا بیانیه شعرحجم اینقدر شاعرانه و قابل تاویل نوشته شده؟ حال‌آنکه بیانیه فوتوریست‌ها، داداییست‌ها، سوررئالیست‌ها و... در نقاشی یا در ادبیات بسیار ملموس و صریح است. بیانیه هوشنگ ایرانی که «بلبل را هم سلاخی می‌کند!» ملموس است. فعلا با عنصر فاشیستی در بعضی از این بیانیه‌ها کار ندارم. می‌فرمایند دانش کتابی! حرف من این است که باید روح «زمان» و «زبان» و سیر تحول شعر را دریافت. ترکیب «زرافه آفتابِ» جناب شمس یا «سپاسگزارم درخت گلابی/ که به شکل دلم درآمدی/ چقدر تنها بودم»، مرا عصبی که نه، افسرده می‌کند! حق ندارم؟ بگذریم از اینکه لحن آن هم فاقد انرژی است. از شعر ساده (متداولِ) شمس که بگذریم، در «شعر زبانِ» دوست دیگر ما، جناب دکتر رضا براهنی که غالبا در فضای شعری ما ارتعاش به ‌وجود می‌آورد و «رخوتیان» را از خواب می‌پراند نیز با تشبیه‌هایی مثل «غنچه خون»، «رختخواب عشق» و از این‌دست روبه‌روییم. اینها به اعتقاد من انرژی‌ شعر را می‌گیرند. وگرنه در این حرفی نیست که کنش شعر و اصولا زبان استعاری است. حرف من این است که باید از مرحله استعاره پرید که بیانیه حجم هم به نوعی نظر به فراروی از استعاره دارد. همین‌جا تاکید می‌کنم؛ که بیان انتقادی من به قصد انکار و سلب آفرینش‌های هنری شاعر (شاعرانِ) ‌مورد اشاره نیست، خوانش انتقادی باید فاقد جزمیت نظری باشد. هست؟

احمد غلامی: آقای باباچاهی تلقی شما از تفاوت شعرتان با شعر زبانِ براهنی چیست؟ بالاخره شعر زبان با رضا براهنی شناسایی می‌شود. در تاریخ شعر ما شعر «دف» وجود دارد که به نوعی مانیفست شعر زبان است. پاسخ این پرسش شاید به بحث شعر زبان و انتقادات جناب شمس درباره شعر زبان نیز گره بخورد و بحث روشن‌تر شود.

باباچاهی: فتح باب خوبی است! حدود 20‌سال پیش در مصاحبه با هفته‌نامه‌‌ای که اسمش یادم نیست، تعابیر «شعرِ در ‌زبانی» و «شعرِ بَر زبانی» را مطرح کردم. البته نه به قصد پرچمداری و... بارها نوشته‌ام: «مکتب‌سازی (بازی!) اشتیاق سوزان من نیست.» اما نخست بگویم «دفِ» براهنی که سویه‌های مثبت صوتی هم دارد، مانیفست شعر زبان محسوب نمی‌شود. دکتر براهنی نیز چنین ادعایی ندارد. بعدا باید معلوم شود که شعر زبان چیست؟ جناب براهنی از بس که بر زبانیت زبان و «سلطان بلامنازع اجرای زبانی» تاکید داشته‌اند که این وصله به ایشان چسبیده است. او در تئوری، «زبان» را برجسته می‌کند، اما شعرهای ایشان مدعی زبانیت نیستند، جز در چند مورد از جمله در «از هوشِ می» (صفحه 84 «خطاب به پروانه‌ها») و آنچه تعدادی از شعرهای آقای براهنی را برای من جذاب می‌کند، فضای وهم‌آلود و غریب آنهاست و این کم چیزی نیست. ایشان به هر شیوه، در چشم من ارزشمند هستند! در یکی از جلدهای کتاب «گزاره‌های منفرد» به‌طور مبسوط درباره ویژگی‌های مثبت شعرهای آقای براهنی صحبت کرده‌ام اما تعبیر «شعرِ در ‌زبانی» معطوف به سابقه‌ هزارسال اجرای زبانی در شعر و نثر کهن فارسی است و از سویی نظر به حساسیت نیچه، باختین، پل ریکور، هیدگر و... به ذخایر معنایی، موسیقایی، صوتی... زبان دارد. خودمانی که بگویم دغدغه زبانی من ناظر بر طنین و ترنمی است که نثر کهن فارسی مثلا گلستان سعدی، قصص‌الانبیاء ابواسحاق نیشابوری و... و نثر معاصر گلشیری، گلستان، دولت‌آبادی و... از آن بهره‌ها برده‌اند. چیزی که شعر ساده (معلوم‌الحال) کم‌وبیش به آن بی‌اعتناست.

و اما در پاسخ به بخش دیگری از پرسش‌های شما جناب غلامی! به همان میزان که دو نفریم، میزان تفاوت حدس زده می‌شود. فقط این را هم بگویم من بر کلمه، صوت، جمله، زبان، وزن زبان، حتی موسیقی افاعیلی بسیار حساسم، ولی هیچ‌وقت از چیزی به اسم «شعر زبان» حرف نزده‌ام. اما... در مقطعی از حیات هنری خود مقوله «شعر پسانیمایی» را-  که یک اتود نظری بود و بعدا رسید به مرحله «شعر در وضعیت دیگر» - مطرح کردم. شعر پسانیمایی نظر به فرارَوی از تقیدات وزنی و غیروزنی شعر نیمایی داشت. رفته بودم روی شانه نیما و افق‌های دورتر را نگاه می‌کردم. با همین تواضع! «وضعیت دیگر شعر» اما بسط این مرحله را پیش‌رو داشت و درواقع با خوانش انتقادی 90سال شعر نو فارسی، به ارتقای غیراستیلاجویانه شعر خود فکر می‌کردم.

برگردیم به جناب براهنی. به گمان من «شعر زبانِ» براهنی، شباهت ناگزیری با «language poetry» یا «language school» برنادت مایر در غرب دارد. یعنی مولفه‌های آن شعر با شعر زبان براهنی بی‌شباهت نیست. در شعر زبانِ برنادت گفته می‌شود شما می‌توانید با پاره‌ای از ضمایر شعر بسازید یا مثلا به‌جای فعل، مصدر بگذارید یا شعری بنویسید که در حکم نمایه (فهرست) باشد، سامان‌مندی زبان را تخریب کنید، به ارزش بصری و آوایی کلمات توجه کنید و... جناب براهنی اما در این میان نحوستیزی را آنقدر برجسته می‌کند که به‌عنوان یک کلان‌روایت مطرح می‌شود البته کاری ندارم به اینکه ایشان کار خوبی می‌کند یا نه... این را هم بدانیم که مولانا هم نحوستیزی‌های خودش را دارد مثلا: من‌تر، گلشن‌تر، سوسن‌تر! سعدی هم دارد و خیلی‌ها. اما نحوستیزی اگر فراگیر شود، مصیبت به‌بار می‌آورد! می‌شود شعرهای طرزی‌افشار.

غلامی: نقطه‌ممیزهای شعر براهنی با خودتان را نمی‌گویید. شما الان نگاه نقادانه‌ای به شعر براهنی داشتید. در واقع با نقد شعرِ زبان براهنی می‌خواهید شعر خود را توضیح دهید. می‌گویید در شعر براهنی هنوز استعاره وجود دارد در نتیجه زبان یا اجرای زبان شلخته است و تاکید براهنی بر زبان، باعث‌شده شعر زبان را با او تعریف کنند. حالا بگویید فاصله یا تفاوت شعر شما - با تاکید خاص بر زبان - و شعر زبان براهنی کجاست؟ یا نقطه‌ممیز شعر شما چیست؟

باباچاهی: مشخص است که من نسبت به زبان شعر حساس‌ام. و هر شاعری لازم است که این حساسیت را داشته باشد. اما اگر شعر مرا شعر زبان بنامید، اشتباه بزرگی خواهد بود. این دیدگاه که می‌گوید: «شعر چیزی جز زبان نیست»، به بیانیه آقای براهنی نزدیک‌تر است، نه به شعرهایش. به گمان من شعر چیزی جز زبان است و اگر جز این بود نمی‌گفتند زبانِ شعر! وقتی می‌گوییم زبان شعر، دو مقوله می‌شود: زبانِ شعر و شعر! مثل زبان علم و زبان اسطوره. «در شعر باید تمامی انرژی‌های زبان فرا‌خوانده شود» که ذهن من با این دیدگاه نزدیک‌تر است. مگر شعر حافظ یا سعدی شعر زبانی نیست؟ سعدی می‌نویسد: «تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم/ که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی!» که شعری در زبانی است با طنازی و مراقبت از دقایق زبان. اما «شعر پسا‌نیمایی» و «شعرِ در وضعیت دیگر» نیز زبان‌مدار است. «شعر دیگرِ» حجمی‌ها نیز کم‌وبیش، در رویایی قطعا! «شعرِ در وضعیت دیگر» نه بیانیه است، نه سبک؛ بلکه درک دیگری از «زمان» را در «زمان» نقش می‌زند. این را هم بگویم که شعر عده‌ای ناخواسته زیر این عنوان قرار می‌گیرد.

غلامی: طبعا مولفه‌هایی برای شعر در وضعیتِ دیگر قابل تصور است. این‌طور نیست؟

باباچاهی: نوعی زبان‌مداری، متکثردیدن حقایق، نفی قدرت‌محوری، تردید و شکاکیت نسبت به فراروایت‌ها و توجه به مناسبات بینامتنی! ورود به فضایی پر از پراکندگی و سیلان، طنزمحوری، چندمرکزیتی، آنتی فرمیک، غیرخطی و... بله! اینگونه است حکایت... و اما در حال حاضر بینامتنیت به مد تبدیل شده. مثلا می‌بینید که شاعر جوان یا ناجوانی بی‌آنکه کمترین آشنایی‌ با متون کهن فارسی داشته باشد، سطری، شطحی، چیزی از این متون را می‌گیرد و می‌کارد توی شعرش و تمام! بکارید! ما که بخیل نیستیم. ‌و اما «شعر‌ در ‌وضعیت‌ دیگر» می‌پرسد، چرا فروغ فرخزاد از اینکه محبوبه‌اش کفش‌اش را با پاره‌های خیمه مجنون پاک می‌کند، خوشحال است؟ چرا نیما اینقدر مسایل را دوقطبی می‌‌بیند؟ چرا در شعر عاشقانه شاملو یا اسماعیل خویی آمریت هست؟ چرا نصرت رحمانی در شعرش زن را دست‌کم به بازی می‌گیرد؟ چرا؟ واقعا چرا؟







محمد شمس‌لنگرودی: خب فکر می‌کنم داستان شعر من (شعر ساده) با اینطور شعرها (شعر زبان) را بتوان با مثالی روشن کرد. حزین لاهیجی به‌گمانم در مقدمه تذکره خود داستانی تعریف می‌کند که به نظر می‌رسد خیلی به این علایق آقای باباچاهی نزدیک باشد. او نوشته است: «وقتی محمود‌ افغان به ایران حمله کرده بود، من به شیراز آمده بودم و دیدم در کوچه‌های شیراز آنقدر جسد ریخته که نمی‌شود راه رفت. و من برای اینکه راه بروم مجبور بودم نک‌پا راه بروم وگرنه باید روی آدم‌ها قدم برمی‌داشتم. می‌گوید، هیچ‌کجا هم باز نبود. به گورستان رفتم، تنها جایی که آباد بود. در گورستان شاعری را دیدم. مرا که دید با شادمانی گفت، چه خوب شد آمدی من الان دارم در شعر، صنعتی می‌زنم عجیب. بعد هم شعرش را برایم خواند. دیدم مشغول صناعت ادبی است. حزین به او می‌گوید، تعجب می‌کنم از تو. در این کوچه‌ها پر از جسد است و نمی‌شود راه رفت، تو چطور در گورستان نشسته‌ای و به صناعت شعری فکر می‌کنی؟» حالا داستان آقای باباچاهی و فرق من با ایشان و این طیفی است که مشغله بزرگشان صنعت شعر است. ایشان هم در این گورستان به همین ابزار مشغولند. از قدیم هم ‌گفتند، از کوزه همان برون تراود که در اوست. هرکسی عبارت از مشغله‌های خودش است. مشغله‌های ایشان صناعاتی است که اتفاقا اگر این صناعات نباشد شعر خلق نمی‌شود. بنابراین صناعات جزو کار است اما هدف نیست. یعنی این میان وسیله با هدف اشتباه گرفته شده است. وگرنه خود آقای باباچاهی الان می‌گویند که مولوی را ببینید، از «من‌تر» هم استفاده می‌کند. حرف من هم همین است، آیا مولوی به‌خاطر این «من‌تر»هاست که مولوی می‌شود؟ یا به‌خاطر آن حرفی که می‌زند؟ مثلا خاقانی استاد صناعات است اما مساله مخاطب صناعات ادبی نیست. مساله، عشق‌ها، رنج‌ها و گره‌ها، مسایل و مصایبی‌ست که انسان درگیرش است. من آن تعریفی از «هنر» را قبول دارم که نیچه گفته است: «هیچ هنرمندی تاب تحمل واقعیت را ندارد». برای اینکه واقعیت سرسخت‌تر از آن است که آدمی بتواند تحمل کند. هنر نتیجه رو‌به‌روشدن هنرمند با فقدان است. برای همین اسمش، «خلاقیت» است. لابد دوستان تعریف دیگری از هنر دارند، یعنی تعریفی نزدیک به صنعت دارند، که به نظرم در مقابل نفس خلاقیت قرار می‌گیرد. آقای باباچاهی در سخن از سعدی نام می‌برند و مثال هم می‌زنند اما در عمل به راه دیگری می‌روند. سعدی برای گفتن حرفی، از صناعات استفاده می‌کند. وقتی می‌گوید، «از در درآمدی و من از خود به در شدم» شعر دارد روی پاشنه «در» می‌چرخد. وگرنه می‌توانست مثلا بگوید، از در درآمدی و من بیهوش شدم. پیداکردن وزنش کاری نداشت. «گویی کز این جهان به جهان دگر شدم» باز هم صحبت از «در» است. اگر صناعات نباشد سعدی پیدا نمی‌شود ولی سعدی بابت صناعاتش مطرح نیست، بلکه به‌خاطر آن مسایل پس پشت شعرش مطرح است. «همه عمر برندارم سر از این خمار مستی/ که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی» متوجه‌اید آقای باباچاهی، شعر اینجا اتفاق می‌افتد، که «هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی». دروغی که ما با زبان سعدی قبولش می‌کنیم. وگرنه مسلم است همه این تجربیاتی که می‌گویید لازم است. ولی برای چه لازم است؟ برای بیان سخنی، به این صناعات محتاجیم. صناعات هدف نیست وسیله است. آقای باباچاهی می‌گوید، شاملو از آمریت صحبت می‌کند. برای همین می‌گویم کتابی حرف می‌زنید. یا درباره استعاره مساله‌ای که می‌گویید، حرف خودتان را چندبار نقض کردید. از آمریت صحبت می‌کنید برای اینکه در کتاب‌هایی علیه آمریت نوشته‌اند که در کشوری دموکراتیک نوشته شده. اینجا ما در روزمره با آمریت سرو‌کار داریم. آمریت در زندگی ما وجود دارد. اینها حرف‌های درست و قشنگی است منتها آیا جزو زندگی ماست؟ مردم برای چه شعر شاملو را می‌خوانند؟ آنها متوجه نیستند که آمریت در آن هست و فقط شما 15نفر متوجه موضوع شده‌اید؟ شاملو حرف دل مردم را می‌گوید و به دل مردم می‌نشیند. آقای رویایی در دوره‌ای نوشته بود، اینها که شاملو می‌نویسد انشای فارسی است، شعر نیست. الان مردم رویایی را دوست دارند یا شاملو را؟ منظورم از مردم، مردم بی‌سواد که نیست. مردم یعنی ما. کتاب‌خوان‌ها. شاملو آن چیز، آن ابزاری را که فهمیده در شعرش حل کرده، ابزار جای هدف ننشسته. شعر در ‌زبان و بر زبان اگر هضم شعر نشود و داخل جان شعر نرود آخر به چه درد مردم (یعنی ما) می‌خورد؟ حافظ، از نظر معنایی تنها شاعری نیست که این حرف‌ها را زده، همه صوفیان و شاعران پیشتر همین حرف‌ها را گفته بودند. از نظر ابزار کار هم تنها شاعری نیست که این ابزار یعنی ایهام و استعاره و مجاز و کنایه را به‌کار برده. اما چرا «حافظ» می‌شود؟ برای ‌اینکه او تلفیق درستی پیدا کرده ‌است بین صنعت و محتوا. محتوا و ابزار جذب هم شده‌اند. مگر هیچ شعری هست که خارج از زبان باشد؟ شعر تجلی‌اش در زبان است و شاعری می‌تواند با مردم ارتباط حسی برقرار کند که به بهترین‌وجه این را از قوه به فعل درآورد. یعنی از این ابزار به بهترین‌وجه استفاده کند. وگرنه مردم شعرش را نمی‌خوانند. خلاصه کنم، وقتی می‌گویم این حرف‌ها که شما می‌زنید همه‌اش حرف‌های کتابی است منظورم همین است، نه اینکه حرف کتاب‌ها بد است، بلکه شما مرعوب این حرف‌ها شده‌اید و بدون آنکه این مسایل جذب جانتان شده باشد، طوطی‌وار دارید در شعر مصرف می‌کنید. دوره‌ای مد می‌شود می‌گویند، بینامتنیت. دوره‌ای مد می‌شود می‌گویند، تاویل متن. حالا تاویل متن ‌هزاران‌سال است وجود دارد اما چون هرمنوتیک تازه وارد شده همه دست‌پاچه‌اند. مدتی پست‌مدرنیسم آمد و مد شد. اینها هیچ‌کدام ایرادی ندارند، خیلی هم خوب‌اند. منتها تا وقتی‌که جذب جان هنرمند نشده صحبت‌کردن از اینها حرف‌های کتابی است.


باباچاهی: اول اینکه آقای شمس از کجا می‌داند که من به دوست‌داشتن سعدی تظاهر می‌کنم؟ بعدا شعر زبان ربطی به من ندارد و درباره آن قبلا نظر دادم. دیگر اینکه یک شاعر پیشرو در هر جامعه‌ای که زندگی کند شاخک‌هایش باید حساس‌تر از دیگران باشد. حرف شمس مرا می‌خنداند، سپاس! شاعری مثل شاملو که شعر را حربه خلق می‌داند، آمریت‌اش در شعر عاشقانه قابل‌قبول نیست، چه در پاریس، چه در لنگرود و بوشهر! دوم اینکه دانش کتابی هم به جان شما به‌درد می‌خورد. اگر آرای غالبا متناقض فلاسفه را خوانده بودید حرف‌های خنده‌دار نمی‌زدید. ببینید در ایران و جهان ژانرهای متعددی از شعر وجود دارد. مثلا شعر مالارمه را داریم که پل‌ریکور درباره آن می‌گوید: «فقط مالارمه حق دارد شعر خودارجاع بگوید.» شاعران دیگری هم داریم که با مخاطب ارتباط بیشتری برقرار می‌کنند. ژک پرور، بوکفسکی و براتیگان و... هم داریم و البته شاگالِ نقاش که گاوها در نقاشی‌هایش ویولن می‌نوازند! اما در‌مورد آن شاعری که جناب شمس فرمودند در گورستان، صنایع می‌سازد: نخست باید یادمان باشد که ما - من و آقای شمس - خودمان را جای همه خوانندگان شعر امروز نگذاریم و قیاس به نفس نکنیم. شما حق دارید مشعوف شعر ساده (معلوم‌الحال) خودتان باشید. اما بدانید که ما هم در دیار خود سری داریم و سامانی! افرادی هستند از جوان و غیرجوان که شعرهای مرا، که شما را ترسانده‌، از بر هستند. کمی خاطره‌پرانی هم بد نیست! در یکی از جلسات شعر منزل خانم بهبهانی، از من خواستند شعری بخوانم، شعری همراه یا از بر نداشتم. یک نفر درآمد که من می‌خوانم و شعر نسبتا بلند مرا از حفظ خواند. یا در مجلس ختم دخترخانم علیشاه مولوی در مسجد نور بودیم. کتاب «نم‌نم بارانم» تازه درآمده بود. دیدم جوانی که پشت‌سر من نشسته، تندتند شعرهایی از آن کتاب را می‌خواند یا در نسل قدیم کسانی مثل سیمین بهبهانی، در کتابی به نام «درنگ» - که ویژه‌نامه حیات هنری من است - مطلبی دقیق درباره چندوچون شعرهایم نوشته است، ‌عبدالعلی دستغیب که در «جهان کتاب» به کالبدشکافی دو مجموعه شعر من پرداخته و کلید رمز شعرها را دریافته است. زهی عشق! اما شمسِ ما هنوز در پس ابر ابهام قایم شده، واقعیت‌های دیگر را نتواند دیدن!

غلامی: آقای شمس در داستان حزین لاهیجی نکته‌ای را در نظر داشتند. می‌خواهم آن نکته را شفاف‌تر کنم که شما به آن فاصله دیدگاه شعری برسید. اینکه یک واقعه‌ اجتماعی - سیاسی تراژیک رخ داده اما شاعر دارد به چیز دیگری- صناعات شعر - فکر می‌کند. درواقع ایشان به شما و جریان شعری نزدیک به شعر زبان این انتقاد را دارند که در شعر زبان کمتر به مسایل اجتماعی یا وضعیت توجه می‌شود و بیشتر به همان بازی‌های زبانی بسنده می‌شود.

باباچاهی: شعر زبان؟ به من چه؟ بازی‌های زبانی هم تعریفی خلاف تصور جناب شمس دارد.

غلامی: بسیار خب. شعر «در وضعیت دیگر»!

باباچاهی: اولا من انتقادهای آقای شمس را ناظر بر این نکته می‌دانم که ایشان شعرهای مرا اصلا نخوانده‌اند. ‌ای‌کاش که جای عاشقیدن بودی! ندیده که نمی‌توان به چیزی (کسی) دل بست! از طرفی شاید ایشان می‌ترسند که با خواندن شعرهای من به «دانش کتابی‌» گرفتار شوند! جناب شمس بهتر است با کمی احتیاط اجازه دهند شعرهای مرا از زبان هنرجویان «کارگاه»ی من بشنوند. وحید علیزاده مستند زندگی مرا ساخته، دیده‌اید لابد!

وقتی «نم‌نم بارانم» (1375) درآمد، همه مرا پس زدند و شاید بیش از پنجاه نقد سلبی بر آن نوشتند، الان می‌گویند تو از کارت (نم‌نم بارانم) انحراف پیدا کرده‌ای، چه شاهکاری! به‌هرحال تقدیر این است که در هر مرحله، عده‌ای را افسون و از عده‌ای دیگر افسون‌زدایی کنم: من از آبشخور غوکان بدآواز می‌آیم! اتفاقا برخلاف نظر جناب شمس در شعر من اصلا صنعت وجود ندارد و شعرم بسیار محاوره‌ای است، لحنی دارد و حال و احوالی! ولی چیزی که کار را مشکل می‌کند، این است که برخلاف شعر «معلوم‌الحال»ی که جناب شمس و دوستانشان می‌گویند، در وهله نخست تسلیم فهم اعتیادی خواننده نمی‌شود چراکه شعر مسطحی نیست. جناب شمس باید یک روز لطف بفرمایند و به‌عنوان استادی بزرگوار تشریف بیاورند به‌کارگاه شعر ما و ببینند عاشقانی که در آنجا نشسته‌اند دیگر اینگونه مسایل برایشان بسیار درونی شده است. شعر من برخلاف تصور شما تصادفا بسیار در پیوند با مسایل حاد اجتماعی و تراژیکی است که در سطح جهان مشهود است، اما نه آنطور مستقیم که شعر جناب شمس و دوستانشان سراغ موضوع می‌روند. شعرهای من موضوع‌گرا و ایضاحی نیستند که خواننده ساده‌لوح و کم‌مطالعه و بی‌حوصله را راضی نگه دارد. شما که از تعهد دم می‌زنید، یکی هم تعهد به ارتقا بخشیدن سطح ذوق و فرهنگ مردم شعرخوان است برادر! جناب شمس از حزین گفتند و از صنعت در شعرهای ما. عرض کنم که در کتاب «فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی‌خورد» شعر خودارجاعی وجود دارد که افشاکننده ابعاد فجایع است. عبدالعلی دستغیب درباره آن نوشته بود، من نظرات قبلی‌ام را در مورد شعرهای باباچاهی‌‌ پس می‌گیرم چون به‌ناگهان دریافته‌ام که شعرهای اخیر باباچاهی از سیاسی‌ترین شعرهای این دوران اوست. (جهان کتاب، شماره 2531، خرداد - تیر 1389) قسمتی از آن شعر:

... خوب است آدم مثل تو/ فرشته‌زاده زاده شود/

خسته که شد از فرشتگی/ برود/ هی برود/

پشت فرمان کامیون بنشیند/ و چشم‌های بیرون‌زده از حدقه را/

بیرون شهر خالی کند...

اجازه بدهید شعری از کتاب «در غارهای پر از نرگس» را برایتان بخوانم، به شرط آنکه گوش‌های مبارکتان را بر آن نبندید! قول؟

در سمت چپ صحنه چند توپ و تانک منفجر شده است/ در جنگ کشته شده‌ام چندبار... / (کجا این شعرها از جامعه جداست؟ کدام صنعت؟ البته اگر خواننده معمولی و شعر متداول منتظر باشد که من خط بعدی را به او بدهم معذورم)... انار دانه کردی که بخور/ برداشتم که بخور/ خوردم که بخور/ در جنگ کشته شده‌ام چند بار، که بخور/ انار دل و جرات است، انار دل و جرات می‌آوَرد/ دانه‌ ‌دانه وطن‌ وطن می‌کنند/ و به خیابان می‌ریزند... (کجای این شعر اجتماعی نیست دوست عزیز؟ )... دهان پر از عربی است/ بود/ فوت کردم: جنگ تمام! / دختران طرابلسی در وقت‌های به طنازی شیرازی‌ترند/ جنگِ به‌ پایان‌رسیده انار مکیده شده است/ مردن به مصلحت وقت بود/ به گرسنگی از تشنگی از جنگ تمام/ سمت راست صحنه، (جنگ تمام) کویر و نمک اندر نمک/ قورت دادم و به مجسمه‌ای مبدل شدم/ انگشت نزن هلاک می‌شوم از تشنگی/ در میکده قشقرقی برپا بود. 1918 بود از جنگ تمام/ هلاک شدن اقسامی دارد از جنگ تمام/ لجبازی باد/ تا بکشندت یا کشته شوی زار/ جرثقیلی که برای تو، به شکل‌دار درمی‌آید/ شوکرانی که با شکلات قاطی می‌کنند/ افتادن در حوض نیز سر به هوایی می‌خواهد/ هوای مردن به سرم زده/ کشته شدن از نو/ برای تو؟ نه، نه/ گور‌های اضافی به مردگان مجرب نیاز بیشتری دارند.

صنعت؟ دانش کتابی؟ عرض کردم: تشریف بیاورید کارگاه!

غلامی: شعر خوب و زیبایی بود آقای باباچاهی. تعابیر مناسبی برای بیان جنگ و اثرات آن به‌کار گرفته‌اید که در حین شاعرانگی و لطافت خشونت جنگ را تصویر می‌کند، مثلا تصویرِ «کویر و نمک اندر نمک» یا «انار مکیده‌شده» یا «مردگان مجرب».

شمس‌لنگرودی: به قول سارتر، «هرکس طوری زندگی می‌کند که فکر می‌کند.» اما جناب باباچاهی! صرف اینکه شعری از یک مساله اجتماعی صحبت کند که شعر اجتماعی نمی‌شود. شعر وقتی اجتماعی می‌شود که اجتماعی آن شعر را جذب کند، نه یک نفر در منزلِ فلانی بخواندش. امکان دارد شاعری شعر عاشقانه بگوید، اما شعرش بازتاب اجتماعی و حتی بازتاب یک شعر اجتماعی را بیابد. همان‌طور که شعر عاشقانه‌ «چشمان الزا»ی لویی آراگون، سرود ملی پارتیزان‌ها شد. یا عاشقانه‌های شاملو خودمان چنین وضعیتی پیدا کرد. همان آراگون شعرهای اجتماعی هم می‌گفت، ولی جذابیتی برای آن مبارزان نداشت. بنابراین من اینجا نیستم که شعر شما را رد کنم. من کلا اینطور شعرها را رد می‌کنم به این دلیل‌که تا آنجا که می‌خوانم و خبر دارم، این‌دست شعرها جذب جان جامعه شعرخوان ما نمی‌شود چون همه‌اش در فکر بازی است. برای‌اینکه مساله و دغدغه‌ مخاطب در آن نیست. و قطعا می‌دانید که منظورم از مخاطبان مردمِ بی‌سواد نیست، منظور امثال من و شماهاست آقای باباچاهی!

باباچاهی: شما توقع دارید آدم برای ابد یکجا توقف کند؟ از گهواره هم لابد بیرون نیاید؟ ریش و سبیل به هم نزند؟ به قول خود شما امروز من جور دیگری فکر می‌کنم پس جور دیگر هم می‌نویسم. با عرض معذرت شما آن مطالب گمراه‌‌کننده‌ی! خوشبختانه متناقض را نخوانده‌اید. این فلاسفه اصلا راه و روش نوشتن را دیکته نمی‌کنند. می‌خواهید قسم بخورم؟ شما یک فاکت بیاورید که اینطور باشد. کدام صناعت؟ کدام سفارش؟ نقاشی فیگوراتیو داریم، پیکاسو و دور‌دالی هم داریم! مارکز جوری می‌نویسد، ایتالو‌کالوینو جور دیگر می‌نویسد. شما توقع داریدآلن رنه، برگمن و تارکفسکی، «گنج قارون» ارایه دهند؟ می‌گویند برای تحلیل فیلم «هیروشیما، عشق من» آلن رنه، باید به ابعادی از فلسفه برگسون دست یافت، خیانت به توده‌ها؟! پس بروید در «کوچه»ی فریدون مشیری قدم بزنید و حال کنید! نه اینکه شعر بدی است نه، ولی...

شما در کتاب «تاریخ تحلیلی شعر» خود از هوشنگ ایرانی می‌گویید، یا از رویایی و دیگران و به‌اصطلاح آوانگاردبودن خود را در نقد نشان می‌دهید. یعنی آنها جذب جان‌تان شده و شما آنطور شعر می‌گویید؟ مطالبی که پست‌مدرن‌ها می‌گویند، جز موارد اندکی مثل پل ریکور و... که بر زبان شعر تاکید می‌کنند، بقیه‌شان مسایل فلسفی است، البته تفکر را بسط می‌دهند ولی سرمشقی برای گفتن شعر ارایه نمی‌کنند! همین‌جا یاد خیری هم از منوچهر آتشی کنیم. ایشان هم می‌گفت، «این حرف‌ها از انبان هیدگر و دریدا و... همراه با شکلات‌های خارجی وارد ایران می‌شوند.» من هم در مقاله‌ای در «آدینه» برایش نوشتم، «مواظب شکلات‌های خارجی باشید!» بعد به فاصله کوتاهی همین دوست ارجمند و همشهری، در مقاله دیگری نوشت: «ما چرا نباید پست‌مدرن باشیم؟ ما روح غول‌آسایی داریم و اگر از تکنیک عقب هستیم، روح غول‌آسای ما می‌تواند با جهان هماهنگ شود.» آتشی در دهه 70 ما را رد می‌کرد و حق هم داشت، چون هنوز سرگردان قضایا بود. و بعد ناگهان در تحلیل شعر دهه 70 در مجله «دنیای‌سخن» نوشت که: «یادمان نرود که این سه نفر؛ براهنی، باباچاهی و رویایی از پرچمداران شعر پیشتاز دهه70 هستند.» جناب شمس آدم وقتی زیاد به خودش اعتماد کند دچار یک‌سونگری می‌شود. دوست عزیز خیالتان راحت باشد، هیچ توطئه‌ای در کار نیست! گفتم که این فلاسفه آرا و عقایدی گاه شدیدا متضاد با هم دارند. از روی دست همه‌شان که نمی‌شود نوشت! حتما می‌دانید که در مورد تعریف «قدرت»، بودریار در تضاد با فوکو می‌گوید: فوکو در تعریفِ قدرت دچار تک‌نگری است و از دایره‌های بسته‌ای چون دانش، قدرت، جنسیت و دیوانگی بیرون نمی‌رود. یعنی یک نوع از قدرت را درک می‌کند، قدرتی که معطوف به اراده است. بودریار از همین منظر به قدرت رخنه‌یافته در حوزه واقعیت مجازی اشاره می‌کند و معتقد است که در حال حاضر قدرت از طریق رسانه‌ها بازنمایی می‌شود و بدین طریق وانموده‌ها (simulation)ی بودریاری، مرز میان واقعیت عینی و واقعیت مجازی را نادیده می‌گیرد و تا آنجا پیش می‌رود که گویا زندگی بر صفحه تلویزیون جاری است. بر دیدگاه بودریار نیز از سوی دیگر فلاسفه انتقادهایی مطرح شده است. من فلسفه‌دان نیستم و این نکات را بدین منظور می‌گویم که قضایا قدری پیچیده‌تر از آن است که ما فکر می‌کنیم. این را هم بگویم که در دهه70 انواع و اقسام شعرها را داریم. شعر فقط به «منقبض» و «معلوم‌الحال» محدود نمی‌شود. در کتاب «گزاره‌های منفرد»، انواع جریان‌های شعر آن سال‌ها را برشمرده و نمونه آورده‌ام و برای شعر ساده هم انواعی قایل شده‌ام. بد نیست بگویم که پل سلان شعری دارد با عنوان «فوگ مرگ» که در مورد کشتارهای جمعی در آلمان‌ نازی است. فوگ مرگ یکی از بهترین شعرهای سلان است که در ایران دو بار ترجمه شده. ترجمه محمد مختاری را بیشتر می‌پسندم. سلان در این شعر، فجایع را با «رندی» به لذت هنری تبدیل می‌کند. همین‌جا بگویم که رندی حافظ نیز در پیوند با اجرای زبانی (نه صرفا بیان معناها) قابل تصور است. همان چیزی که جناب شمس به آن می‌گوید: صنعت! منظور اینکه شعر انواعی دارد: پیچیده، غیرپیچیده، متعارف، غیرمتعارف، معلوم‌الحال و... «شعر در وضعیت دیگر» هم معطوف به رندی است. یادمان باشد فهم بعضی رندی‌ها زمان می‌خواهد. واقعا شعر من، شعر مشکلی است؟ شعر پل سلان چطور؟ چرا به شعرهای رویایی که مشکل است اعتراضی ندارید؟

شمس لنگرودی: من اصلا در مورد رویایی حرف نزدم. شما می‌گویید در «تاریخ تحلیلی شعر نو» من نگاه مثبتی به موج نو و شعر حجم دارم. برخی هم می‌گویند به شعر حجم در این کتاب بها ندادم. کدام را قبول کنم؟

باباچاهی: تصحیح کنم. خطاب من به کسانی است که شعر رویایی را با همه پیچیده‌گی‌هایش فهمیده - نفهمیده می‌پذیرند اما... بگذریم!

غلامی: شما به شعر ساده انتقادهایی دارید، مثلا اینکه مخاطب آسان‌گیر بیشتر به این شعرها گرایش دارد و این انتقاد به نظر من انتقاد درستی است. آن خطری که شعرهای ساده را تهدید می‌کند این است که مخاطبانی سراغ شعر ساده می‌آیند و با آن هم‌حسی و همذات‌پنداری می‌کنند که امکان دارد اصلا مورد خطاب آقای شمس و دیگر شاعران شعر ساده نباشند. از سویی شاعرانی با کمترین شور شاعرانه و آگاهی خود را به شعر ساده نزدیک بدانند و به‌نوعی هم‌صدایی کنند. این خطر اجتناب‌ناپذیر شعر ساده است. اما در مورد شعر زبان، یا «شعر در وضعیت دیگرِ» شما هم این اتفاق می‌تواند بیفتد. اینکه کسانی بدون توانایی یا خلاقیت با زبان‌بازی و سخت‌نویسی به نوعی خود را پشت این نوع شعر پنهان کنند و در این گروه جا بزنند. یعنی کسانی که هنوز تئوری خاصی را هضم نکردند و دانشی را جذب نکردند شرایط را برای خود مهیا بدانند که در این بستر حرکت کند.

باباچاهی: شعر من – فارغ از فروتنی! - جریان‌ساز است، طبعا گروهی را به‌دنبال خود می‌کشاند، که کشانده است! شمس در کار یارگیری است! من با شعر ساده مشکلی ندارم. اما شعر ساده مورد بحث، فاقد فصاحت و طراوت و رندی مورد نظر من است. این شعر کسل و کاهل است. این شعر، از روح دوران و تطور زبان عقب افتاده است. دست به کمر زده اما خمیازه می‌کشد!

شمس‌لنگرودی: از آغاز پیدایش شعر مدرن؛ از دوران بودلر و رمبو، دو نوع شعر در کنار هم حرکت کرد. یک نوع شعر که با مردم و مخاطب سروکار بیشتری داشت و نوعی شعری که با نخبگان شعر سروکار داشت. هر دو نوع هم سرآمدانی داشت. هرکسی هم مالارمه و بودلر نشد. از طرفی برشت و اریش فرید و نرودا پیدا شدند. می‌خواهم بگویم در هر دو نوع شعر آسیب‌هایی که اشاره کردید، وجود داشت. بسیاری کسان بعدا آمدند به بهانه سرودن شعر اجتماعی یا شعر عاشقانه، انشاء نوشتند. از این طرفی خیلی‌ها هم هذیانات خود را به‌عنوان تجربیات جدید شعری ارایه کردند. می‌خواهم بگویم هیچ‌کدام از این جریان‌ها جای هم را تنگ نکردند. بحث من این است که مالارمه و پل والری و پل سلان - که شاعران دشوارگو بودند - مسلما از تکنیک‌های والای شعری استفاده کردند اما صرف تکنیک آنها را شاعران بزرگ نکرد. پسِ پشت شعرهای‌شان مسایل بزرگ‌ انسانی مطرح بوده. در این سال‌ها در کارهای شاعرانی که شعر ساده یا سهل و ممتنع را متهم می‌کنند، کمتر مسایلی مطرح شده که انسان را درگیر خود کند. من نمی‌گویم شعر حتما باید ساده یا پیچیده باشد. «پابلو نرودا» از مخالفان شعر ناب بوده و حتی علیه‌شان شعر دارد. و «اوکتاویو پاز» از شاعران ناب سوررئالیست‌هاست. این شاعران از نظر زیبایی‌شناسی همدیگر را رد می‌کنند، اما هر دو شاعر بزرگی‌اند و شاعر بودنِ هم را رد نمی‌کنند. از نرودا در مورد بورخس می‌پرسند که چطور آدمی است. می‌گوید، «شاعر و نویسنده بزرگی است اما جزو تک‌یاخته‌هاست و باید در قرون اول به دنیا می‌آمد» یا لورکا در مورد بورخس می‌گوید که بورخس پینوکیو است، چون به مسایل اجتماعی توجه ندارد. اما هیچ‌کدام هنر شاعری هم را رد نمی‌کنند، برای اینکه مسایل بزرگ انسانی پشت کارهای اینهاست، حتی اگر ضد انسان هم باشد از دغدغه‌های انسانی‌شان است. چرا شعرهای «موج نو» که بعد از سال‌ 41 پیدا شد، جز در قشر نازکی از اجتماع نفوذی نداشت؟ حالا اسامی فرق نمی‌کند که موج‌ نو باشد، شعر حجم باشد، شعر در وضعیت دیگر باشد، شعر دیگر باشد. برای اینکه در بسیاری از این‌دست شعرها غیابِ حضور انسان دیده می‌شود. برای همین می‌گویم درگیر صناعات‌ هستند. غیاب انسان در این شعرها مشکل اساسی‌شان است. حرف من این است. مشکل من پیچیدگی‌شان نیست، تهی از انسان بودنشان است.

باباچاهی: در ادامه صحبت شمس می‌گویم، من اصلا به تفکیک تکنیک و معنا؛ اعتقاد ندارم. جناب لنگرودی که زیاد انسان انسان می‌کنند مرا به یاد این گفته اوژن یونسکو می‌اندازند که می‌گوید: «وقتی کسی را می‌بینم که از بشریت دفاع می‌کند پا به فرار می‌گذارم» نمی‌دانم چطور به ایشان تلقین شده که جز در پشت سر شعر ساده معلوم‌الحال ایشان، در پشت سر شعر متفاوت‌نویسان، نه «انسان»ی وجود دارد و نه غمی انسانی! ایشان زبان شعر را با ماشین حمل موادغذایی (معناهای مفید و مغذی) یکی گرفته‌اند. چگونگی نوشتن یک یادداشت کوتاه خطاب به یکی از دوستانمان، خرفتی یا کم‌هوشی یا باهوشی یا «رندی» ما را نشان می‌دهد. چگونه نوشتن، چگونه بودن ما را ترسیم می‌کند. زبان با انسان معنا می‌یابد و انسان با زبان! رندی (تکنیک عرضه)، نه صنعت است نه پشت کردن به انسان! چه در پاریس باشی چه در کوچه‌های پرخاک و خاشاک بوشهری که من در آن زاده شدم.

غلامی: فکر نمی‌کنید تاکید بیش از حد بر عنصر زبان، توزیع ناعادلانه قدرت به نفع زبان باشد؟

باباچاهی: ما از زبان شعر حرف می‌زنیم، نه از کلیت زبان! از این‌رو نباید تصورمان از آن تعلیقی باشد. می‌دانیم که شعر در زبان اتفاق می‌افتد. در واقع جبر و تقدیر دست‌به‌یکی می‌کنند که چنین بشود و می‌شود! به بیانی دیگر شعر در اختیار زبان است و زبان در اختیار شعر، در اینجا قاهر و مقهور و اقتدار و انفعالی احساس نمی‌شود. اگر بگویم گروهی از کلمات و مفردات و ترکیبات و... در دست مولف (شاعر) به شیوه‌ای خاص (رندی؟ تکنیک؟ صنعت؟) در همدیگر ممزوج می‌شوند و بعد چیزی پدید می‌آید که شعر نام می‌گیرد، حرفی غیرانسانی نزده‌ام: شعر ناب، متعهد، شعر زبان، شعر معلوم‌الحال، شعر در وضعیت دیگر و... جناب لنگرودی نگران مضامین نباشند! تا دلتان بخواهد در این دهکده کوچولو انفجار و انتحار و بی‌شرمی و جنایت هست که خیال شاعر راحت باشد!  این را هم بگویم که به قدرت نیز نباید قطبیتی نگاه کنیم: سرکوب! نه! به قدرت «چوب»ی فکر کنید که در دست رهبر ارکستر است! به قدرت (گفتمانِ) مردم اعماق فکر کنید که دیکتاتور‌های مرصع را به‌کاریکاتور مبدل می‌کند. بد نیست قدری چاشنی فوکویی هم به آن بیفزاییم: «نوعی از قدرت، مستعد گفتمان‌های حقیقت است. ما در معرض تولید حقیقت از طریق قدرت هستیم». ولی جناب شمس! بیا تا قدر یکدیگر بدانیم/ که تا ناگه... و این همه جنگ و جدل...؟!

شمس‌لنگرودی: البته تصور نمی‌کردم که شعر ساده بی‌انرژی و معلوم‌الحال و شل و ول ما که از ذهنی مسطح آب می‌خورد اینقدر عصبانی‌تان کرده باشد. چرا فکر می‌کنید که ما شعر شما را نمی‌خوانیم. من تنها کسی هستم که تاریخ شعر نو ایران را نوشته‌ام، حداقل این است که مجبورم بخوانم. با تلقین دیگران که نمی‌شود کتاب چند‌هزار صفحه‌ای نوشت. ببینید شما در همین گفت‌وگو، یک‌جا با خواندن شعری اصرار دارید که شعرتان اجتماعی است و به انسان توجه دارید و در جایی به گفته یونسکو متوسل می‌شوید که بگویید در هر جا که بوی انسانیت می‌دهد پا به فرار می‌گذارید. من که به سهم خودم خوشحالم که شما از شعرتان خوشتان می‌آید. اما خودم متاسفانه دوست دارم که مردم از شعر من خوششان بیاید. من مثل آقای یونسکو از شنیدن نام بشر فرار نمی‌کنم. شعر حافظ و سعدی هم شعر معلوم‌الحال ماشین‌ حمل غذاست که صدها سال است که جهانی را تغذیه می‌کند. آموزگار من آنها هستند نه رشید وطواط‌ها که بر اساس صناعات ادبی شعر می‌نوشتند. من میل دارم مخاطب، شعرم را حس کند، بی‌آنکه الزاما شعر را فهمیده باشد. یک نفر در مصاحبه‌ای از من پرسیده بود، انتظار دارید روزی شعر شما را پشت کامیون بنویسند؟ (فکر می‌کرد سوال هوشمندانه‌ای هم پرسیده است) گفتم، افتخار می‌کنم. برای اینکه شعر حافظ و سعدی را هم می‌نویسند. رسیدن به آن کار ساده‌ای نیست. خیلی از شعرهای پیچیده مثل گچ است. چون غیاب انسان در آن محسوس است. و گاهی حتی حضور خود شاعر هم در شعر محسوس نیست، حضور انسان که هیچ. اما به قول نیما آنکه الک در دست دارد از پشت سرمان می‌آید آقای باباچاهی.

#علی_باباچاهی #شمس_لنگرودی #شعر_نو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۷:۴۷
mahmood kangani

مبارزه هشتکی # توهم یا واقعیت


ﻗﻮﺍﻋﺪ ﺑﺎﺯﯼ ‏« ﺳﻠﺒﺮﯾﺘﯽ ﺑﻮﺩﻥ ‏» ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﺻﻪﻫﺎﯼ ﻓﻨﯽ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻗﺪﺭﺕ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﻬﺖ ﺑﯽﺍﺭﺯﺷﯽ ﻭ ﻣﺒﺘﺬﻝ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﮏ ﺩﺳﺖﺳﺎﺧﺘﻪ ﯾﺎ ﭘﺪﯾﺪﻩ ﮐﺴﺐ ﺷﻮﺩ. ﻧﻤﻮﻧﻪﯼ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﺷﺪﻩﺍﺵ ﻭﯾﺪﯾﺌﻮﻫﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻭ ﻗﺮﯾﺒﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﺒﮑﻪﻫﺎﯼ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﭼﺮﺧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﻬﺖ ﻣﻀﺤﮏ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥﻫﺎ ﺑﯿﻨﻨﺪﻩ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.

ﺍﻣﺎ ﭼﺮﺍ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻫﻤﻪﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﺶ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺩﺍﺭﺩ؟ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﺩﯼ- ﮐﻪ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺳﻠﺒﺮﯾﺘﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ - ﺭﺍ ﺩﻩﻫﺎ ﺷﺒﮑﻪﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺍﺭﺿﺎﺀ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ؟ ﮔﻮﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺨﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﮔﻔﺘﻪﻫﺎ ﯾﺎ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺕ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻋﺮﺻﻪ، ﯾﺎ ﻣﻨﺎﺳﺒﺎﺕ ﻧﺴﺒﯽِ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺁﻥ ﻋﺮﺻﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺍﯾﻦ ﻣﻬﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩ، ﻫﺮﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻧﺎﺩﻗﯿﻖ، ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎﻝ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻋﺮﺻﻪﺍﯼ ﮐﺎﺭِ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﻓﻘﺎﺗﯽ ﻣﯿﺎﻥِ ﺍﻫﻠﺶ ﺩﺭ ﮔﺮﺩﺵ ﺍﺳﺖ.

ﻓﯿﻠﻢ ﺗﻮﺭﻧﯿﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ! ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻗﻄﺎﺭِ ﺩﺭﻭﻥ ﻓﯿﻠﻢﺟﺎﻣﻌﻪﯼ ﻣﺎﺳﺖ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﻗﻄﺎﺭ ﯾﮏ ﺭﻭﺍﻧﮑﺎﻭ، ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﭘﻠﯿﺲ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺯﻧﺎﻧﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﮐﺎﻣﻞ ﻫﯿﭙﻨﻮﺗﯿﺰﻡ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﻣﺎ ﺷﺎﻫﺪ ﺁﻥﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺁﻥﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.

ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻮﺭﻧﯿﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺧﻠﻖ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﺒﺮﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺎﺑﯿﻦ ﺁﻥﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺁﻥﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﺎﻗﺪﺁﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﻫﺪ؛ ﺟﺪﻝ ﻭ ﮐﺸﻤﮑﺶ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥﻫﺎ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ : ‏« ﭼﯿﺰﯼ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺩﺭ ﺷﺮﻑ ﻭﻗﻮﻉ ﺍﺳﺖ ‏» ﻭ ﻓﺮﺩِ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺮﻑ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﺪﻡ ﺑﺎﻭﺭ ﺍﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﻤﺎﻧﺪ.

ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﭙﺮﺳﯿﻢ : ﺧﺐ ! ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦﻗﺪﺭ ﺩﯾﺎﻟﻮﮒ، ﭼﺮﺍ

ﺍﯾﻦﻫﻤﻪ ﮊﺳﺖ، ﺑﯽﻗﺮﺍﺭﯼ ﻭ ﺗﻨﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻗﻄﺎﺭ ﮐﻮﭼﮏ؟ ﭼﺮﺍ ﺗﻮﺭﻧﯿﺮ ﻫﻤﻪﯼ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﻮﮐﺘﻞ ﻣﻮﻟﻮﺗﻔﯽ ﮐﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩﯼ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ؟ ﺟﻮﺍﺏ : ﻫﻤﻪﯼ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻧﺎﺩﯾﺪﻧﯽ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﻭ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﯾﺪﻥ ﮐﻨﺪ. ﺍﻣﺮ ﻧﺎﺩﯾﺪﻧﯽ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﻓﯿﻠﻢ ﭘﻮﻝﺑﺮﺳﻮﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺍﻣﺮ ﻧﺎﺩﯾﺪﻧﯽ، ﺷﺮ ﯾﺎ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ . ﺑﻠﻪ، ﻫﯿﭻ ﮐﻠﻤﻪﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺁﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﻪﺟﺰ ﺑﺪﯼ ﯾﺎ ﺷﺮ . ﺗﻮﺭﻧﯿﺮ ﻭ ﺑﺮﺳﻮﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻓﯿﻠﻤﯽ ﻣﯽﺳﺎﺯﻧﺪ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺮ ﻧﺎﺩﯾﺪﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺮ ﺩﯾﺪﻧﯽ ﺗﺮﺟﻤﺎﻥ ﮐﻨﺪ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺎﺩﯾﺪﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﯾﺪﻥ ﮐﻨﺪ، ﺁﻥﻫﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.

ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ سلبریتی ها در شبکه های اجتماعی ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﺍﺿﺢ ﻭ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ، ﻫﯿﭻ ﺭﻭﺍﻥﺷﻨﺎﺳﯽﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ. آنها ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺭﻭﺍﻥﺷﻨﺎﺳﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﺩﺭ پست های مجازی ﻓﻘﻂ ﺍﺻﻮﺍﺕ ﻭ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ،ﺭﻭﺍﻥﺷﻨﺎﺳﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺁﯾﺪ، ﺑﺎ ﻣﺎ ﻭ ﺑﺎ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ نوشته پست؛ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ، ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ پست ، ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺍﻥﺷﻨﺎﺳﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺩﺭﻭﻥ پست .

هر ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺻﺤﺒﺖ (مکالمه به عنوان ارتباط) در حال ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ هستیم، ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻣﺮﮒ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﮐﻨﯿﻢ، ﻣﺎ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ پست ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺩِ ﻣﻮﺍﺩ ﻭ ﻣﺼﺎﻟﺤﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺷﻤﺎ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻭ ﮐﻠﯿﭗ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﻨﯿﺪ؛ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ : ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻣﻨﻈﻮﺭﻣﺎﻥ ﮔﻮﻧﻪﺍﯼ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺑﻄﯽ ﺑﻪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ.

ﺑﻠﻪ ! ﻗﺪﺭﯼ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺁﻥ ﺧﺸﻮﻧﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ

ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ. ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻮﺩ : ﺷﮑﻠﯽ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺳﺮﺁﻏﺎﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯽﺁﯾﺪ، ﺍﺯ ﺁﺗﺶ. ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﺸﻮﻧﺘﯽ ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﺩﯾﮕﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺣﺪ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ پرسش این است ، آیا شبکه ها ی مجازی ﻫﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺑﺰﺍﺭﻫﺎﯼ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺍﺳﺖ؟ مثل فیلم ؟


ﺗﺼﻮﯾﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ‏[ ﺩﺭ ﻓﯿﻠﻢ ‏] ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ، ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪﻣﺎﻧﻨﺪ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺑﻪﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻨﺪ، ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ . ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮ، ﯾﮏ ﺻﺪﺍ ﻭ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥﻣﯽﮔﻮﯾﯿﺪ : ‏« ﻫﯽ ! ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﯾﺪﻩﺍﻡ، ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻏﺮﯾﺒﯽ. ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﻭ ﺟﺎﻣﻌﻪﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻﮔﺎﻩ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﺜﻞ ﺁﻥ ﻧﺪﯾﺪﻩﺍﻡ، ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖ. ‏»

ﺷﻤﺎ به مانند ﮐﺎﺭﮔﺮﺩﺍﻥﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﯾﺪ فیلم بسازید ( پست تولید می کنید ) و ، ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺖ ﻫﺮ ﻧﻤﺎ، ﻫﺮ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﻭ ﻫﺮ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻫﺮ ﮔﻔﺘﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺗﺎﻥ(فالوورها) ﺑﻪﺳﺨﺘﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻤﺎ ﯾﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻨﯿﺪﮐﻪ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﯾﺎ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؛ (رجوع کنید به مقاله نویس ها شبکه های اجتماعی مخصوصا فیسبوک که چگونه نما ، صدا ، تصویر ، گفتار فالوورها تبدیل به مقاله بعدی میشود ﺭﻣﺒﻮ ﺷﺎﻋﺮ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ : ‏« ﻣﻦ، ﯾﮏ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺳﺖ ‏» ‏نحوه اشتراک گذاری پست و کپی کردن ها ) ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻪﻫﯿﭻﻭﺟﻪ ! ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً ﻋﮑﺲ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﻗﺪﯾﻤﯽﺗﺮﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ، ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﭼﺎﭘﻠﯿﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ؛ ﺍﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪﺍﯼ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﻭﺑﻪﺭﻭ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ (رجوع کنید به جک سازها ی شبکه های اجتماعی و گزیده گو ها ) 


ﺩﺍﺳﺘﺎﻥﻧﻮﯾﺴﯽ ﺑﺎ ﺑﺪﺍﻋﺖ ﺩﺭ ﻧﺤﻮﻩﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﻣﺤﺘﻤﻞ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻋﯿﻨﯿﺖ ﻣﯽﺑﺨﺸﻨﺪ، ﺑﻪﻃﻮﺭﯼﮐﻪ ﺍﻏﻠﺐ ﺳﺮﮔﺸﺘﮕﯽ ﻣﻨﺘﺞ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺶ ﺍﺯ ﻫﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﮑﻞ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﻣﺸﺮﻭﺡ ﻣﮑﺘﻮﺏ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﭘﺮﺳﺶ ﺍﺯ ﻫﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪﺷﺎﻥ ﻓﺮﺽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﻃﯿﻒ ﻣﺨﺎﻃﺒﺎﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ( رجوع کنید به داستان کوتاه نویسان شبکه های اجتماعی با شعر نویس ها )


اقتصاد


عرﺻﻪﯼ ﻫﻨﺮ ﺟﻮﻻﻥﮔﺎﻩ ﺳﻠﺒﺮﯾﺘﯽﻫﺎ ﻭ ﺑﻨﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼﺳﺖ. ﺩﺭ ﯾﮏﺳﻮ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺩﺭ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻋﺪﻩﯼ ﻗﻠﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺳﺮ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﻧﺪ. ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﭼﺮﺥﻫﺎﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﯽﭼﺮﺧﺪ ﺳﻠﺒﺮﯾﺘﯽﻫﺎ ﻭ ﺑﻨﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻫﻤﺰﯾﺴﺘﯽ ﻣﺴﺎﻟﻤﺖ ﺁﻣﯿﺰ ﺩﻭﺷﺎﺩﻭﺵ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺭﻓﺖ، ﺑﺪﻭﻥ ﺫﺭﻩﺍﯼ ﺍﺗﻼﻑ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﻭ ﺍﺻﻄﺤﮑﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎ ﻭ ﺗﻮﺩﻩﻫﺎﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﮔﺮ (رجوع کنید به تبلیغ گیری در شبکه های اجتماعی رباتهای تلگرامی شبکه ﺍﯾﻨﺴﺘﺎﮔﺮﺍﻡ و....)


منابع استفاده شده : 

1)ﺩﺭﺱﮔﻔﺘﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﻭ ﮐﺎﺳﺘﺎ


2)ﺗﺎﻣﻼﺗﯽ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻥ ﻣﻔﻬﻮﻡِ ﺳﻠﺒﺮﯾﺘﯽ /ایمان به پسند 


3)ﺩﺳﺘﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺯﺍﻭﯾﻪﯼ ﺩﯾﺪ ﺑﻪﻣﺜﺎﺑﻪ ﻣﻮﻟﺪ ﺳﻮﯾﻪﻫﺎﯼ

ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺯﺑﺎﻥ / ﺍﺑﻮﺗﺮﺍﺏ ﺧﺴﺮﻭﯼ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۰۸:۵۰
mahmood kangani

ﺗﺬﮐﺮﻩﺍﻟﻮﻟﯿﺎﺀ : ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ : ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮﯼ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ، ﺭﺩﺍ ﺑﺮﺍﻓﮕﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻩ، ﺍﺯ ﺑﺎﺏ ﺑﻨﯽﺷﯿﺒﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪ، ﻭ ﭘﯿﺶ ﮐﺘّﺎﻧﯽﺭﻓﺖ – ﻭ ﺍﻭ ﺳﺮ ﻓﺮﻭ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ- ، ﻭ ﮔﻔﺖ – ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻼﻡ – ﮐﻪ : ‏«ﺍﯼ ﺷﯿﺦ ! ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻧﺮﻭﯼ ﮐﻪ ﭘﯿﺮﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺍﺯﺍﺧﺒﺎﺭ ﻋﺎﻟﯽ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺗﺎ ﺳﻤﺎﻉ ﮐﻨﯽ «! ﮐﺘّﺎﻧﯽ ﺳﺮ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ، ﻭﮔﻔﺖ : ‏«ﺍﯼ ﺷﯿﺦ ! ﺍﺯ ﮐﻪ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟‏» ﮔﻔﺖ : ‏«ﺍﺯ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﻣﻌﻤﺮ ﺍﺯ ﺯﻫﺮﯼ، ﺍﺯ ﺍﺑﻮﻫﺮﯾﺮﻩ، ﺍﺯ ﭘﯿﻐﺎﻣﺒﺮ ‏». ﮔﻔﺖ : ‏«ﺍﯼ ﺷﯿﺦ ! ﺩﺭﺍﺯ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﯼ.

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺧﺒﺮ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ، ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﯽﺍﺳﻨﺎﺩ

ﻣﯽﺷﻨﻮﯾﻢ .‏» ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ : ‏«ﺍﺯ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯼ؟ ‏» ﮔﻔﺖ : ‏« ﺣَﺪَّﺛﻨﯽ ﻗﻠﺒﯽ ﻋﻦ ﺭﺑّﯽ‏» ، ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﯽﺷﻨﻮﺩ




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۴ ، ۰۷:۰۳
mahmood kangani

مقاله ﺍﯾﺮﺍﻧﺸﻬﺮﯼ ﺩﺭ ﺁﺛﺎﺭ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ : ﺑﺎ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﺑﺮ ﺁﺛﺎﺭ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ - ﮔﺰﻧﻔﻮﻥ 

ﺣﺎﺗﻢ ﻗﺎﺩﺭﯼ

ﭼﮑﯿﺪﻩ : ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻭ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﺍﺳﺘﺎﯼ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﻓﻀﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩ،ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﺱ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ : ﺑﻪ ﺭﻏﻢ ﻏﻠﺒﻪ ﺳﻮﯾﻪ ﻫﺎﯼﺳﯿﺎﺳﯽ - ﻧﻈﺎﻣﯽ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺳﻮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺛﯿﺮﮔﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﺗﺎﺛﯿﺮﭘﺬﯾﺮﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ،ﻓﻠﺴﻔﯽ- ﺩﯾﻨﯽ ﺻﺮﻑ ﻧﻈﺮ ﮐﺮﺩ . ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﺎﻣﻞ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥﻭ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎﻥ ﺩﺭﺍﻭﺍﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ، ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦﺑﯿﺸﺘﺮ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺳﻠﻮﮎ ﺳﯿﺎﺳﯽ، ﻓﻠﺴﻔﯽ- ﺩﯾﻨﯽﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻣﺘﺎﺛﺮ ﺑﻮﺩﻥ. ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺳﺘﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺨﺶ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻟﻪ، ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦﺗﺎﻣﻼﺕ ﯾﻮﻧﺎﻧﯿﺎﻥ، ﺑﺎ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺑﺮ ﺁﺗﻨﯿﺎﻥ، ﺑﺮ ﺁﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ، ﻓﻠﺴﻔﯽ -ﺩﯾﻨﯽ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ. 

 مقاله اول www.ensani.ir/fa/content/180056/default.aspx


قسمت دوم : 

www.ensani.ir/fa/content/180061/default.aspx

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۵:۱۴
mahmood kangani

اروپایی ها زیر مجموعه ایران هستند

ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺕ ﮊﻧﺘﯿﮏ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻫﺎﯼ ﮊﻧﺘﯿﮑﯽ ﻣﺎ

ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯿﺎﻥ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﺍﻗﻮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ‏(ﺩﺭﺣﺪﻭﺩ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ‏) ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺍﺭﻭﭘﺎ ‏( ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ﺩﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ‏) ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ


ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺗﻔﺤﺺ ﺩﺭ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻭ ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ

ﮐﻠﻤﺎﺕ “ ﺁﺭﯾﺎ ﻭ ﺁﺭﯾﺎﺋﯽ” ﺑﻪ ﮐﺮﺍﺕ ﺗﻮﺳﻂ ﺷﺨﺼﯿﺘﻬﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﻭ ﻣﻮﺭﺧﺎﻥﺩﺍﺧﻠﯽ ﻭ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﻣﺜﻼ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻧﺎﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﻧﺎﻣﯽﺑﺮﺍﯼ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻧﺎﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺤﻞ ﺍﻗﺎﻣﺖﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﺳﻨﺎﺩ ﻭ ﺷﻮﺍﻫﺪ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﻭﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺁﺭﯾﺎﺋﯿﺎﻥ ﺍﻗﻮﺍﻣﯽ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ،ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺣﺪﻭﺩ ﺩﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺳﺎﮐﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻣﺒﺪﺍ ﻭﻣﻨﺸﺎﺀ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺑﺪﺍﻋﺎﺕ ﻭ ﻧﻮ ﺁﻭﺭﯾﻬﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺪﺭﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ‏( ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪﺍﺑﺪﺍﻉ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ، ﭘﯿﺪﺍﯾﺶ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎ ﻭ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﮐﺸﻒ ﺷﺪﻩ ﺩﺭﺟﻬﺎﻥ، ﺍﻫﻠﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺗﯽ ﭼﻮﻥ ﺍﺣﺸﺎﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ، ﺍﺑﺪﺍﻉ ﺧﻂ ﻭ ﻧﮕﺎﺭﺵ ﻭ ﺑﻨﯿﺎﻥ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﻤﺪﻧﻬﺎﯼ ﭘﯿﺸﺮﻓﺘﻪ ﺑﺸﺮﯼ ﺩﺭﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﻁ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺟﯿﺮﻓﺖ، ﺳﯿﻠﮏ، ﺷﻬﺮ ﺳﻮﺧﺘﻪ ‏).

ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﺩﻗﯿﻖ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﺭﯾﺎﺋﯿﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﭼﻪ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺠﺎﯼﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻬﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺳﺎﮐﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﺟﺎﻣﻊ ﺯﺑﺎﻥﺷﻨﺎﺳﺎﻥ، ﻣﺘﺨﺼﺼﺎﻥ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺷﻮﺍﻫﺪﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﮊﻧﺘﯿﮏ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺿﯿﻪﮐﻪ ﺍﻗﻮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﺑﻪ ﻓﻼﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺟﺪﯼ ﻣﻮﺭﺩ ﺳﺌﻮﺍﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺁﻧﺮﺍ ﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .

ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺿﯿﻪ ﻧﮋﺍﺩﭘﺮﺳﺘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻭ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﺭﯾﺸﻪ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻭﻧﺤﻮﻩ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﻫﻨﺪﻭ- ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﻧﮋﺍﺩﯼ ﺑﺮﺧﯽ

ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﺑﺨﺸﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺿﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺎﺯﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﺎﻡ ﺍﺻﯿﻞ ﻭ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﺎﻡ “ ﺁﺭﯾﺎﺋﯽ” ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭﺯﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﺳﺎﻧﺴﮑﺮﯾﺖ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ

ﻧﻮﻋﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ .

ﻫﻤﺰﻣﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻋﻠﻤﯽ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﺩﺭ ﻗﺮﻭﻥ ﻧﻮﺯﺩﻫﻢﻭ ﺑﯿﺴﺘﻢ ﻣﯿﻼﺩﯼ ﺑﺎ ﺳﯿﺎﺳﺘﻬﺎﯼ ﻣﻠﯽ ﮔﺮﺍﯾﺎﻧﻪ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﻭﺳﯿﻊ ﻭﺁﻣﻮﺯﺵ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺟﻤﻌﯿﺘﻬﺎﯼ ‏( ﺁﺭﯾﺎﺋﯽ ‏) ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺩﺭﻃﻮﻝ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺩﻫﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻏﻠﻂ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﻗﺒﺎﯾﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﻫﻨﺪﻭ- ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ‏(ﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺁﺭﯾﺎﺋﯽ ﻧﺎﻡ ﻧﻬﺎﺩﻩﺍﻧﺪ ‏) ، ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻝ ﻭﺍﺭﺩ ﻓﻼﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺑﻮﻣﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺍﻋﻘﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﺁﺭﯾﺎﺋﯿﺎﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﻫﺴﺘﯿﻢ . ﺍﺳﺘﻨﺎﺩﺍﯾﻦ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﺍﻭﯾﺪﯼ ﺑﻪ

ﻫﻨﺪﻭ- ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺖ.

ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﮊﻧﺘﯿﮑﯽ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﯾﮏ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﺮﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﻓﻘﻂ ﺩﻩ ﺩﺭ ﺻﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥﻣﻬﺎﺟﻢ ﯾﺎ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﮐﻪ ﻣﺰﯾﺖ ﻭ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﻧﺴﺒﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﻮﻣﯽﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﻋﻤﺪﻩ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍﺋﯽ ﻭ ﺧﺸﮑﺴﺎﻟﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺪﯾﺪ ﺩﺭ ﻓﻼﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﻪﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﻣﺤﻮ ﺗﻤﺪﻧﻬﺎﯼ ﺟﻨﻮﺏ ﻭ ﺟﻨﻮﺏ ﺷﺮﻗﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﻭﺳﯿﻊﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﻤﺎﻝ ‏(ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭﻭ ﺩﻭﯾﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ‏) ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺮﺍﺣﺘﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﺍﯾﺞ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ‏(ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺭﺍﻭﯾﺪﯼ ﺑﻪﻫﻨﺪﻭ- ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ‏) ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﮐﻨﻨﺪ .


ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻭ ﺑﻄﻮﺭ ﺧﻼﺻﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﻋﻤﻮﻡ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺍﺯ

ﺍﻋﻘﺎﺏ ﺁﺭﯾﺎﺋﯿﻬﺎﺋﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺩﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ

ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺯﯾﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺗﻤﺪﻧﻬﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﻪ ﮔﺬﺍﺭﯼﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺗﺌﻮﺭﯼ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﺍﻗﻮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﻭﭘﺎﯼ ﺷﺮﻗﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ‏( ﮐﻪ ﺑﻪﻏﻠﻂ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻋﻤﺪﺍ ﺗﻮﺳﻂ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﻧﺎﻡ ﺁﺭﯾﺎﺋﯽ ﺑﺮﺁﻧﻬﺎ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ‏) ﻭ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻨﯽ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺑﻮﻣﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻧﺎﻥ ﯾﮏ ﻓﺮﺿﯿﻪ ﻏﻠﻂ ﻭﻧﮋﺍﺩ ﭘﺮﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﺍﺭﺩﺍﺗﯽ ﺍﺳﺖ .

ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺎﺯﯾﺎﺭ ﺍﺷﺮﻓﯿﺎﻥ ﺑﻨﺎﺏ

ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭘﻮﺭﺗﻤﻮﺙ – ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۵:۰۵
mahmood kangani

ﻫﻮﯾﺖ ﻣﻌﺎﺩﻝ ﮐﻠﻤﻪ ﯼ identity ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ

ﺁﮐﺴﻔﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ " ﺁﻧﭽﻪ ﮐﺴﯽ ﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﺴﺖ، ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ " ﺗﺮﺟﻤﻪ

ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﺍﺯ ﻗﺮﻥ 16 ﺩﺭ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ ﺭﻭﺍﺝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ

ﭘﯿﺪﺍﯾﺶ ﺗﺎ ﮐﻨﻮﻥ ﺑﺮ 5 ﻣﻌﻨﺎ ﺩﻻﻟﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ :

-1 ﮐﯿﻔﯿﺖ ﯾﺎ ﻭﺿﻌﯿﺖ ‏« ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ؛ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﯾﺎ ﻭﺟﻮﺩﯼ

ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ‏»

-2 ﻓﺮﺩﯾﺖ، ﺷﺨﺼﯿﺖ ‏( ﺍﺯ ﺳﺎﻝ 1638 ﻣﯿﻼﺩﯼ ‏)؛ ﻭﺟﻮﺩ ﻓﺮﺩﯼ ‏( ﺍﺯ

1682 ﻣﯿﻼﺩﯼ ‏)

-3 ﻣﻌﺎﺩﻟﻪ ﯾﺎ ﻋﺒﺎﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺯﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﻘﺎﺩﯾﺮ ﻣﺘﻐﯿﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ

ﺛﺎﺑﺖ ﺑﺎﺷﺪ .

-4 ﺑﺎﺯ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﻋﻼﯾﻖ ‏( ﺍﺯ ﺳﺎﻝ 1868

ﻣﯿﻼﺩﯼ ‏)

-5 ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺎﻟﮏ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺳﺎﻧﺪ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ‏( ﺍﺯ ﺳﺎﻝ

1900 ﻣﯿﻼﺩﯼ ‏) ‏( ﺑﻬﺰﺍﺩﻓﺮ : ﺭﺣﯿﻢ ﺯﺍﺩﻩ ‏( 1377 ‏)، :1386 دو چیز جذاب برای انسان وجود دارد یکی شکوه و دیگری قدرت در هویت هم شکوه و هم قدرت نهفته است . 

نقل از کتاب قدرت راسل .

محمد رضا اصلانی 

هویت امری است که مرتب باید آن را برپا کرد هویت هیچ وقت یک بنای برپا شده ایی نیست که به آن تمسک کنیم . هویت را به طور مرتب باید برپا کرد . و آن چیزی که مرتبا یک منظومه هویتی را ویران می کند عنصر زمان و مناسبات جدید است.

سازمان قدرت در دنیای جدید با سه مفهوم شهر ، افکار عمومی؛ و رسانه پیوند وثیقی دارد و با یکسان سازی قدرت نیز به معنای جدید آن مرتبط است .

میشل فکو میگوید : روابطی که باید با خود برقرار کنیم روابط مبتنی بر هویت نیست بلکه باید روابطی باشد مبتنی بر تفاوت گذاری ابداع و نو آوری همان بودن ملالت بار است .

بنابراین هویت یک چسب جمعی و شاخه دادن به سازمان قدرت است برای برپایی شکوه 

دیگر





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۴:۵۸
mahmood kangani

آناتومی دولت


ﻣﻮﺭﯼ ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩﻣﻘﺪﻣﻪﻣﺘﺮﺟﻢﻣﺘﻦﺣﺎﺿﺮﺗﺮﺟﻤﻪﺑﺨﺶﺍﻭﻝﻭﺩﻭﻡﮐﺘﺎﺏﮐﻮﭼﮑﯽﺍﺯﻣﻮﺭﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ،ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﺩﺍﻥ

ﻭﻓﻌﺎﻝﺳﯿﺎﺳﯽﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ، ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ ‏«ﺁﻧﺎﺗﻮﻣﯽ ﺩﻭﻟﺖ ‏» ﺍﺳﺖ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻘﺪﻣﻪ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻌﺮﻓﯽﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﯼ ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ، ﻣﺘﻔﮑﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﮐﺎﻣﻼً

ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺳﭙﺲ ﺫﮐﺮ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ، ﻣﯽ

ﭘﺮﺩﺍﺯﯾﻢ .

ﻣﻮﺭﯼ ﻧﯿﻮﺗﻦ ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ‏( Murray Newton Rothbard ‏)، ﺩﺭ ﺩﻭﻡ

ﻣﺎﺭﺱ 1926 ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺍﯾﺎﻟﺖ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﯾﻬﻮﺩﯼ

ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪ. ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺷﺘﻪ ﺭﯾﺎﺿﯿﺎﺕ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ ﺩﺭ

ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﮐﻠﻤﺒﯿﺎ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺪﺭﮎ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ

ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪ. ﻭﯼ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﺩﺍﻥ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺍﺗﺮﯾﺸﯽ،

ﻟﻮﺩﻭﯾﮓ ﻓﻮﻥ ﻣﯿﺰﺱ، ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﺟﺪﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻮﺷﺘﻦ

ﺷﺮﺣﯽ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﻟﻮﺩﻭﯾﮓ ﻓﻮﻥ ﻣﯿﺰﺱ ﺩﺭ ﺣﻮﺯﻩ ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﻨﺎﺳﯽ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ،

ﮐﻨﺶ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ، ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺍﺛﺮ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﻭ ﺣﺠﯿﻢ

ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ . ﺍﻭ ﺩﺭ ﻃﯽ ﺩﻫﻪ 60

ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻧﺪ ‏( Ayn Rand ‏) ، ﻓﯿﻠﺴﻮﻑ ﻭ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ

ﺁﻧﺎﺭﮐﻮ- ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻟﯿﺴﺖ، ﺩﺍﺷﺖ. ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ﺩﺭ ﺣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﯽ ﺍﻋﻢ ﺍﺯ

ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ ﻧﻈﺮﯼ، ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ ﺳﯿﺎﺳﯽ، ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ، ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ

ﺳﯿﺎﺳﯽ، ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﺧﻼﻕ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﺍﯾﺎﻻﺕ ﻣﺘﺤﺪﻩ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻗﻠﻢ ﺑﺮﺩﻩ

ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﺩﺍﻧﺎﻥ ﻣﮑﺘﺐ ﺍﺗﺮﯾﺶ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ . ﻭﻟﯽ

ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﭘﺮﺩﺍﺯ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺘﺐ، ﻣﯿﺰﺱ ﻭ

ﻫﺎﯾﮏ، ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﭘﺪﯾﺪﻩ ﺩﻭﻟﺖ، ﺩﺭ ﺯﻣﺮﻩ ‏« ﻟﯿﺒﺮﺍﻝ

ﻫﺎﯼ ﮐﻼﺳﯿﮏ ‏» ﮔﻨﺠﺎﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﻣﻮﺭﯼ ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺑﺎﯾﺪ

ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﭘﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺁﻧﺎﺭﮐﻮ -ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻟﯿﺴﻢ ﺩﺍﻧﺴﺖ ‏(ﺩﺭ

ﮐﻨﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﻣﺒﺎﻧﯽ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﺁﻧﺎﺭﮐﻮ -ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻟﯿﺴﻢ

ﺍﺳﺖ ‏) . ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺰﺱ ﻭ ﻫﺎﯾﮏ ﺑﻪ ﻟﺰﻭﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﯾﮏ

ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺣﺪﺍﻗﻠﯽ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﻫﺎﯾﮏ ‏«ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻗﺎﻧﻮﻥ ‏» ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ،

ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺭﺍ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺍﻧﺤﺼﺎﺭﯼ ﮐﺎﺭﺑﺮﺩ ﺯﻭﺭ ﻭ ﻏﺼﺐ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻣﺎﺯﺍﺩ

ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ. ﻭﯼ ﺩﺭ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺑﺎ ﻧﺸﺮﯾﻪ

ﻟﯿﺒﺮﺗﺎﺭﯾﻨﯿﺴﺘﯽ ﻧﯿﻮ ﺑﻨﺮ ‏( New banner ‏) ﺩﺭ 25 ﻓﻮﺭﯾﻪ 1972 ‏( ﺑﻪ

ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﺳﺎﯾﺖ ﻟﯿﻮ ﺭﺍﮎ ﻭﻝ ‏) ، ﮔﻔﺖ : ‏« ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻟﯿﺴﻢ ﮐﺎﻣﻞ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﺠﻠﯽ ﺁﻧﺎﺭﺷﯿﺴﻢ ﻭ ﺁﻧﺎﺭﺷﯿﺴﻢ ﮐﺎﻣﻞ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﺠﻠﯽ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻟﯿﺴﻢ ﺍﺳﺖ. ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭﻧﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﯿﺪ. ﺁﻧﺎﺭﺷﯿﺴﻢ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻟﯿﺴﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻟﯿﺴﻢﺣﻘﯿﻘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺁﻧﺎﺭﺷﯿﺴﻢ. ‏» ** ﺍﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺣﯿﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ

ﯾﮏ ﻓﻌﺎﻝ ﺿﺪ ﺟﻨﮓ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻫﻪ 60 ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﺎﯼ

ﺿﺪ ﺟﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﺍﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﭼﭗ ﺟﺪﯾﺪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﺘﺤﺪ ﺷﺪ . ﻣﻮﺭﯼ ﻧﯿﻮﺗﻦ

ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ﺩﺭ ﻫﻔﺘﻢ ﮊﺍﻧﻮﯾﻪ 1995 ﺩﺭ ﺳﻦ 68 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﺪﺭﻭﺩ ﺣﯿﺎﺕ ﮔﻔﺖ.

ﺍﻣﺎ ﭼﺮﺍ ‏«ﺁﻧﺎﺗﻮﻣﯽ ﺩﻭﻟﺖ ‏»؟

ﺍﻭﻻً، ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻣﻮﺭﯼ ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ، ﺑﻪ

ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﻓﺮﺻﺖ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ

ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﯾﻢ، ﺑﺎﺷﺪ. ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ، ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺁﺛﺎﺭﺵ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ

ﺷﮑﻞ ﻣﻨﺴﺠﻢ، ﺁﺭﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺩﻭﻟﺖ ﺷﺮﺡ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺛﺎﻧﯿﺎً، ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺛﺎﺭ ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﺍﺛﺮ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﮐﻢ ﺣﺠﻢ ﺗﺮ ﻭ ﻣﻮﺿﻮﻉ

ﺁﻥ ﻧﯿﺰ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ . ﻏﺎﻟﺒﺎً ﺁﺛﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﻮﺯﻩ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ ﻧﻈﺮﯼ ﻧﻮﺷﺘﻪ

ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﮐﻤﺘﺮﯼ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺳﯿﺎﺳﯽ، ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻭ ﻓﻠﺴﻔﯽ

ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﺟﺪﯼ

ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺍﺳﺖ.

*

*ﺩﻭﻟﺖ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ*؟ ‏[ 1‏]

ﺩﻭﻟﺖ ﻋﻤﻮﻣﺎً ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﻧﻬﺎﺩ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.

ﺑﺮﺧﯽ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﭘﺮﺩﺍﺯﺍﻥ ﺩﻭﻟﺖ ﺭﺍ ‏« ﻧﻘﻄﻪ ﺍﻭﺝِ ‏» ‏( apotheosis ‏) ﺟﺎﻣﻌﻪ

ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ. ﺑﺮﺧﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﯽ ﺧﻮﺵ ﻃﯿﻨﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﺎﮐﺎﺭﺁﻣﺪ ﺑﺮﺍﯼ

ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ

ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ. ﺍﻣﺎ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﻫﻤﮕﯽ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﻟﺖ، ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﺿﺮﻭﺭﯼ

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﺸﺮﯾﺖ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺩﺭ

ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺨﺶ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺑﺴﯿﺞ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻏﻠﺐ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﭘﯿﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ.

ﺑﺎ ﻇﻬﻮﺭ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ، ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﻨﺪﺍﺭﯼِ ‏(identification ‏) ﺩﻭﻟﺖ ﺑﺎ

ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺩﻭ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺑﺮﻭﺯ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﻣﺜﻞ

‏« ﻣﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻫﺴﺘﯿﻢ‏» ،ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﺮ ﺍﻧﮕﺎﺭﻩ ﺧﺮﺩ ﻭ ﻋﻘﻞ ﺳﻠﯿﻢ ﺭﺍ

ﻧﻘﺾ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺍﻣﺮﯼ ﻋﺎﺩﯼ ﺍﺳﺖ. ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺟﻤﻌﯽ ﻭ ﮐﺎﺭﺁﻣﺪ ‏« ﻣﺎ ‏»، ﯾﮏ

ﺍﺳﺘﺘﺎﺭ ﺍﯾﺪﺋﻮﻟﻮﮊﯾﮏ ‏( ideological camouflage ‏) ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻥ

ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ‏« ﻣﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻫﺴﺘﯿﻢ ‏»،

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻫﺮﭼﻪ ﯾﮏ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺩﺭ ﺣﻖ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﺪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻭ

ﻏﯿﺮﺟﺒﺎﺭﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﻓﺮﺩ ﻣﻮﺭﺩﻧﻈﺮ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ . ﺍﮔﺮ

ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﺎ ﺑﺪﻫﯽ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻋﻈﯿﻤﯽ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ

ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﯾﮏ ﮔﺮﻭﻩ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮔﺮﺩﺩ، ﺣﻘﯿﻘﺖِ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭِ

ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ‏« ﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯾﻢ‏» ، ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛

ﺍﮔﺮ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻓﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻣﺨﺎﻟﻒ

ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﺩ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﺵ

ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؛ ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻧﺎﮔﻮﺍﺭﯼ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺍﯾﻦ

ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ، ﺗﻤﺎﻣﯽ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻧﺎﺯﯼ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ

ﮐﺸﺘﻪ ﻧﺸﺪﻧﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﺁﻧﺎﻥ ﺧﻮﺩ،

ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ‏( ﺣﮑﻮﻣﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺗﯿﮏ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ‏).

ﭘﺲ ﻫﺮﭼﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻋﻠﯿﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ، ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ

ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ . ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ﻻﺯﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﺤﺚ ﺷﻮﺩ، ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﻋﻈﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻢ ﻭ ﺑﯿﺶ ﺍﯾﻦﺳﻔﺴﻄﻪ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ .

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﮐﻪ ‏« ﻣﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ‏»؛ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺣﮑﻮﻣﺖ،

ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻣﻌﻨﺎ ﺑﺎﺯﻧﻤﺎﯼ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ. ‏[2‏] ﺑﺎ

ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ، ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﺪ، ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ 70 ﺩﺭﺻﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﺼﻤﯿﻢ

ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ 30 ﺩﺭﺻﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻗﺘﻞ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ

ﯾﮏ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺍﻗﻠﯿﺖ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ. ‏[3‏] ﻫﯿﭻ ﺍﺳﺘﻌﺎﺭﻩ

ﺍﻧﺪﺍﻣﻮﺍﺭﮔﺮﺍﯾﺎﻧﻪ¬ﺍﯼ ‏( organicist metaphor ‏)، ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻑ ﻣﺒﺘﺬﻟﯽ

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﺒﯿﻞ ﮐﻪ ‏« ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮﯾﻢ ‏»، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺧﺪﺷﻪ ﻭﺍﺭﺩ

ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ .

ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﻟﺖ ‏« ﻣﺎ ‏» ﻧﯿﺴﺖ؛ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﻟﺖ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺸﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ

ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﯿﺮﯼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻭ ﯾﺎ ﯾﮏ ﺳﺎﻟﻦ

ﻣﻼﻗﺎﺕ ﯾﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﺑﻪ ﺍﺧﺘﺼﺎﺭ، ﺩﻭﻟﺖ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﯽ

ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮐﻮﺷﺪ ﺍﻧﺤﺼﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺴﺘﻦ ﺯﻭﺭ ﻭ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺭﺍ

ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﺸﺨﺺ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﺪ؛ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺩﻗﯿﻖ ﺗﺮ، ﺗﻨﻬﺎ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ

ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻭ ﻋﻮﺍﯾﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺍﻋﺎﻧﻪ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﯾﺎ

ﺣﻖ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﻣﺎﺕ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ

ﺁﻭﺭﺩ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻭ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺗﻮﻟﯿﺪ

ﮐﺎﻻﻫﺎ ﻭ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﻣﺴﺎﻟﻤﺖ ﺁﻣﯿﺰ ﻭ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ

ﺁﻭﺭﻧﺪ، ﺩﻭﻟﺖ ﻋﻮﺍﯾﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺯﻭﺭ ﻏﺼﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؛ ﺍﺟﺒﺎﺭﯼ ﮐﻪ

ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﮐﺎﺭﺑﺮﺩ ﻭ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺳﺮﻧﯿﺰﻩ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ‏[4‏]

ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺯﻭﺭ ﻭ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺐ ﻋﻮﺍﯾﺪ، ﺩﻭﻟﺖ ﻋﻤﻮﻣﺂً ﺑﻪ ﺗﻨﻈﯿﻢ

ﻭ ﺩﯾﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﺎﯾﺮ ﮐﻨﺶ ﻫﺎﯼ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺗﺤﺖ

ﺳﻠﻄﻪ ﺍﺵ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ، ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﻫﺎ ﺩﺭ

ﻃﻮﻝ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﺟﻬﺎﻥ، ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺩﻋﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ؛ ﻟﮑﻦ

ﻏﺒﺎﺭ ﻣﺴﻤﻮﻡ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﭘﺮﺩﺍﺯﯼ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﺩﻭﻟﺖ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﻓﮑﻨﺪﻩ

ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺟﺰﯾﯿﺎﺕ، ﺿﺮﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ.

ﺩﻭﻟﺖ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﺴﺖ؟

ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺑﺮﻫﻨﻪ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ

ﺗﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﺑﻌﯽ ﮐﻪ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻋﻄﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻬﺮﻩ

ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﻫﺎ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﻨﺪ ‏( ﺑﺮﺍﯼ

ﻣﺜﺎﻝ ﺑﺎ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ‏) ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ

ﺍﺭﺿﺎﯼ ﻧﯿﺎﺯﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺳﺘﺎﻧﺪﺍﺭﺩﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻮﻧﺪ.

ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﺪﻑ ﺑﺮﺳﺪ، ﺑﻪ

ﮐﺎﺭ ﺑﺴﺘﻦ ﺫﻫﻦ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﺩﻥ ﻣﻨﺎﺑﻊ ‏(ﺗﻮﻟﯿﺪ ‏) ﻭ

ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺼﻮﻻﺕ ﺑﺎ ﻣﺤﺼﻮﻻﺕ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺗﻮﺳﻂ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ.

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﯾﻨﺪ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﺩﻭﺟﺎﻧﺒﻪ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ، ﺑﻬﺮﻩ

ﻭﺭﯼ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺳﺘﺎﻧﺪﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺸﺎﺭﮐﺖ ﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﺑﻪ

ﺷﺪﺕ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ . ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ، ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺴﯿﺮ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺁﻥ

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻘﺎ ﯾﺎﺑﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺛﺮﻭﺕ ﺩﺳﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ، ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺩﻥ ﻗﻮﻩ

ﺫﻫﻦ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﺟﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﯾﻨﺪ ﺗﻮﻟﯿﺪ -ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ

‏( production-and-exchange ‏) ﺍﺳﺖ . ﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ

ﺑﺎ ﮐﺸﻒ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺷﮑﻞ ﺁﻧﻬﺎ ‏( ﺁﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻻﮎ

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﺎ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﯾﺎ ﺁﻧﻬﺎ ‏) ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ

ﻓﺮﺩﯼ ﺧﻮﺩ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺑﺎ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺑﺎ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻪ

ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ، ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ . ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ، ﻣﺴﯿﺮ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ

ﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﻣﻠﺰﻭﻣﺎﺕ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﯾﮑﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺴﯿﺮ

ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺎﻟﮑﯿﺖ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺁﺯﺍﺩِ ﻣﻮﻫﺒﺖ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﻘﻮﻗﯽ ﺍﺳﺖ.

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻃﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﯿﺮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮕﻠﯽِ

ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﮐﻤﯿﺎﺏ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﻪ A ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ

ﻣﺤﺮﻭﻣﯿﺖ B ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﺑﺪ، ﭘﺮﻫﯿﺰ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ،

ﺩﺭ ﻓﺮﺍﯾﻨﺪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻭ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﻣﺴﺎﻟﻤﺖ ﺁﻣﯿﺰ ﻭ ﻣﺘﻮﺍﺯﻥ، ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺭﺍ ﺗﮑﺜﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ .

ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺱ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻟﻤﺎﻧﯽ، ﻓﺮﺍﻧﺘﺰ ﺍﻭﭘﻨﻬﺎﯾﻤﺮ ‏( Franz

Oppenheimer ‏) ، ﺫﮐﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺭﺍﻩ ﻣﺘﻀﺎﺩ ﮐﺴﺐ ﺛﺮﻭﺕ ﻭﺟﻮﺩ

ﺩﺍﺭﺩ؛ ﯾﮑﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﺎﻻ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺍﻩ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻭ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻭﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ

"ﺷﯿﻮﻩ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ " ‏( economic means ‏) ﻧﺎﻣﯿﺪ. ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍﻩ ﺳﺎﺩﻩ

ﺗﺮﯼ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻼﻗﯿﺖ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺑﻮﺩﻥ ﮐﺎﻻﻫﺎ

ﯾﺎ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺯﻭﺭ ﻭ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﯼ

ﻏﺼﺐ ﯾﮏ ﺟﺎﻧﺒﻪ ﻭ ﺩﺯﺩﯾﺪﻥ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻫﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ

ﺍﻭﭘﻨﻬﺎﯾﻤﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ "ﺷﯿﻮﻩ ﺳﯿﺎﺳﯽ " ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺛﺮﻭﺕ ﯾﺎﺩ

ﮐﺮﺩ . ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﺴﺎﻟﻤﺖ ﺁﻣﯿﺰ ﺍﺭ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺩﺭ

ﺗﻮﻟﯿﺪ، ﻣﺴﯿﺮ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ : ﻣﺴﯿﺮ ﺑﻘﺎ ﻭ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻭﯼ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ.

ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻗﻬﺮﺁﻣﯿﺰ ﻭ

ﺍﺳﺘﺜﻤﺎﺭﮔﺮﺍﯾﺎﻧﻪ، ﺩﺭ ﺗﻀﺎﺩ ﺑﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺍﻧﮕﻞ ﻭﺍﺭ

‏( parasitic ‏) ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﻓﺰﻭﺩﻥ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯽ ﮐﺎﻫﺪ.

‏«ﺷﯿﻮﻩ ﺳﯿﺎﺳﯽ‏» ، ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﯾﺎ ﮔﺮﻭﻩ ﺍﻧﮕﻞ ﮔﻮﻥ ﻭ ﻣﺨﺮﺏ

ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﮐﻤّﯽ ﻣﯽ ﮐﺎﻫﺪ، ﺑﻠﮑﻪ

ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺗﻮﻟﯿﺪﮐﻨﻨﺪﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻣﻌﯿﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﮐﺎﻫﺶ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.

ﺩﺭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻣﺪﺕ، ﺳﺎﺭﻕ ﺩﻭﺍﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﺎﻫﺶ ﺩﺍﺩﻥ ﯾﺎ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻨﺒﻊ

ﺗﻐﺬﯾﻪ ﺧﻮﺩ، ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﯽ ﺑَﺮﺩ . ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ؛ ﺩﺭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﺪﺕ،

ﻏﺎﺭﺗﮕﺮ ﺩﺭ ﺗﻀﺎﺩ ﺑﺎ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻋﻤﻞ ﻣﯽ

ﮐﻨﺪ.

ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﯿﺘﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﮐﺎﻣﻞ ﺗﺮﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺪﻫﯿﻢ :

ﺩﻭﻟﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﺩﺭ ﮐﻼﻡ ﺍﻭﭘﻨﻬﺎﯾﻤﺮ، ﺩﻭﻟﺖ ‏«ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻭﺳﺎﯾﻞ

ﺳﯿﺎﺳﯽ ‏» ‏( organization of political means ‏) ﻭ ﻧﻈﺎﻡ ﻣﻨﺪ

ﮐﺮﺩﻥ ﻓﺮﺍﯾﻨﺪ ﻏﺎﺭﺗﮕﺮﯼ ‏( systematization of predatory

process ‏) ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻔﺮﻭﺽ ﺍﺳﺖ .‏[5 ‏] ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﺮﻡ، ﺩﺭ

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻭﺟﻪ، ﮔﺎﻩ ﻭ ﺑﯿﮕﺎﻩ ﺍﺳﺖ، ﺍﻧﮕﻞ ﮔﻮﻧﮕﯽ ﺑﯽ ﺩﻭﺍﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺧﻂ ﺳﯿﺮ

ﺯﻧﺪﮔﯽِ ﻗﻬﺮﺁﻣﯿﺰ ﻭ ﺍﻧﮕﻞ ﻭﺍﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻗﺮﺑﺎﻧﯿﺎﻥ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ.

ﺩﻭﻟﺖ، ﯾﮏ ﻣﺠﺮﺍﯼ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ، ﻣﻨﻈﻢ ﻭ ﺳﯿﺴﺘﻤﺎﺗﯿﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﻣﺎﻟﮑﯿﺖ

ﺧﺼﻮﺻﯽ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺧﻂ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﻧﮕﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭﺍ ﻣﻄﻤﺌﻦ، ﺍﯾﻤﻦ

ﻭ ﻧﺴﺒﺘﺎً ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .‏[6 ‏] ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻣﻘﺪﻡ

ﺑﺮ ﻏﺎﺭﺗﮕﺮﯼ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺮ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﻘﺪﻡ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﻟﺖ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﺮ

ﺍﺳﺎﺱ ﯾﮏ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ‏( social contract ‏) ﺑﻨﺎ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻠﮑﻪ

ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻣﻮﻟﻮﺩ ﻓﺘﺢ ﻭ ﺍﺳﺘﺜﻤﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻟﮕﻮﯼ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ

ﻗﺒﯿﻠﻪ ﻓﺎﺗﺢ، ﺷﯿﻮﻩ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻭ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﻭ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﻣﻐﻠﻮﺏ ﺭﺍ

ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺪﺕ ﺯﻣﺎﻥ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺗﺮ ﻭ ﺍﯾﻤﻦ ﺗﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﻣﻐﻠﻮﺏ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺣﯿﺎﺕ ﻭ ﺗﻮﻟﯿﺪ

ﻣﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﺁﻥ ﻓﺎﺗﺤﯿﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺣﺎﮐﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﺮﺍﺝ ﺳﺎﻟﯿﺎﻧﻪ

ﺛﺎﺑﺘﯽ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻐﻠﻮﺑﯿﻦ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﻣﯽ ﮔﺰﯾﺪﻧﺪ .‏[7 ‏] ﻣﻤﮑﻦ

ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﺷﯿﻮﻩ ﺯﺍﯾﺶ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺷﺮﺡ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ : ﺩﺭ ﺗﭙﻪ ﻫﺎﯼ

‏«ﺭﻭﺭﯾﺘﺎﻧﯿﺎﯼ 8]« ‏] ﺟﻨﻮﺑﯽ ‏( Southern Ruritania ‏) ، ﯾﮏ ﮔﺮﻭﻩ ﺭﺍﻫﺰﻥ

ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﻗﺒﻀﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺳﺮﺩﺳﺘﻪ

ﺭﺍﻫﺰﻧﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ‏«ﺷﺎﻩ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺭﻭﺭﯾﺘﺎﻧﯿﺎﯼ ﺟﻨﻮﺑﯽ‏»

ﻣﯽ ﻧﺎﻣﺪ؛ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﺶ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﯾﯽ ﺭﺍ

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﭼﻪ ﺷﻮﺩ ! ﯾﮏ ﺩﻭﻟﺖ ﺟﺪﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﻠﻞ ﻣﯽ

ﭘﯿﻮﻧﺪﺩ ﻭ ﺭﻫﺒﺮﺍﻥ ﺭﺍﻫﺰﻥ ﺳﺎﺑﻖ ﺑﻪ ﻧﺠﺒﺎﯼ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ.

ﭘﯽ ﻧﻮﺷﺖ ﻫﺎ:

* ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺑﺨﺶ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺩﻭﻡ ‏(ﺻﺺ . 17-9 ‏) ﮐﺘﺎﺏ ﺯﯾﺮ :

Rothbard, Murray N., Anatomy of The State,

Alabama: Ludwig von Mises Institute, 2009

‏( ﺳﺎﯾﺮ ﺑﺨﺶ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﺳﺖ . ‏)

** http://www.lewrockwell.com/rothbard/

rothbard103.html

... capitalism is the fullest expression of

anarchism, and anarchism is the fullest

expression of capitalism. Not only are they

compatible, but you can't really have one without

the other. True anarchism will be capitalism, and

true capitalism will be anarchism.

-1 ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﺻﻞ ﺩﺭ ‏« ﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﻃﻠﺒﯽ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻧﻘﻼﺑﯽ ﻋﻠﯿﻪ

ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺑﺸﺮﯼ ﻭ ﻣﻘﺎﻻﺗﯽ ﺩﯾﮕﺮ ‏» ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻮﺭﯼ ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ﺻﺺ 88-55

ﭼﺎﭖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

-2 ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﺼﻞ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻣﺘﻌﺪﺩ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ ﺭﺍ ﺑﺴﻂ

ﺩﻫﯿﻢ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻔﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻭﮐﯿﻞ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﯾﺎ

‏« ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ‏» ﻓﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺕ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ

ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺧﺮﺍﺝ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻋﻼﯾﻖ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ

ﺭﯾﯿﺲ ﺧﻮﺩ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﺪ . ﺁﺷﮑﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ‏« ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ‏» ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ

ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺎﺭﮐﺮﺩﻫﺎﯼ ﻭﮐﺎﻟﺘﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﺪ، ﻣﮕﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮏ

ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻟﯿﺒﺮﺗﺎﺭﯾﻦ ﻫﻤﺨﻮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ.

-3 ﺳﻮﺳﯿﺎﻝ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺕ ﻫﺎ ﺍﻏﻠﺐ ﻣﺘﻘﺎﺑﻼً ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ

- ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺍﮐﺜﺮﯾﺘﯽ ﺣﮑﻤﺮﺍﻧﺎﻥ - ﻣﻨﻄﻘﺎً ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﺑﺎﯾﺪ

ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﻣﺸﺨﺼﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻗﻠﯿﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﻗﻠﯿﺖ ﻣﻤﮑﻦ

ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﺷﻮﺩ . ﺟﺪﺍﯼ ﺍﺯ ﺳﺎﯾﺮ ﮐﺎﺳﺘﯽ ﻫﺎ، ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ

ﻣﺸﺨﺼﺎً ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻗﻠﯿﺖ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺜﺎﻝ

ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻗﻠﯿﺖ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮔﺮﻭﻩ ﻧﮋﺍﺩﯼ ﯾﺎ ﻗﻮﻣﯽ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﺍﺳﺖ،

ﮐﺎﺭﺑﺮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.

-4 ﺟﻮﺯﻑ ﺍﯼ. ﺷﻮﻣﭙﯿﺘﺮ، ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻟﯿﺴﻢ،ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﻢ،ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ ‏( New

York: Harper and Bros., 1942 ‏) ﺹ 198 :

ﺍﺧﺘﻼﻑ ﯾﺎ ﺧﺼﻮﻣﺖ ﺑﯿﻦ ﺣﻮﺯﻩ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﻭ ﺣﻮﺯﻩ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ

ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺗﺸﺪﯾﺪ ﺷﺪ ... ﮐﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ

ﺩﺭ ﺣﻮﺯﻩ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ

ﺑﺎ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﺷﻮﺩ. ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻫﺎ

ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﺸﺒﯿﻪ ﻋﻮﺍﺭﺽ ﮐﻠﻮﺏ ﯾﺎ ﺧﺮﯾﺪ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﯾﮏ ﭘﺰﺷﮏ ﺍﺳﺘﻨﺒﺎﻁ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺨﺶ ﺍﺯ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﺯ ﺳﻨﺖ

ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻤﯽ ﺫﻫﻦ ﺣﺬﻑ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻮﺭﯼ ﺭﻭﺗﺒﺎﺭﺩ ‏« ﺳﻔﺴﻄﻪ ﺑﺨﺶ ﻋﻤﻮﻣﯽ‏» ‏(The

fallacy of public sector ‏) ﺩﺭ New Individualist

Review ‏( ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ 1961 ‏) : 3ff ‏[ﺍﯾﻦ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺑﺎ

ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﺤﺴﻦ ﺭﻧﺠﺒﺮ ﻭ ﻣﺮﯾﻢ ﮐﺎﻇﻤﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ

3 ﺗﯿﺮ ﻣﺎﻩ 1388 ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻡ‏]

-5 ﻓﺮﺍﻧﺘﺰ ﺍﻭﭘﻨﻬﺎﯾﻤﺮ، ﺩﻭﻟﺖ، ‏( New York: Vanguard Press,

1926 ‏) ﺻﺺ 27-24 :

ﺩﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺎﺳﺎً ﻣﺘﻀﺎﺩ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﻣﻌﺎﺵ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺍﺳﺖ

ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺁﻧﻬﺎ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺿﺮﻭﺭﯼ ﺍﺭﺿﺎﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﺴﺐ ﮐﻨﺪ . ﺍﯾﻦ

ﺩﻭ ﺭﺍﻩ، ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺩ ﻭ ﺩﺯﺩﯼ ﻭ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﺍﺟﺒﺎﺭﯼ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ

ﺍﺳﺖ . ... ﻣﻦ ﺩﺭ ﺑﺤﺚ ﺁﺗﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﻣﯿﺪﻥ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺩ ﻭ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﻫﻢ

ﺍﺭﺯ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺑﺎ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ﺍﺻﻄﻼﺡ ‏«ﺷﯿﻮﻩ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼِ‏» ﺍﺭﺿﺎﯼ ﻧﯿﺎﺯ ﺭﺍ

ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؛ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ، ﺗﺼﺎﺣﺐ ﯾﮏ ﺳﻮﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ‏«ﺷﯿﻮﻩ

ﺳﯿﺎﺳﯽ ‏» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ... ﺩﻭﻟﺖ، ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺷﯿﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ

ﺍﺳﺖ . ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ، ﻫﯿﭻ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﯾﺪ ﻣﮕﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﯿﻮﻩ

ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ، ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻣﺸﺨﺼﯽ ﺍﺯ ﺍﺷﯿﺎﺀ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺭﺿﺎﯼ ﻧﯿﺎﺯﻫﺎ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﮐﺮﺩﻩ

ﺑﺎﺷﺪ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﺷﯿﺎﺀ ﺑﺎ ﺳﺮﻗﺖ ﺟﻨﮕﺠﻮﯾﺎﻧﻪ، ﺭﺑﻮﺩﻩ

ﯾﺎ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﺷﻮﻧﺪ.

-6 ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺟﯽ. ﻧﺎﮎ ﺁﺷﮑﺎﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﺪ ﮐﻪ

ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺪﻋﯽ ﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﻧﺤﺼﺎﺭ ﺟﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ... ﺩﻭﻟﺖ، ﻗﺘﻞ ﻓﺮﺩﯼ ﺭﺍ

ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩ ﻗﺘﻞ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻣﻘﯿﺎﺱ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻫﯽ

ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺩﻭﻟﺖ، ﺩﺯﺩﯼ ﻓﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍ ﺑﺮ

ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺧﻮﺍﻩ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪﺵ ﺑﺎﺷﺪ

ﺧﻮﺍﻩ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ .

ﻧﺎﮎ، ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﻣﻘﺎﻻﺗﯽ ﺩﯾﮕﺮ، ‏( New York:

Harper and Bros., 1929 ‏) ﺹ 143؛ ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺟﮏ

ﺷﻮﺍﺭﺗﺰﻣﺎﻥ، ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺟﯽ ﻧﺎﮎ، ﻣﺮﺩﯼ ﺯﺍﺋﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ‏( ﺩﺳﺎﻣﺒﺮ

1953 ‏) : 11

-7 ﺍﻭﭘﻨﻬﺎﯾﻤﺮ، ﺩﻭﻟﺖ، ﺹ :15

ﭘﺲ ﺩﻭﻟﺖ، ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺧﺘﯽ، ﭼﯿﺴﺖ؟ ﺩﻭﻟﺖ، ﺩﺭ

ﺗﮑﻮﯾﻦ ﺧﻮﺩ ﺗﻤﺎﻣﺎً ...ﯾﮏ ﻧﻬﺎﺩ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﯾﮏ ﮔﺮﻭﻩ ﻏﺎﻟﺐ ﺑﺮ

ﯾﮏ ﮔﺮﻭﻩ ﻣﻐﻠﻮﺏ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﻫﺪﻑ ﺗﻨﻄﯿﻢ ﺳﻠﻄﻪ ﮔﺮﻭﻩ ﻏﺎﻟﺐ ﺑﺮ ﮔﺮﻭﻩ

ﻣﻐﻠﻮﺏ ﻭ ﺣﻔﻆ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺩﺍﺧﻠﯽ ﻭ ﺣﻤﻼﺕ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﻣﯽ

ﺷﻮﺩ. ﻧﻬﺎﯾﺘﺎً ﺳﻠﻄﻪ ﮔﺮﯼ ﻫﯿﭻ ﻗﺼﺪﯼ ﺟﺰ ﺍﺳﺘﺜﻤﺎﺭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﻐﻠﻮﺑﯿﻦ

ﺗﻮﺳﻂ ﻏﺎﻟﺒﯿﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ .

ﻭ ﺩﻭ ﮊﻭﻭﻩ ﻧﻞ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ : ‏«ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺎﻫﯿﺘﺎً ﭘﯿﺎﻣﺪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﺐ

ﺷﺪﻩ ﺗﻮﺳﻂ ﯾﮏ ﺑﺎﻧﺪ ﯾﺎﻏﯿﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍً ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺟﻮﺍﻣﻊ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ

ﻣﺠﺰﺍ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .‏» ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪ ﺩﻭ ﮊﻭﻭﻩ ﻧﻞ، ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻗﺪﺭﺕ، ‏( New

York: Viking Press, 1949 ‏) ﺻﺺ 101-100

-8 ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺍﯼ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ. ﻡ


سایت انسان شناسی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۴:۴۲
mahmood kangani